این آخرین نوشته وبلاگی سال ۲۰۱۰ هست. البته هنوز کلی باید در مورد سال ۲۰۱۰ بنویسم. سعی می کنم بنویسم. تا نیم ساعت دیگه می رم بیرون با دوستانم برای جشن شب سال نو. بیست و هشت ساله هستم اما هنوز عاشق عیدم. عاشق سال نو....لباس نو پوشیدم از انگشت پا گرفته تا شال گردن مثل بچگی هام. امسال در مجموع سال خوبی بود. سال آینده بهتر هم خواهد بود. سال نوی همگی مبارک و از اینکه امسال دوست وبلاگ من بودید و اینجا را خواندید مرسی.
جمعه ۳۱ دسامبر ۲۰۱۰
روزانه
۲۹ دسامبر ۲۰۱۰
-فقط ۲ روز دیگه تا پایان سال باقی مانده. تا سال نو...باید یه رزولوشون جدید بنویسم. واقع بینانه و دقیق تر از هر سال تا بتوانم بهش عمل کنم. ولی برای الان برم سرم روزانه نوشتن.
ساعتم چند باری زنگ می زنه اما این روزها که دانشکده کما بیش تعطیل هست دلیلی نداره صبح زود بیدار شم. سرم را زیر بالش می کنم و زنگ ساعت را بی خیال می شم تا خودش خاموش بشه. ساعت نزدیک ۱۲ هست که با صدای زنگ تلفن دوستم از خواب بیدار می شم. برنامه شام می گذاریم برای شب، یه رستوران پرويی. بعد یکی دیگه از دوستانم زنگ می زنه. یعنی در واقع دوست دوستم. تازه از ایران آمدن این شهر و در مورد خرید سوال دارن. بهشون می گم که سر راه دانشگاه می برمشون خرید. تا جایی که بتوانم سعی می کنم به کسایی که تازه به این شهر آمدن کمک کنم. یادم می آید به سال اولی که خودم از ایران آمده بودم بیرون و همیشه یادم هست که با روی باز به همه کمک کنم، بی منت. خلاصه ساعت ۲ می رسم مدرسه. شروع می کنم کار کردن. لذت بخش هست کار کردن توی این روزها با ارامش و سکوت بیشتر. شام عالی هست. بعدش هم توی آشپزخانه دوستم دور هم نشستن، نوشیدن با پنیر دودی عالیی...الان ساعت ۲ نیم شب هست و من نیم ساعتی بیشتر نیست که خانه هستم. فردا برای نهار رستوران ایرانی با دوستانم قرار دارم. یه رستوران جدید که اتفاقا نزدیک به خانه هم هست. ...فردا باز خواهم نوشت.
-فقط ۲ روز دیگه تا پایان سال باقی مانده. تا سال نو...باید یه رزولوشون جدید بنویسم. واقع بینانه و دقیق تر از هر سال تا بتوانم بهش عمل کنم. ولی برای الان برم سرم روزانه نوشتن.
ساعتم چند باری زنگ می زنه اما این روزها که دانشکده کما بیش تعطیل هست دلیلی نداره صبح زود بیدار شم. سرم را زیر بالش می کنم و زنگ ساعت را بی خیال می شم تا خودش خاموش بشه. ساعت نزدیک ۱۲ هست که با صدای زنگ تلفن دوستم از خواب بیدار می شم. برنامه شام می گذاریم برای شب، یه رستوران پرويی. بعد یکی دیگه از دوستانم زنگ می زنه. یعنی در واقع دوست دوستم. تازه از ایران آمدن این شهر و در مورد خرید سوال دارن. بهشون می گم که سر راه دانشگاه می برمشون خرید. تا جایی که بتوانم سعی می کنم به کسایی که تازه به این شهر آمدن کمک کنم. یادم می آید به سال اولی که خودم از ایران آمده بودم بیرون و همیشه یادم هست که با روی باز به همه کمک کنم، بی منت. خلاصه ساعت ۲ می رسم مدرسه. شروع می کنم کار کردن. لذت بخش هست کار کردن توی این روزها با ارامش و سکوت بیشتر. شام عالی هست. بعدش هم توی آشپزخانه دوستم دور هم نشستن، نوشیدن با پنیر دودی عالیی...الان ساعت ۲ نیم شب هست و من نیم ساعتی بیشتر نیست که خانه هستم. فردا برای نهار رستوران ایرانی با دوستانم قرار دارم. یه رستوران جدید که اتفاقا نزدیک به خانه هم هست. ...فردا باز خواهم نوشت.
