"It is important to always act based on long term rational self interest however it may be hard emotionally"--Zara

پنجشنبه ۳۱ دسامبر ۲۰۰۹

هدیه هایم ۶(؟)



سال نو مبارک
Happy New Year
2010

شنبه ۲۶ دسامبر ۲۰۰۹


...و این هم حاصل کار


برای کسانی که بیش از ۴ سال من را می شناسند.






این را از اینجا یاد گرفتم و لینک را هم از اینجا پیدا کردم. کمتر از ۱۰ دقیقه درست کردنش طول کشید. البته میوه قاچ کرده از قبل داشتم.




دوست داشتن و دوست بودن

دوست داشتن با دوست بودن فرق می کنه.

دوست داشتن یه احساس...می توانه یک طرفه باشه، می توانه ذهنی باشه.

دوست بودن یه رابطه است...دو طرفه است. احساس مسولیت داره...مثل همه رابطه ها واقعی و کاربردی هست. البته لازمش دوست داشتن هم هست.

بحث بر سر کلامات نیست. تو هر چی دوست داری اسمشون را بگذار اصلا الف و ب اما این الف و ب با هم فرق می کنند و عمده فرقشون در احساس مسولیت هست.

این یک انتقاد خیلی خیلی جدی است

نمی دانم می دانی یا نه اما رسما حالم بهم می خوره وقتی کمتر از یک سال می شه که از ایران آمدی بیرون...هنوز کلا توی جمع ایرانی ها هستی و جملاتت پر هستند از کلمات انگلیسی....بعد جالبتر این جاست که وقتی یه کلمه انگلیسی را اشتباه می گی و بعد دیگران تذکر می دهند (این دیگران من نبودم) از این ناراحت می شی که چرا کلمه انگلیسی را یادت نبوده ولی اگه نظر من را بخوای باید ناراحت باشی که کلمه فارسیش را یادت نیامده بخصوص وقتی کلمه فارسی چیزی بسادگی مثلا آب هست.

خانم و آقای نه چندان محترم حالم ازتون بهم می خوره وقتی می خواین ثابت کنید فارسی بلد نیستید....فارسی زبان فردوسی و حافظ و سعدی و مولانا است ....فارس زبانی است که بیشترین بلاگر ها را در جهان داره....اینکه شما فارسی بلد نیستند معنیش این نیست که انگلیسی بلد هستید....معنیش اینه آنقدر خنگ هستید که زبان مادریتون را در کمتر از یک سال فراموش می کنید و انگلیسی را هم با بیش از ده سال کلاس زبان رفتن هنوز بلد نیستید.

پی نوشت: در همین راستا از رادیو جوان متنفرم
پی نوشت: من واقعا شرمنده ام که خودم هم گاه گاه همین طور حرف می زنم و وجدانا حداقل عمدی نیست:ی

این یک انتقاد است آیا؟؟

دوستم، عزیزم، هنرمندم!

من خوشحال می شم توی یکی از این روزهای مه آلود آخر سال با هم بریم کافه....یه قهوه تلخ فرانسوی روشنفکرانه تو بگیری و من یه شکلات داغ خوشمزه ....بعد آلبوم عکس های هنری تو را با هم ورق بزنیم ....و تو برام بگی که هر جا می ری، کلیسا هم می ری....که کلیسا ها بهت آرامش می دند....عکس های کلیسا های را نشونم بدی در ایتالیا، در فراسنه و حتی همین شهری که چند ماه درش زندگی می کنی....همه اینها درست! اما تو که این همه عکس داری از این همه کلیسا در ایتالیای که در مجموع ۱۰ روز اونجا بودی و از فرانسه ای که چند ماه اونجا بودی....نباید عکسی داشته باشی از مسجد شیخ لطف الله و مسجد شاه عباس و مسجد ارگ و گوهر شاد .... آیا هیچ معماری زیبایی نبود در سرزمین که بیش از ۲۵ سال درش زندگی کردی؟؟ کلیسا چطور به تو آرامش می ده وقتی به هیچ خدایی اعتقاد نداری؟؟ بعید می دانم تاریخ کلیسا را هم خونده باشی....تاریخش سیاه تر از اونه که آرامش بخش باشه!

بهت نگفتم اونچه بمن آرامش می ده فراتر تاریخ دین هست....داستان ابراهیم و مسیح و حسین هست که آرامش می ده و برداشت Kierkegard هست از ایمان و اخلاق...حافظ هست و مولانا و عشق

روزانه

چند روزی هست که می خوام نبویسم اما هی نمی شه...حالا فهرست وار بگم.

- دیروز صبح آمدم بنویسم....از حال و هوای همون لحظه که سخت در تردید بودم که چه بکنم و چه نکنم...نمی دانم چی شد که همین که دو خط نوشتم بدون پست کردن بلند شدم و به کارهام رسیدم. یعنی از اون حالت چه کنم چه نکنم بیرون آمدم.

- این ماه بیشن از ۳۰ تا پست داشتم یعنی از هر روز یکی هم بیشتر این برای من یه رکورد محسوب می شه.

