امروز مرکز کمک به زنان بودم (Women Resource Center ). اونجا چه کار می کردم بماند. همین را بگم که چنین مرکز هایی یه جوری خانه دومم هستند. از همون روزهای کانادا رفت و آمدم به این مرکز ها باز شد و هنوز هم تا جایی که بتوانم ادامه می دم همکاریم را باهاشون. بعد دیدین گاهی یه چیزی را توی هزار تا کتاب خواندین توی هزارتا کارگاه آموزشی (Workshop) شنیدین اما هنوز دانش درونی نشده! امروز برای یه چیزی که همیشه می دانستم برام دانش درونی شد.
یه چیزی که همیشه توی این مراکز یاد می دن - به کسای که بصورت داوطلبانه اونجا کار می کنن- این هست که کسی که مورد ظلم قرار می گیره (victim) را هرگز سرزنش نکنید به خاطر سکوتش بخاطر عدم توانایی هاش...بگذارید مثال بزنم. مثلا کسی توی یه رابطه ابیوسیو (abusive ) هست. بعد شما بعنوان کمک کننده به این آدم حق ندارید که برای بیرون آمدن از رابط فرد را تحت فشار بگذارید. حق ندارید قضاوتش کنید اگر اون آدم نمی توانه تصمیم بگیره و از رابطه بیاد بیرون. اگر می خواید کمک کنید باید حمایتگر باشید اما قاضی نباشید. باید تا جایی که می توانید امکان تصمیم درست گرفتن را فراهم کنید اما حق ندارید سرزنش کنید. مثال هاش خیلی هست: مثل کسی که معتاده کسی که تجاوز بهش شده...یه نکته ای اینجا توی پرانتز باید بگم این قضاوت نکردن مال کسی هست که می خواد کمک کنه نه مال بقیه. مثلا اگر شما یه دوستی دارید که معتاد به الکل هست و کلا بودن با این آدم دیگه مفید نیست شما کاملا حق دارید که این آدم را قضاوت کنید و بنا بر این قضاوت دیگه با هاش دوست نباشید. اما اگر رفتید توی یه مرکز کمک به آدم های معتاد به الکل و گفتید می خواین داوطلبانه کمک کنید و بعد یه نفر هر هفته آمد اظهار پشیمانی کرد درد دل کرد از الکلی بود بعد هفته بعد آمد گفت باز هم مست کرده شما بعنوان یه کمک کننده حق ندارید به طرف بگید عجب آدم بی عرضه مزخرفی هستی. البته هنوز هم حق دارید که هر وقت خسته شدید بگید دیگه کمک نمی کنید و از مرکز بیاین بیرون اما تا وقتی می خواین کمک کنید قضاوت بی قضاوت. حالا اینجا می رسیم به فرق دانش درونی و دانشی که درونی نیست هنوز...این قضاوت نکردن را خیلی زود به عنوان یک تکنیک یاد می گیرید. یعنی اصلا نمی توانید هیچ کاری پیش ببرید اگر یاد نگیرید. اینه که یاد می گیرید اما درونی شدنش واقعا زمان می بره و من تا همین امروز برام این موضوع درونی نبود. یعنی وقتی از در مرکز بیرون می آمدم خیلی وقت ها دلم می خواست سرم را بکوبم به دیوار از دست زنان های که نمی توانستند تصمیم بگیرند. و برای من که خیلی وقت ها خودم مشتری هستم و خیلی وقت ها هم داوطلب بدیش این بود که هیچ وقت ته دلم خودم را نمی بخشیدم برای اینکه سال ها توی یه رابطه بودم که بنا بر اصولی که خودم بهش اعتقاد داشتم نباید می بودم. می خوام بگم هیچ وقت خودم را از ته دل نبخشیده بودم. این واژه نبخشیده بودن را دوست ندارم ترجیح می دم بگم با خودم به صلح نرسیده بودم. امروز توی مرکز یه مرتبه این دانش درونی شد. وقتی امدم بیرون خسته بودم اما لازم نبود سرم را بکوبم به فرمان ماشین یا بزنم به جاده برای رانندگی...آدم ها را با ضعف ها و نا توانایی هاشون پذیرفتم. و بهتر از اون خودم را همون جوری که هستم با ترس هام و ضعف هام پذیرفتم...الان یه صلح و آرامش خوبی درونم هست که نگو....
یه نکته ای که خیلی می توانه کمک کنه به اینکه این قضاوت نکردن را بعنوان یه تکنیک یاد بگیرید- هم در مورد خودتون هم در مورد دیگران- نگاه کردن به آمار هست. خیلی از مشکلاتی که خیلی بد و دردناک بنظر میاین انقدر اپدمی هستند آنقدر فراوان هستند که می توانید قبول کنید خیلی از آدم ها دچار این مشکل هستند. نمی گم بدنبال راه حل نباشید اما اول باید واقع بینانه مشکل را بپذیرید.
یه نکته ای که خیلی می توانه کمک کنه به اینکه این قضاوت نکردن را بعنوان یه تکنیک یاد بگیرید- هم در مورد خودتون هم در مورد دیگران- نگاه کردن به آمار هست. خیلی از مشکلاتی که خیلی بد و دردناک بنظر میاین انقدر اپدمی هستند آنقدر فراوان هستند که می توانید قبول کنید خیلی از آدم ها دچار این مشکل هستند. نمی گم بدنبال راه حل نباشید اما اول باید واقع بینانه مشکل را بپذیرید.