چهارشنبه ۲۹ دسامبر ۲۰۱۰
خرید
۱۹ دسامبر ۲۰۱۰
ویزای مهاجرت کانادا باطل شده. من اینجا خواهم ماند حداقل برای چند سالی...می رم برای خانه اجاق گاز می خرم. حالا می توانم کلی غذاهای خوشمزه بپزم. ملافه های ابی نو هم می خرم با جنگیل بینگل های رنگی واسه خانه. حس خوبی هست حس مسافر نبودن. حس اینکه اینجا خونه هست. حداقل برای چند سال. حس خوبی هست منتظر نبودن.
ویزای مهاجرت کانادا باطل شده. من اینجا خواهم ماند حداقل برای چند سالی...می رم برای خانه اجاق گاز می خرم. حالا می توانم کلی غذاهای خوشمزه بپزم. ملافه های ابی نو هم می خرم با جنگیل بینگل های رنگی واسه خانه. حس خوبی هست حس مسافر نبودن. حس اینکه اینجا خونه هست. حداقل برای چند سال. حس خوبی هست منتظر نبودن.
زیباترین صحنه زندگی
۲۰ نوامبر ۲۰۱۰
امروز شنبه هست. اولین شنبه بعد از دفاع پروپوزالم. از هفته قبل یه پیکنیک برنامه ریزی کردم. اما شب قبل یه جوری دلم نمی خواهد برم. می دانم چرا و می دانم اگر برم خیلی خوش خواهد گذشت. اینه که بر خلاف میل شدیدم به کنسل کردن برنامه تصمیم می گیرم برم. ساعت حدود نه هست که دوستم زنگ می زنه و می گه بیب بیب...صدای زنگ ساعت در میاره...بجای جواب خندان بهش می گم اسنوز...صبحم با قهقه خنده هر دومون شروع می شه. تصمیم می گیریم با ماشین دوستم بریم و من رانندگی نکنم. می آید دنبالم. حدود ۱۰ نفر هستیم با سه تا ماشین ...تا بچه ها را جمع می کنم ساعت نزدیک یازده می شه...اما خوش می گذره چون تمام مدت را داریم با دوستم می خندیم...به هر حال همه جمع می شن و می ریم یه فروشگاه و هر کس یه چیزی می خره...به دنیا خوراکی و نوشیدنی داریم حالا. راه می افتیم بسمت یه پارک ملی که ۳۰ مایلی فاصله داره با مرکز شهر...
هر چه به پارک نزدیکتر می شیم منظره ها زیباتر می شن. پاییز اعجاب برانگیز اینجا...به معنای واقعی هزار رنگ ...صدها قرمز مختلف...صدها زرد مختلف...در میان طیف وسیعی از سبز...راستی چرا پاییز در فرهنگ ما -تا جایی که من می دانم- فصل غم انگیزی هست؟ من که در این رقص بی همتا برگهای رنگ برنگ جز شادی و هیجان نمی بینم؟ پارکی که می ریم جایی که سال اولی که اینجا بودم زیاد می رفتم. معمولا می رفتیم واسه باربکیو و قایق سواری که خیلی هم خوش می گذشت. عالی بود. وقتی به دریاچه می رسیم همه گرسنه هستند. اینه که میز پیدا می کنیم. بساط خوردن را پهن می کنیم....و می گیم می خندیم می خوریم عکس می گیریم. بچه ها یی که امدن دوستان واقعی من هستند. کسانی که از شادمانی من خوشحالند. کنار دریاچه با دو تا از دوستان دانشکده قدم می زنم. بین هر دو هستم هر دو دستشون را حلقه کردن دور من...در سکوت راه می ریم...بعد عکس می گیرم کنار دریاچه...خوشحالم که این ادم ها توی حلقه همکارانم هستند.