- من همیچنان بعد از سه سال (فقط واسه این وبلاگ) بدون داشتن خواننده به نوشتن ادامه می دم و از رو هم نمی رم:ي

- امسال بر عکس پارسال باید لیست از کارهایی را که باید انجام بدم و نباید انجام بدم را بنویسم...متاسفانه در شرایطی نیستم که بگم همه چیز داره عالی پیش می ره. چند تا از چیزهایی که باید انجام بدم:

۱- درست و حسابی و با یه برنامه منظم ورزش کنم
۲- اتلاف وقتم را کم کنم...عمده وسایل اتلاف وقتم face book و وبلاگ خوندن هست. مشکل facebook را راحت می توانم حل کنم اما مشکل بلاگ خوندن را نه....راستش بلاگ نوشتن را اتلاف وقت نمی دانم....چون یه خواننده مخصوص دارم و از این گذشته اینطور نوشتن را دوست دارم. اما مشکل اینه که زیاد بلاگ می خوان البته تا یه حدی خوندنشون را دوست دارم اما از اینکه هی از این بلاگ به اون بلاگ برم واینقدر بخونم اونهم وسط کارم راضی نیستم.
۳- باید خیلی جدی دنبال کار بگردم.
۴- همین فکر کنم....البته اگه میزان شرینی خوردنم را هم کم کنم خوشحال می شم.

- از شب یلدا به این طرف حسابی در مود استراحت بسر می برم و هر چی هم تلاش می کنم نمی توانم برگردم به روش زندگی پر تلاش...اما خوش گذشته

-Christmas eve هم خوش گذشت مثل همه این سال ها

-تاسوعا و عاشورا است این روزها...پدر و مادرم نذری می دهند....برای سلامتی من، هر سال....و اینکه فعلا این نذری دادن کار کرده توی ایم ۲۷ سال غیر سرما خوردگی بیماری مهم دیگه ای نداشتم (خدایا هستی؟؟ شکر، بوووووووس) حالا مامانم که اینجا را می خوانه حسابی اسفند دود خواهد کرد:ی

- این روزها این ور آب جشن و شادی است اون ور آب بزرگداشت محرم و همه در عبادت یک خدای بی همتا.

- این چند روز با معاشرتم با جماعت ایرانی زیاد شد....ناخودآگاه مغزم بیشتر مقایسه می کنه و انتقادات بیشتری به ذهنم می آید....شاید چند تای را نوشتم

-خلاصه اینه....زندگی زیباست مثل همیشه.

جمعه ۲۵ دسامبر ۲۰۰۹

کتاب

این روزها هی دستم می ره سمت کتابخونه که کتاب خاطرات آقایی را بردارم که هدیه است بمن با امضا نوه بزرگ مرد دیگری...بعد بی خیال می شم...چرایش مفصل هست.

چهارشنبه ۲۳ دسامبر ۲۰۰۹

سه‌شنبه ۲۲ دسامبر ۲۰۰۹

یلدا مبارک

ساعت ۳ صبح هست. تصمیم دارم فردا را تا هر وقت صبح که خواستم در تخت بمانم و خلاصه می خواهم این شب خوب را با یک خواب دل پذیر و بی دغدغه کامل کنم. می دانم که فردا دیر بیدار خواهم شد و بعد روزم طولانی خواهم داشت و تا دوباره وقتی کنم برای نوشتن این احساس شاید کم رنگ تر شده باشد. پس الان می نویسم ...

همه آثار مهمانی پاک شده منظورم اینه که آشغال ها را از خانه بیرون بردم. اندک ظرف هایی که کثیف شده بودند را شستم . رویه های صندلی ها توی سبد های لباس های کثیف هستند. اما این احساس خوب برگزاری شب یلدا توی قلبم هست و فکر کنم برای همیشه خواهد ماند. روی مبل لم داده ام با یک لیوان نوشیدنی ...روی میز نهار خواری و میز کنار دستم دو تا سبد گل طبیعی هست...یکی قرمز و یکی صورتی....گل هایی که فضای خونه را عطرآگین کرده اند....گل هایی که هدیه دوستان هستند و عطر دوست داشتن پخش می کنند به قلبم و خانه ام.

چهارمین یلدای خارج از ایران و دور از مامان و بابا هم گذشت. امشب یک جورهایی سالگرد تولد این وبلاگم هم هست . شادم از اینکه یلدا بخوبی برگزار شده همه این چهار سال....امشب خاطرات یلدا های بسیاری از ذهنم گذشت....شاید طی چند پست بنویسم همه را. اما چیزی که بعد از این همه سال یاد گرفتم اینه که شادی یک تلاش دایمی هست...شادم که یلدا خوب برگزار شد چون براش تلاش کردم....البته که این تلاش لذت بخش هست اما تا وقتی که کنار پدر و مادرم بودم نمی دانستم برای شاد بودن باید تلاش کرد بقول این ور ابیها take it for granted. پدر و مادرم بودند که برای شاد بودن من تلاش می کردند و هنوز هم می کنند.

امشب توی آشپز خانه بودم مهمانانم بین خودشان حرف می زدنند بی خیال اینکه من خواهم شنید کسی گفت که ما هر سال خونه Zara هستیم ...همین طور عید ها و کس دیگه ای اضافه کرد و خیلی هم خوش می گذره....حس خوبی بهم دست داد....حس مادر بزرگ بودن؟؟ نه این کلمه خیلی سنگینه....اما حس خوبی بود...اینکه بدونم مثل مادر بزرگ ها دلیلی شدم وسیله ای شدم برای حفظ سنت ها برای خلق کردن لحظات شاد در دل آدم های دیگر هرچند تعداد اندکی....