بعد همگی تصمیم می گیرم توی یکی از تریل های مشخص شده پیاده روی کنیم. تریل زرد رنگ از همه طولانی تر هست نزدیک ۵ مایل و اکثریت انتخابش می کنن. چند نفری هم نگران این هستند که نتوانیم قبل از غروب آفتاب برگردیم. بخشی از مسیر از کنار دریاچه می گذره و بخشی از بین جنگل ...نمی توانم توصیف کنم زیبایی درخت ها را لذت قدم زندن با دوستانم روی فرش هزار رنگ پاییزی...توی گروه های چند نفره قدم می زدیم جا به جا عکس می گرفتیم و من سعی می کردم با همه زمانی را بگذارم به هر حال این پیکنیک بخشی از جشن من برای موفقیتم هست. زمان که می گذره کم کم نگران می شم که قبل از غروب افتاب نتوانیم مسیر را تمام کنیم. اینه که به بچه ها می گم بهتر زودتر حرکت کنیم وخودم و یکی از دوستانم هم شروع می کنیم جلوتر از بقیه و سریعتر حرکت می کنیم. این باعث می شه بقیه دیگه واسه عکس گرفتن نیاستن و سریعتر حرکت کنند. من و دوستم کمی از بقیه فاصله گرفتیم و گرم حرف زدن در مورد Evolution هستیم که ناگهان زیباترین صحنه همه زندگیم را می بینم هر دو میخکوب می شیم سر جامون ...
یه گوزن بزرگ با شاخ های بلند با سرعتی اعجاز برانگیزی از جلوی روی ما رد می شه. بهتر اصلا تلاش نکنم برای توصیفش. از شدت زیباییش و سرعتش نفسم ایستاده بود. تا بحال چنین حیوانی را اینگونه آزاد در طبیعت خودش و در کمتر از یک متری خودم ندیده بودم. گوزن بی توجه به ما در کثری از دقیقه دور شد. وقتی بخودم آمدم و یادم افتاد به عکس گرفتن خیلی دیر شده بود. در دویدنش بیش از هر چیزی غرور و آزادی بود، نوعی تعلق به محیط اطرافش... حضور گوزن جنگل را زیباتر می کرد و بی شک گوزن در جنگل با شکوه بود. بی شک زیباترین صحنه ای بود که در تمام زندگیم دیدم. بچه ها هم کم کم بما رسیدند و با احتیاط بیشتری و کنار هم بقیه مسیر را راه رفتیم. وقتی از جنگل قدم بیرون می گذاریم خورشید کاملا غروب می کنه.
توی راه برگشت تصمیم می گیریم بریم رستوران هندی. تصمیم می گیریم با تعداد ماشین بیشتری برای غذا خوردن بریم. من ماشینم را بر می دارم. یه غذای عالی می خوریم توی رستوارن هندی مثل همیشه. دسر هم بستنی با طعم پسته و زعفران انتخاب می کنم.
وقتی به خانه می رسم خیلی خوشحالم از پیکنیک و اینکه کنسلش نکردم. بدنم خسته هست اما قلبم و ذهنم نه...دوش می گیرم و بلوز شلوار حوله ایم را می پوشم و خودم را می پیچونم بین پتوی بنفشم...چشم هام را می بندم. لبخند می زنم به روز زیبایی که داشتم...