می دانم امشب خوب خواهم خوابید....عطر گل فضای خونه کوچک اما با صفا و دوست داشتنی ایم را پر کرده.
یلدا مبارک.

دوشنبه ۲۱ دسامبر ۲۰۰۹

این ماجرای یلدا اینور آب مثل عید فطر می مونه اون ور آب. یعنی که بر سر کی بودنش اختلاف بین علمای شهر...به هر حال اینجا اکثرا فردا شب را جشن می گیرند. اما من همین الان از اخبار CNN شنیدم که فردا اول زمستان این یعنی که الان شب یلدا است. من هم فعلا برای احتیاط لازم تند تند هندوانه و آجیل خوردم:ي

یکشنبه ۲۰ دسامبر ۲۰۰۹

اگه جلد این پاسپورت کوفتی من قهوه ای نبود می توانستم برای تعطیلات برم فرانسه کشور آرزوهام.
جشن شکرگزاری را اشتباه کردم نه مهمونی گرفتم نه دعوت دوستانم را قبول کردم به این بهانه که آخر هفته قبلش مهمونی شکرگزاری خانه یکی از دوستان بوده ام. گفتم می شینم و کار می کنم بعدش نه درست و حسابی کار کردم و نه خوش گذروندم. خوب پس درس عبرتم را برای یلدا، کریسمس و سال نو میلادی و ایرانی گرفتم.

قبلا هم گفته بودم اگه هزار سال هم اینجا زندگی کنی و جشن نگیری مراسم های اینوری ابی ها را خاطره ای پیدا نخواهی کرد که با هاش شاد باشی. حکایت یلدا هم همینه....تا چند سال می شه مگر یاد سال هایی را کرد که به تندی دور می شوند. باید بر این مجموعه از خاطرات شاد افزود چاره ای نیست....باید برای شاد بودن تلاش کرد. شاد بودن هم مثل همه چیزهای دیگه تلاش لازم داره.

همه اینها را گفتم که بگم فردا شب یه مهمونی کوچک دارم...۶ تا از دوستان ایرانیم می آیند تا با هم حافظ بخوانیم و شاهنامه...تا با هم طولانی ترین شب سال را کوتاه کنیم. برای شام ماهی درست می کنم، مرغ هم آماده (پخته) می خرم. با Mashed potato (سیب زمینی له شده؟؟؟) چیبس و پنیر، لوبیا سبز و ذرت و نون مخصوص با سالاد و ماست اسفناج. برای دسر هم پای بستنی درست کردم که البته چون دفعه اولم بود خیلی خوشگل نشد اما بی خیال...آجیل و میوه (بخصوص انار و هندوانه) و نوشیدنی که پای ثابت بساط یلدا هستند.

بعد چند شب بعد با چند تا از دوستان خارجیم جشن Christmas eve بازهم خونه من خواهد بود. برای کریسمس هم قراره بوقلمون بخرم از بیرون....این یکی دیگه واقع کار من نیست پختنش. بعد هم new year eve را می خوام برم بیرون.

این وسط ها deadline دارم واسه آخر امسال.

شنبه ۱۹ دسامبر ۲۰۰۹

عمرتون صد شب یلدا

دلتون قدر یه دنیا

توی این شبهای سرما

یادتون همیشه با ما

دل خوش باشه نصیبت

غم بمونه واسه فردا

شام


بزودی نوشته مربوط به این عکس را آپ خواهم کرد.

عینک


این هم عکس عینک جدیدم

من به این آدم افتخار می کنم

من عاشق این آدم هستم. ندیده به وجودش افتخار می کنم. می دانم بودنش توی این دنیا نعمت و اینکه من می دانم هست برام انگیزه است.

اگر تا صد سال دیگه هم حدس بزنی درست از آب در نمیاد. چرا؟ چون من هیچکس رو در عمرم ندیدم که اینقدرعاشق درس خوندن باشه! آره، درس خوندن.
نه اصلا” شوخی نمیکنم، مامان من الان 54 سالشه و داره دکتری علوم اجتماعی میخونه. باور کردنش سخته ولی ممکنه، تازه یه وقفه 25 ساله هم در درس خوندنش ایجاد شده به خاطر بچه ها، وقتی که ما از آب و گل دراومدیم دوباره رفت سراغ عشقش! بگذارین یکم اوضاع خونه رو توصیف کنم براتون، در طول هفته مامان 3 روز دانشگاه کلاس میره، دو روز دانشگاه درس میده، 2 روز باقیمانده و بقیه اوقاتی که خونست یا در حال درس خوندنه یا تو اینترنت داره سرچ میکنه یا داره تایپ میکنه یا ترجمه میکنه یا جزوه تکمیل میکنه یا پاور پوینت میسازه یا خوابه!
پختن غذا و شستن ظرفها کاریه که در صورت لزوم و با اکراه خاصی در کوتاه ترین زمان ممکن انجام میده و در طول این کارها همیشه یه چیزی داره که گوش بده، یعنی برای این وقتهای مرده یه درسهایی رو خودش قبلا” ضبط میکنه و این جور مواقع گوش میده.