هر چه به پارک نزدیکتر می شیم منظره ها زیباتر می شن. پاییز اعجاب برانگیز اینجا...به معنای واقعی هزار رنگ ...صدها قرمز مختلف...صدها زرد مختلف...در میان طیف وسیعی از سبز...راستی چرا پاییز در فرهنگ ما -تا جایی که من می دانم- فصل غم انگیزی هست؟ من که در این رقص بی همتا برگهای رنگ برنگ جز شادی و هیجان نمی بینم؟ پارکی که می ریم جایی که سال اولی که اینجا بودم زیاد می رفتم. معمولا می رفتیم واسه باربکیو و قایق سواری که خیلی هم خوش می گذشت. عالی بود. وقتی به دریاچه می رسیم همه گرسنه هستند. اینه که میز پیدا می کنیم. بساط خوردن را پهن می کنیم....و می گیم می خندیم می خوریم عکس می گیریم. بچه ها یی که امدن دوستان واقعی من هستند. کسانی که از شادمانی من خوشحالند. کنار دریاچه با دو تا از دوستان دانشکده قدم می زنم. بین هر دو هستم هر دو دستشون را حلقه کردن دور من...در سکوت راه می ریم...بعد عکس می گیرم کنار دریاچه...خوشحالم که این ادم ها توی حلقه همکارانم هستند.
بعد همگی تصمیم می گیرم توی یکی از تریل های مشخص شده پیاده روی کنیم. تریل زرد رنگ از همه طولانی تر هست نزدیک ۵ مایل و اکثریت انتخابش می کنن. چند نفری هم نگران این هستند که نتوانیم قبل از غروب آفتاب برگردیم. بخشی از مسیر از کنار دریاچه می گذره و بخشی از بین جنگل ...نمی توانم توصیف کنم زیبایی درخت ها را لذت قدم زندن با دوستانم روی فرش هزار رنگ پاییزی...توی گروه های چند نفره قدم می زدیم جا به جا عکس می گرفتیم و من سعی می کردم با همه زمانی را بگذارم به هر حال این پیکنیک بخشی از جشن من برای موفقیتم هست. زمان که می گذره کم کم نگران می شم که قبل از غروب افتاب نتوانیم مسیر را تمام کنیم. اینه که به بچه ها می گم بهتر زودتر حرکت کنیم وخودم و یکی از دوستانم هم شروع می کنیم جلوتر از بقیه و سریعتر حرکت می کنیم. این باعث می شه بقیه دیگه واسه عکس گرفتن نیاستن و سریعتر حرکت کنند. من و دوستم کمی از بقیه فاصله گرفتیم و گرم حرف زدن در مورد Evolution هستیم که ناگهان زیباترین صحنه همه زندگیم را می بینم هر دو میخکوب می شیم سر جامون ...
یه گوزن بزرگ با شاخ های بلند با سرعتی اعجاز برانگیزی از جلوی روی ما رد می شه. بهتر اصلا تلاش نکنم برای توصیفش. از شدت زیباییش و سرعتش نفسم ایستاده بود. تا بحال چنین حیوانی را اینگونه آزاد در طبیعت خودش و در کمتر از یک متری خودم ندیده بودم. گوزن بی توجه به ما در کثری از دقیقه دور شد. وقتی بخودم آمدم و یادم افتاد به عکس گرفتن خیلی دیر شده بود. در دویدنش بیش از هر چیزی غرور و آزادی بود، نوعی تعلق به محیط اطرافش... حضور گوزن جنگل را زیباتر می کرد و بی شک گوزن در جنگل با شکوه بود. بی شک زیباترین صحنه ای بود که در تمام زندگیم دیدم. بچه ها هم کم کم بما رسیدند و با احتیاط بیشتری و کنار هم بقیه مسیر را راه رفتیم. وقتی از جنگل قدم بیرون می گذاریم خورشید کاملا غروب می کنه.
توی راه برگشت تصمیم می گیریم بریم رستوران هندی. تصمیم می گیریم با تعداد ماشین بیشتری برای غذا خوردن بریم. من ماشینم را بر می دارم. یه غذای عالی می خوریم توی رستوارن هندی مثل همیشه. دسر هم بستنی با طعم پسته و زعفران انتخاب می کنم.
وقتی به خانه می رسم خیلی خوشحالم از پیکنیک و اینکه کنسلش نکردم. بدنم خسته هست اما قلبم و ذهنم نه...دوش می گیرم و بلوز شلوار حوله ایم را می پوشم و خودم را می پیچونم بین پتوی بنفشم...چشم هام را می بندم. لبخند می زنم به روز زیبایی که داشتم...