پنجشنبه ۱۷ دسامبر ۲۰۰۹

دلم می خواهد بفهمم

خسته ام، خسته تر از اونی که بخوام بحث کنم، که بخوام دلیل بیارم، که بخوام تغییر بدم...می توانم خودم را تغییر بدم اما نه می توانم نه می خوام دیگران را تغییر بدم اما حداقل دوست دارم بدونم یه سری آدم ها چطور فکر می کنند. چطور می توانند در بند بمانند. این یکی از مثال ها:

چرا هستند هنوز دختران تحصیل کرده با هوش که در جامعه مدرن و آزاد هم زندگی می کنند اما مردی را که حرف زور می زنه نه نتها که تحمل می کنند که دوست دارند. من واقعا این قسمت دوست داشتنش را نمی فهمم.

عینک

امروز عینکم را عوض کردم اون قدیمی روش خش افتاده بود. اذیتم می کرد. خلاصه رفتم دکتر و همون جا هم یه فریم خریدم و یه ساعت هم کلا طول کشید تا اونها لنزش را آماده کردند. یعنی من یک ساعت و نیم داشتم عینک انتخاب می کردم اونها یه ساعت لنز را ساختن....بعد انتخاب عینک هم خیلی با حال بود یه خانمی شد مسوول کمک کردن بمن...هی عینک پیشنهاد می داد یا من انتخاب می کردم بعد دنبالم راه می آمد و همه این عینک ها را می ذاشت توی یه سبد خشگل بعد من همه را می زدم و اون ازم عکس می گرفت بعد با هم عکس ها را مرور می کردیم...این کار را چند بار انجام دادیم تا من دو تا عینک را انتخاب کردم یکش قرمز بود خیلی نازبود بخصوص که من امروز سر تا پا هم قرمز پوشیده بودم و یه مشکی که خیلی شیک هست. مشکی را برداشتم چون من که هر روز اینجوری قرمز پوش نیستم. بعد هم ۵۰۰ دلار پول نازنین را دادم و آمدم بیرون....

یه بسته هم بهم دادن که توش لوازم تمیز کردن عینک هست. خیلی با کلاس و پیچیده. یه جعبه داره شبیه دستمال کاغذی و یه اسپری و یه سری دستمال دیگه که خودشون مرطوب هستند. بعد همه اینها توی یه بسته دیگه بود با یه روبان مثلا بهم هدیه دادن چون نزدیک سال نو ازشون خرید کردن و کلی هم سفارش کردن که با عینکم مهربان برخورد کنم و مثلا با دستمال کاغذی پاکش نکنم...منم دیگه نگفتم که من با عینکم حمام می رم....با بلوزم پاکش می کنم و حداقل هفته ای یک بار در حالی که روی چشمم هست خوابم می بره.

بعدش همین جوری داشتم رانندگی می کردم که چشمم خورد به یه کافه فرنچ که از یه سال قبل می خوام برم و هی چون راهش دور نرفتم. خلاصه رفتم تو و کلی goodies بقول این خارجی ها خوردم که اسماش یادم نمونده. نون و شیرینی هم واسه فردا خریدم.

کتاب های او

امروز پیر مرد ای-میلی به همه گروه می زنه که اگه کسی کتابی از من دستش هست لطفا پس بیاره به عادت همه آخر ترم ها. پیر مرد نویسنده چند تا کتاب هست که من دارمشون. جواب ای-میلش را بشوخی می دم که من چند تای از کتابهات را دارم اما پولشون را پرداختم با یه صورتک خندان ( این به انگیلسی جک بهتری هست چون قرینه لفظی داره). جواب می ده lol!

ساعتی بعد می بینمش بهش می گم تا حالا متوجه شدی مهم نیست که چقدر پول بدیم و چند بار کتابهای تو را بخریم. اونها همیشه کتابهای تو هستند. لبخند می زنه یه لبخند عمیق.... نگاهش بهم می گه همه عمر به همین عشق و با همین احساس تعلق کار کرده. بهم می گه درسته با پول نمی شه خریدشون....اما اگر اونها را یاد بگیری با هم شریک می شیم...

غرق می شم توی رویای شراکت با پیرمرد.

ادامه پست قبلی....

از حمام برگشتم...خونه را هم سر و سامان دادم...بدترین قسمت زندگی مجردی (یعنی تنها بدیش) اینه که آدم باید همیشه خودش آشغال ها را ببره. یعنی الان خونه عین دسته گل غیر سطل آشغال...حالا با این مسخره بازی های بازیافت گرفتاری بیشتر هم هست...یعنی سه تا سطل مختلف، یکی واسه قوطی آلومینیومی، یکی واسه کاغذ و یکی هم واسه بقیه...البته باید یکی هم برای پلاستیک داشته باشم، اما من ندارم چون اشغال پلاستیکی خیلی تولید نمی کنم. البته قوطی های آلومینیومی هم مال کک coke نیست اهلش نیستم اصلا.

نمی دانم چرا هر چی می آیم بشینم یه پست درست و حسابی بنویسم آخرش می شه یه چرت و پرتی....بعد هی حرف های دیگه ام را گوشه کاغذ کاغذهای چک نویس می نویسم، قاطی معادلات،...بعدش هم می ریزمشون دور:(

چهارشنبه ۱۶ دسامبر ۲۰۰۹

من الان دلم می خواد بجای دوش گرفتن برم توی تختم:((

کم کم دارم می فهمم

من همیشه می گفتم: آدم هایی را که ساعت ۵ صبح زیر بارون دارن می رن سر کار می فهمم...آدم هایی را که ۵ صبح دارن برمی گردن خونه از سر کار یا الافی می فهمم...آدم هایی که صبح خیلی زود تابستان یا بهار مثلا همون ۵ صبح دارن می دوند بقصد ورزش را هم سعی می کنم بفهم. اما آدم هایی که زیر بارون پاییز و زمستان کله سحر دارند بقصد ورزش می دوند را نمی فهمم.