کریسمس - از آخر به اول
۲۸ دسامبر ۲۰۱۰
بالاخره یه شب به موقعه رسیدم خونه. یعنی اونقدر دیر نیست که تنها چیزی که توی خونه ببینم تختم باشه. ساعت ده و نیم هست و یک ساعتی می شه که خانه هستم. مثل همه این چند سال از یلدا تا امروز عالی عالی بود. شاید حتی بهتر از هر سال. باید بنویسمشون تا بتوانم به زندگی کاری برگردم. من تا ننویسم، چه غم هام و چه شادی هام، انگار زندگی نکردم. باید بنویسم...
-امروز روز خوبی بود بعد از چند از روز استراحت امروز به آهستگی برگشتم سر کار. مقالم را برای آخرین بار پروف ریدینگ کردم. مقاله توی فرمت نهایی اش بود و ژورنال خواسته بود برای آخرین بار توی فرمت اصلی پروف ریدینگ کنیم. دیدن اسمم کنار اسم پیر مرد مثل همیشه شادم کرد و بهم انرژی داد برای ادامه راه.
- امروز زودتر امدم خانه. سر راه کمی خرید کردم. شیر، کیک میوه، گیلاس و پسته خریدم. امدم خانه...یه اسنک ساده با پنیر و گوجه و کرکر درست کردم با آب هلو و گیلاس...حالا نشتم روی مبل راحتی نازم. بخاری برقی هم علاوه بر هیتر مرکزی روشن هست. درست کنار پای من. بلوز و شلوار گرم خانه ای ام را پوشیدم با کفش های خز دار گرمم. کلاه بابا نوئلم را هم گذاشتم سرم. دارم فیلم می بینم. یه فیلم فانی و جالب (legally blond) همزمان سعی می کنم این چند روز زیبا را بنویسم.
-امروز روز خوبی بود بعد از چند از روز استراحت امروز به آهستگی برگشتم سر کار. مقالم را برای آخرین بار پروف ریدینگ کردم. مقاله توی فرمت نهایی اش بود و ژورنال خواسته بود برای آخرین بار توی فرمت اصلی پروف ریدینگ کنیم. دیدن اسمم کنار اسم پیر مرد مثل همیشه شادم کرد و بهم انرژی داد برای ادامه راه.
- امروز زودتر امدم خانه. سر راه کمی خرید کردم. شیر، کیک میوه، گیلاس و پسته خریدم. امدم خانه...یه اسنک ساده با پنیر و گوجه و کرکر درست کردم با آب هلو و گیلاس...حالا نشتم روی مبل راحتی نازم. بخاری برقی هم علاوه بر هیتر مرکزی روشن هست. درست کنار پای من. بلوز و شلوار گرم خانه ای ام را پوشیدم با کفش های خز دار گرمم. کلاه بابا نوئلم را هم گذاشتم سرم. دارم فیلم می بینم. یه فیلم فانی و جالب (legally blond) همزمان سعی می کنم این چند روز زیبا را بنویسم.
- هیچ لذتی بالاتر از داشتن یه خونه نرم و گرم نیست. یه خونه که هرچند کوچک اما متعلق به خودم هست. کرایه اش را از پول خودم می دم و مطمن هست اینجا آرامش خواهم داشت و هر وقت بخوام می توانم به گرما و سکوتش پناه بیارم. این روزهای سرد سال بیش تر از هر وقت قدر داشتن یه سر پناه گرم را می دانم. خانه تمیز و مرتب هست بعد از مدت ها. روی میز چهار تا شمع بلند بنفش و صورتی هست وسط یه حلقه از برگ کاج که تزیین شده. درخت کریسمس امسالم از هر سال قشنگتر تزیین شده. چراغ های سفید و بزرگتر از هر سال داره و شبم را شاد می کنه. روی میز یه ظرف آجیل شیرین هست و یه ظرف پسته که به خونه رنگ ایرانی می ده و از اون بهتر بوی عطر هل که همه خونه را پر کرده. من یه ظرف هل گذاشتم روی میز برای خوشبو کردن خانه بصورت کاملا طبیعی.