خوب، روز یکشنبه که ساعت ۷ داشتم زیر بارون و مقابل باد بقصد ورزش می دویدم حس کردم کم کم دارم اون دسته آخر را هم می فهمم و اتفاقا فکر می کنم بیشتر از بقیه دوستشون دارم.

یه نعمت دیگه

کار کردن با یه استاد خوب که خودش می فهمه ما داریم چه کار می کنیم...که با هوشه و توانایی فکر کردن داره، نعمت بزرگی هست واقعا...تا حالا حداقل دوبار استادم با تسلط به موضوع نجاتم داده. یکی اش همین امروز بود...یعنی نتایج با اونچه که من توقع داشتم نمی خواند و اگر به خودم بود معلوم نبود تا کی دنبال باگ می گشتم. کمک کرد که هم یاد بگیرم و هم نتایج را بدرستی تحلیل کنیم. این روزها واقعا از کارم و از کار کردن با پیرمرد لذت می برم.

چیزی که خیلی در موردش دوست دارم اینه که بجای من فکر نمی کنه...کمک می کنه....دستم را می گیره و همپای من راه می آید....اجازه میده فکر کنم...باهام بحث می کنه سوال می کنه تا مسیر فکر کردنم را هدایت کنه....بسیار صبور، هوشمند و مهربان.

دلم می خواد

دلم می خواد بساطم را اینجا جمع کنم برم بشینم توی کافه ...یه Hot chocolate سفارش بدم و بنویسم....نه توی بلاگم روی دفتر با کاغذ های زرد رنگ با جلد چرمی...

اما باید اینجا کد بزنم....

هدیه هایم

بعضی وقت ها اصلا دلت نمی خواد کادو بگیری وقتی یکی گوشی تلفن را بر می داره بهت می گه بسته بزرگ اندازه شکلات ها گیر نیامده...بزرگ شدم و بی نیاز...بی غم...بلدم یه چای بریزم و توی گوگول بزنم Frech chocolate و شکلات مورد علاقه ام را از هر جای دنیا که خواستم بخرم.

من اصلا آدم سخیف و مزخرف و بی ایده آل...من کار می کنم که بتوانم از هر جای دنیا که خواستم شکلات تلخ بخرم.

سه‌شنبه ۱۵ دسامبر ۲۰۰۹

دردهای روشنفکری و اینها

برام جالبه که دغدغه های روشنفکرانه (؟) من (اول نوشتم آدما بعد دیدم اصلا حق ندارم تجربه شخصی ام را اینجوری به همه تعمییم بدم) چقدر تحت تاثیر محیط هست. این روزها بیشتر به گرم شدن کره زمین فکر می کنم تا آزادی دین مثلا.

همین جوری...

یادم یه روزی دلم گرفته بود شاید ۷ سال پیش، کمتر یا بیشتر...یادم نمی آید از چی؟ با BF دعوام شده بود یا فلسفه مغزم را داغ کرده بود یا بیش از ظرفیتم بیمارستان امام مونده بودم یا بیش از توان روحم کوچه پس کوچه های راه آهن را بالا پایین کرده بودم....یا شاید هم یکی از همون روزهایی شیکی بود که بعد از ۴۸ ساعت کار رو درس خواندن داشتم می رفتم خوابگاه که بخوابم...خلاصه فقط یادمه بد جوری شاکی بودم از زندگی و هزار تا علامت سوال بالای سرم می چرخید...داشتم می رفتم سمت در طرشت که بهترین دوستم را دیدم...بی اغراق اون روزها بهترین دوستم بود‌ (حالا؟ نمی دانم؟ می دانم که دوستیم هنوز...خواهیم بود تا اخر اخر دنیا) با هم راه افتادیم ...یادم نمی آید دقیقا چی گفتم....یا کی چای خریدیم یا کی چای را خرید او از بوفه پسرا یا من از بوفه دخترها...اما این قسمت را خوب یادم این قسمت ۷ ساله که همراه منه...چای بدست روی نیمکت های پشت بوفه نشسته بودیم...من به مدل پلی تکنیکی (پلی تکی ها می دانن که چی می گم) و او نشسته بود پایین پام...بلند شد زل توی چشمام و گفت باید یاد بگیری از زیبایی های کوچک زندگی لذت ببری....گفت باید از زندگی روزمره لذت ببری...نباید شاد بودن را به تعویق بندازی....گفتم یعنی می گی روزمرگی کنم...یعنی درد اجتماع نداشتن؟ یعنی درد آیینده نداشتن؟ یعنی سوال فلسفی نداشتن؟ یعنی پاک کردن سوال های سخت بجای جواب دادن بهشون؟ یا حداقل تلاش کرده برای فهمیدنشون؟...کنارم نشست به شیوه پلی تکی شانه به شانه گفت نه...چیزی که می گم بعد از همه این دردهایی که گفتی...باید بگیری با وجود دردها هر لحظه زندگی را زندگی کنی....هر لحظه اش را جشن بگیری...اون روز سبک شده بودم وقتی از هم جدا شدیم...

حالا بعد از این هفت سال با کلی تمرین فکر می کنم می فهمم اون روز چی می گفت بهترین دوستم....حالا جدای از همه غم ها و ترس ها و عصبانت ها و سختی ها...تم اصلی زندگی را فراموش نمی کنم.

دوشنبه ۱۴ دسامبر ۲۰۰۹

هیچی دیگه فقط آمدم بگم اگه مغز گردو را 11 ساعت توی آرامپز بپزید چیز خوشمزه ای از آب در نمی آید.

شنبه ۱۲ دسامبر ۲۰۰۹

این ها را یکی از دوستهای خوبم همین الان توی چت بهم گفت. دوست دارم بگذارمش اینجا که همیشه یادم باشه.

to jedan dokhtare dust dashtani hasti hamishe say kon shad bashi nemidunam chejuri mishe shad bud vali midunam be movafaghiat rabti nadare shayad asan movafaghiat hamin shad budane ino hamishe yadet bashe

to khaili vaghta sare khaili mozuha sakhti dashti vali ina un chiziye ke adamo misaze vase hamin bayad hamishe shad bashi in ye dasture dokhtar

....kon hich vaght az kasi badet nayad to injuri nisti vali nemidunam chera delam khast inaro bet begam

khoshal shodam ke mibinam hesabi az zendegit razi hasti jedan khoshalam

شاید خوشبختی یعنی اینکه آدم هایی وجود دارند که از شادی تو شاد هستند اگه این تعریف خوشبختی باشه من شادم. دوست خوبم یه بغل گنده و محکم.
- زندگی خوبه وقتی دوست قابل اعتمادی باشم برای خیلی از دوستانم.

- با سه تا دوست خیلی خیلی قدیمی حرف زدم. حس غیر قابل توصیفی هست.

-کاش می توانستم همه آنچه این چند سال یاد گرفتم را بنویسم. کاش می توانستم آنها را بدوستانم منتقل کنم.

-کاش می توانستم غبار غم را از چهره همه دختران سرزمینم پاک کنم....همه دختران جهان.

جمعه ۱۱ دسامبر ۲۰۰۹

کار کردن سخت هست وقتی نه مرد هست نه زن و نه پیر مرد:(

چهارشنبه ۹ دسامبر ۲۰۰۹

روزانه

همه روزها باید اینجوری باشن.

ساعت ۹ صبح از خواب بیدار شدم بدون زنگ ساعت...این خودشه یه نعمت بزرگ هست. کلاس نداشتم...حتی دوش هم نگرفتم...پیش خودم گفتم یه امروز را بی خیال:ی بعد یه صبحانه مفصل خوردم تا ساعت ۱۰ بعد راه افتادم سمت دانشگاه...دانشگاه ای-میلم را چک کردم چند تا ای-میل جواب دادم چند تا تلفن زدم ...بعد دوستم زنگ زد با هم رفتیم یه رستوران مدیترانه ای نهار خوردیم...خیلی خوب بود...کلی گفتیم و خندیدم و گپ زدیم تا رسیدم به آفیس ساعت حدود ۲ بود...رفتم سراغ استاد درس دینامیکم گپ زدیم برگه های امتحانم را دیدم که هر دو خوب بود. بعد روی درفت یه مقاله کار کردم تا ساعت ۵ که با دو تا از دوستانم خنده کنان راه افتادیم سمت ماشین و یه رستوران هندی....یک دنیا غذا گرفتیم سه تا پیش غذا، چهار رقم غذا و سه تا دسر و با هم خوردیم...۳ ساعت می خوردیم حرف می زدیم و می خندیم....رستوران را سه تایی گذاشتیم روی سرمان....بعدش هم من دیدم بهتر روز به این خوبی را خراب نکنم آمدم خانه لم دادم توی مبل کنار درخت کریسمسم روبروی بخاری و موسقی گوش می دم گشتی توی بلاگ های مورد علاقه ام می زنم...

همه روزها باید اینجوری باشن نه؟

تقدیم به همه دختران ایران

این را از توتیوب برداشتم. نمی دانم کپی رایتش اما چه جوری می شه. دلم می خواد اگه آلبومش را پیدا کنم حتما بخرمش.


این خیلی قدیمی هست. امروز دلم خواست بگذارمش اینجا:

hursday, March 29, 2007

Dastan Kootah


Sahne aval

Gooshi tele ro be adat in chand vaghat barmidaram, shomare ro hefazam ... chand ta boogh... sabr mikonam ta bere roie answering machin, midoonam inmoghe khone nisti, va vase hamin in moghe zang mizanam, nemikham feker koni zang zadam, khob mishnasamet hich vaghat peighamhai roi answering machin ro goosh nemidi, aslan vaghat in harfha ro nadari, bekhsoos in roozha ke hatman bishtar az gozashte saret ro garm paper o research o.. kardi, sedai khoshke to mige ke age payaam bezaram ASAP behem zang mizani, vali droogh migi, mesle hame vadehai ke to zeendgi dadi, baad sedai soot, shoroo mikonam be harf zadanm, hame roozam ro tarif mikonam vaasat,...goosh ro mizaram sar jash hale behtaram,... miram jooloie ayene ghadi otaghe khabam, Laghar o mordaniam, gooneham foroo rafte ba chand ta chorook jadid va chand ta tar moo ke sefid shode, bayd yadam bashe farda ye arayeshgah pida konam va fekeri vase in chand tar moie sefid bardaram,...ye saili mishe ke in kar ro mikham bokonam... ayene moj mizane va ghiafe mamanet tosh zende mishe, Chaghe o topol hei bikhod ghah ghah mizane, moje tanafor to delam zende mishe, hamishe az zanhai chagh alaki khosh ke hame joore az zendegi razian halam beham mikhore, va to ke che ghadar hamichin zani mikhasti... Asabam khorde,.. dast mibaram roie mize kenar takhat donbal baste sigar, cheshmam miofte be aks babai,... hamishe migoft marde zendegi khodet bashe, zar nazan, mohkam bash, kham misham sigar ro bar midaram, babai ro miboosam, sigar ro aatish mizanam mizaram zir labam,... saf miistam jooloo ayene ghadi,... hamoon buisness woman movafagham, mohai sefidam gom mishamn to ayene, labkhand mizanam, poke amighi be siagar mizanam, dobare be aks baba negah mikonam, yadam nemiad chizi dar morede keshidan ya nakeshidan sigar gofte bashe...