-امروز داشتم بلاگم را از سال قبل همین موقع ها می خواندم یعنی دسامبر ۲۰۰۹ و دیدم چقدر همه چیز مثل سال قبل هست و این یعنی اینکه من شادم مثل گذشته ...
- حالا برای خودم چای هم درست کردم . چای Trader Joes Candy Cane tea
پنجشنبه ۲۳ دسامبر ۲۰۱۰
چهارشنبه ۲۲ دسامبر ۲۰۱۰
غیر قابل انتشار
نمی دانم این بازی هست یا نه. به هر حال من دعوت رسمی هم نشدم اما دوست دارم در موردش بنویسم. موضوع های غیر قابل انتشار.
۱- سیاست- ایران جهان و آمریکا- دلیلش واضح هست. نیست؟
۲- زندگی مشترک خودم. هر چند در این مورد می نویسم اما نه اونقدری که دوست دارم. دلیلش اینه که به هر حال دوست دارم به حریم شخصی فرد مقابلم احترام بگذارم.
۳- مادر شوهرم. یه روزی ازش خواهم نوشت. شاید به زودی
۴- غصه قصه های زندگی- گفتن و پخش کردن نداره. همه خودشون به اندازه کافی دارند.
اگر چیز دیگه ای یادم آمد اضافه می کنم.
زمستان مبارک
دیشب شب خوبی بود. توی یه جمع چهار نفره کوچک و دوست داشتنی یلدا گرفتم. بعد آمدم خانه و حافظ خواندم عکس هام را تماشا کردم و خوابیدم. یه خواب آرام ...
الان هم آمدم تعمییرگاه. ادامه درست کردن ماشین. توی کافی شاپ کنار تعمییر گاه نشستم. آمدم کافی بخرم اما نمی دانم چرا چای خریدم،. دارم فکر می کنم ای کاش سیم دوربینم را همراه داشتم و می توانستم عکس ها را آپ لود کنم.
حالا در عوض می توانم بلاگ بنویسم. شاید هم کتاب بخونم. یه کتاب خوب همراهم هست.
چایم طعم پرتغال داره خیلی خوش طعم هست.
همین جوری بی دلیل یاد این شعر می افتم.
تگرگی نیست مرگی نیست صدای گر شنیدی صحبت سرما و دندان است. زمستان است.
زمستان مبارک
الان هم آمدم تعمییرگاه. ادامه درست کردن ماشین. توی کافی شاپ کنار تعمییر گاه نشستم. آمدم کافی بخرم اما نمی دانم چرا چای خریدم،. دارم فکر می کنم ای کاش سیم دوربینم را همراه داشتم و می توانستم عکس ها را آپ لود کنم.
حالا در عوض می توانم بلاگ بنویسم. شاید هم کتاب بخونم. یه کتاب خوب همراهم هست.
چایم طعم پرتغال داره خیلی خوش طعم هست.
همین جوری بی دلیل یاد این شعر می افتم.
تگرگی نیست مرگی نیست صدای گر شنیدی صحبت سرما و دندان است. زمستان است.
زمستان مبارک
سهشنبه ۲۱ دسامبر ۲۰۱۰
من و آشپزی- دوست جدید من-
پیش نوشت: این پست می توانه مخاطب خاص هم داشته باشه. همه اونهایی که من را قبل از سال ۲۰۰۸ هم می شناسند. اون زمان های که من آشپزی بلد نبودم و دوست هم نداشتم.