Sahne dovoom

Khaste va gofteii, maghzet dare monfarjer mishe, vase daneshjooi ke taze grefti hanooz grant amade nadari,...kilid ro mindazi roie dar, khone sooto koor ye lahze az zehnet migzare ke kash Shadi khone boood horam garm ghaza mikord be soratet, Yadet miad on ham ke bood az in khabara to khonat nabood, hamishe ya dir tar az to miresid ya saresh to internet bood, hich kari ke dige nadsht weblog mikhond...kif o parvandehai ke daste ro bi khial part mikoni roie sofa miri samte telephone, ba khodet feker mikoni kash shadi zang mizad, vali khob mishnasish midooni maghroortar az one ke zang bezane, feker mikoni aslan be to niazi nadare ke zang bezane,...cheshmet miofte be akse maman roie divar, dare mikhande shado sare hal, ba boolooz o daman ghermez, feker mikoni shadi chera rang ghermez ro doost nadasht chera hamishe siah mipooshid...maman az to ghab aske behet mige loosesh nakon, mard bash, inghadar menat zaneto nakesh...dastet mire roie dokme Delet va peyghamhai answering machin ro pak mikoni, hosele tele marketing nadari,...miri samte ashpaz khone dar yakhshal ro baz mikon, boie gandideghi miad, aks maman roie sar yakhshal ham hast behet mige, natars pesaram, man ta zendam poshtetam, maman morde, ehsas mikoni poshtete khalie, botri bear ro barmidari ye nafas ta tahesh miri bala, medat misooze, be maman negah mikoni, yadet nemiad chizi dar mored khordan ya nakhordan bear gofte bashe....

سه‌شنبه ۸ دسامبر ۲۰۰۹

من و فصل ها

نمی دانم دقیقا چند سال قبل از سال ها قبل پاییز و زمستان را دوست نداشتم....اما حالا هر چهار فصل دوست دارم. زمستان ها را واسه این پلیورهای نرم و گرم دوست دارم واسه کلاه و دستکش و پالتو....واسه سوپ داغ و شکلات داغ از پشت پنجره بخار گرفته...اما هنوز برف را دوست ندارم...اینجا هم شکر خدا برف نداره.

این را گفتم که بگم امشب رفته بودم خرید. رفتم یه کاپشن و شلوار ورزشی ضد آب بخرم که بتوانم زیر بارون هم بدوم. بعدش یک پلیور سفید پشم آلو گرم و خیلی خیلی نرم دیدم و خریدمش...الان هم پوشیدمش شدم عین خرس قطبی:ی
امتحان ها خوب شد هر دوش و دلم هم بشدت برای استاد این درس تنگ شده. باید تا فردا ساعت ۷ صبح صبر کنم.

تولدت مبارک

تو از بهترین دوستان دوران دبیرستانم بودی. فردا تولدت هست...الان فرودگاه شهر ما هستی. بین دو تا پرواز...آنقدر فاصله بین دو پرواز کم هست که نمی توانیم همدیگر را ببنیم. بهت افتخار می کنم هاروارد تحقیق می کنی و تا سال دیگه حتما در یکی از بهترین دانشگاهای اینجا تخصص خواهی خواند...این اطمینان را از هوش سرشاری که داری و تعداد interview هایی که الان گرفتی دارم. فردا تولدت هست. چیزی نمی گم بهت اما هدیه تولدت را چند روز پیش برات پست کردم... می دانم اولین تولدت خارج از ایران سخت خواهد گذشت اگر دوستان خوبی کنارت نباشند. خواستم بگم تولدت مبارک.

این facebook برای هیمن هاش خوبه دیگه...یعنی اگه هزارتا ایراد هم داشته باشه این یکیش خوبه ...انقدر خوبه که باهاش بسازم....این دوست خوبم را مدتها ازش بی خبر بودم. تا توی فیس بوک همدیگر را پیدا کردیم. می دانی خیلی از بچه های دیگه را هم پیدا کردم ولی از این پیدا کردنهایی که یه بار با طرف چت می کنی در یک پاراگراف می گی توی ۱۰ سال چی گذشته و بعد هم می ره تا ۱۰ سال بعد...اما با این دوستم از فیس بوک شروع شد و حالا هر هفته با هم تلفنی حرف می زنیم مثل سال ها پیش اما از گذشته نمی گیم....

دوست خوبم تولدت مبارک و پروازت بی خطر

شنبه ۵ دسامبر ۲۰۰۹

رویاهایم

بعضی روزها... عصر ها قدم زنان اطراف کمپس راه می افتم به پیاده روی...همینطور که دستهام را می کنم توی جیب شلوار جینم...سرم را می گیرم بالا....به آسمان خراش های روبروم نگاه می کنم که در افق قد گشیده اند....رویا می پردازم....در خیال فرو می روم ....پیش خودم فکر می کنم کاش معمار بودم....اگر معمار بودم...آسمان خراشی بلندی می ساختم ...بلند....بالای اون یک پنت هوس میساختم ....آسمان خراشم آنقدر بلند بود که پنت هوس اون بالاتر از ابرها باشه....ذهنم می ره سمت محاسبات بلندای برجم....اثرات باد بر سازه....محاسبات آیرودینامیکی...ایروالستیسیته....یادم می اید که قرار معمار باشم نه مهندس عمران، مکانیک...پس پنت هوس را زیبا خواهم ساخت...یکه اتاق چهار گوش بزرگ....با ستون های قوی....باز ذهنم گریز می زنه به محاسبه....حتی در رویا...مهندسی بر هنر پیروز می شه....پنت هوسم دیوارهای شیشه ای خواهد داشت از هر چهار طرف....حالا باید فکری برای ساکنین این اتاق بزرگ و رویایی بکنم....مسکونی؟؟ نه نه نه....این خانه پر شکوه باید خانه خدایی خداوندی باشه....رویا می بافم....مهندس جوان و زیبایی را در ساختمان می بینم....دختری با موهای فرفری...چشمان بزرگ مشکی ...خم شده روی یک دنیا کاغذ ....طرح و عدد و رقم....مهندس طراح ساکن پنت هوس من اونجا کار می کنه... دقیقتر که می شم دختر را می شناسم...چقدر شبیه خودم هست....خیره شده به یک مانیتور بزرگ تک تک معادلات را چک می کنه....تک تک آنالیزها راچک می کنه....اون سر طراح بزرگ ترین پروزهای پرواز...آسمان خراش من دفتر طراحی یک شرکت هواپیما سازی خواهد بود....پرنده های بزرگ و زیبای اون بر فراز اقیانوس ها پرواز می کنند....پرنده هاش آدم ها را برای تفریح به ماه و مریخ می برند و زمستان ها سفر به دور خورشید....دقیقتر که می شم می فهمم که دختر، سر طراح این شرکت ....در پنت هوس زیبای من خلق می کنه....یادم می ره که معمار پنت هوس باید باشم....معمار پنت هوس فراموشم می شه....حتی پرنده های اعجاب انگیز هم فراموشم می شه....آخه این سر طراح به شدت شبیه منه....عاشق عددها و معادلات...غرق می شه در اعداد و محاسبات....

به خودم که می آیم دارم در ذهنم محاسبه میکنم...موجی از شادی قلبم را فرا می گیره...چقدر به رویاهام نزدیکم. آخه دختر پنت هوس نشین رویاهای من....عاشق کارش هست....و کارش چقدر شبیه کار منه....چقدر به افق رویاهام نزدیکم....

جمعه ۴ دسامبر ۲۰۰۹

شبانه

درسم را آنقدری که برنامه ریزی کرده بودم خونده بودم...آرام آرام با یکی، دو توا لیوان نوشیدنی...طرح موضوع دیگه ای در ذهن داشتن برای نوشتن اما انگشتانم به صفحه کلید نمی نشست....لباسم را عوض کردم یه لیوان نوشیدنی دیگه واسه خودم ریختم و کمی بلاگ خواندم تا بخوابم که یه عکس دیدم....خاطره سال ها پیش زنده شد.

دبیرستان که بودم نزدیک باغ دلگشا زندگی می کردیم در شیراز....یادم بعد از عید باغ خود بهشت بود از بوی عطر و گل های زیبا....هر روز عصر با مادرم می رفتیم باغ دلگشا....یک ساعتی قدم می زدیم...بعد کنار جوی آب میز و صندلی خالی پیدا می کردیم من مسله های هندسه یا ریاضیم را حل می کردم و مامان....یادم نمی آید دقیقا شاید روزنامه می خواند....آنقدر می نشستیم تا افتاب غروب می کرد و باهم قدم زنان برمی گشتیم خانه...گاهی در باغ با هم حافظ می خواندیم.

شیراز بزرگ شدن...کنار آرامگاه حافظ و سعدی و داشتن پدر و مادری که بجای مشغول کردنم به تلویزیون برام حافظ خواندن و سعدی ...نعمت بزرگی است...نعمتی به زیبایی بهار شیراز.

سه‌شنبه ۱ دسامبر ۲۰۰۹

۲۴ روز تا کریسمس و ۲۹ روز تا سال نو

این چند سالی که اینجا هستم هر سال یه دونه از این تقویم های ۲۵ روزه کریسمس می خرم. از این ها که برای هر روز یه شکلات داره...ایران که بودم یه کتاب در این مورد خوانده بودم اما هیچ وقت ایران از این تقویم ها ندیده بود. به هر حال خیلی روش خوبی واسه روز شماری برای سال نو.

راه حل سوم

می گن همیشه یه راه حل سومی وجود داره. من رفتم یه پالتو بلند مشکی خریدم:ی

From an old writing

http://zara-every-day-life.blogspot.com/2009/11/from-old-writing.html