این بلاگ باعث شده چند تا دوست جدید پیدا کنم یکشون هم ندا ست. که بعد از پست اولین باقلوایی را که درست کردم بهم ای- میل زد و دستور پخت باقلوا را خواست. خوب من تا حالا به هیچ کس دستور آشپزی اینجوری نداده بودم. باید بگم که خوشحال شدم. البته فکر کنم طفلکی کلی اذیت شد تا از من یه دستور نسبتا قابل اجرا بگیره. این خودش یه پست مفصل می خواد ولی از اونجایی که من حسی آشپزی می کنم دستور آشپزی دادنم درست و حسابی نیست. ندا از من خیلی با استعدادتر هست توی باقلوا پختن...عکس باقلوا ها را برام فرستاد. من هم کلی ذوق کردم. ازش اجازه گرفتم که بگذارم توی بلاگم پس این شما و این هم عکس های باقلوای دوست جدید من. خوشحالم حالا دنیای من کمی بزرگتر شده با داشتن یه دوست بیشتر.
دلم می خواهد بنویسم
وقت ندارم باید کار کنم. اما دلم می خواد بنویسم. آخه حیف که آدم این همه لحظات شاد را کلمه نکنه. حیف که با دیگران و دوستانی که بلاگش را می خوانند تقسیم نکنه. شب یلدا یه جوری سالروز شروع این بلاگ هم هست- اگر چه سالروز بلاگ نویسی من نیست-
امشب برای اولین بار شب یلدا را با دوستان غیر ایرانیم می گذرونم. دوستای ایرانیم همه می خوان برن به یه مهمونی که انجمن ایرانی های مدرسه برقرار می کنه. من دوست ندارم برم. خیلی به نظر غریبانه است که بجای نشستن دور دوستان عزیز -خانواده- و کسانی که سالی را با هاشون سپری کردی بری توی یه جشن شلوغ که باید خودت را به آدم های نیمه مست معرفی کنی...و یه جماعتی برقصن...همین...نه اینکه چنین مهمونی بد باشه نه! اصلا منظوم این نیست اما دلم می خواهد شب یلدام را در کنار دوستان صمیمی ترم جشن بگیرم. کنار کسانی که یک سال را با هاشون گذراندم. اینه که امشب را با دوستان غیر ایرانیم جشن می گیرم. چند روز پیش بهشون می گم چطور من کریسمس و جشن شکرگذاری و...را با شما جشن می گیرم. شما هم باید با من یلدا را جشن بگیرید. دوستانم استقبال می کنند. اینه که امشب اولین شب یلدا را بدون دوستان ایرانیم خواهم داشت. تجربه جدید و امیدوارم شادی خواهد بود. خوشحالم که این همه دوست دارم. این همه دوست از سرار جهان و در سراسر جهان.
موطن آدمی را بر هيچ نقشه ای نشانی نيست
موطن آدمی تنها در قلب کسانی ست, که دوستش می دارند
چهارشنبه ۱۵ دسامبر ۲۰۱۰
- ۸- باز هم هدیه
امروز دومین هدیه کریسمس را گرفتم. دوستم داره فردا واسه تعطیلات می ره. زنگ زد که حتما دوست داره من را قبل رفتن ببینه ولی سرما خورده و دانشگاه نمی توانه بیاد. باهاش توی کافی شاپ نزدیک خونه قرار می گذارم. برام یه بسته آورده با خودش. کاملا سورپرایز شدم. اصلا انتظار هدیه را نداشتم. یه موس کامپیوتر هست که فوق العاده زیباست. یه قسمتش یه حباب آب وجود داره که توش یه ماهی کوچلو هی تکون می خوره -حتما عکسش را می گذارم- از دوستم که خداحفظی می کنم. هنوز نرفته دلم براش تنگ می شه.
دوست گل من. می دانم که اینجا را نمی توانی بخوانی اما دلم می خواهد بهت بگم - یه روزی خواهم گفت- که چقدر امروز خوشحالم کردی...که چقدر از دوستی با تو خوشحالم. شاد باشی و موفق همیشه. دوستت دارم.
هدیه هایم ۷
هدیه هایم ۷
دوشنبه ۱۳ دسامبر ۲۰۱۰
هدیه هایم -۷
امروز یه جورهایی اولین هدیه کریسمس امسالم را گرفتم. وقتی امدم آفیس یه جعبه چوبی زیبا منتظرم بود. جعبه ساده است اما جنس چوب خیلی خوبی داره. توش به ۶ قسمت مساوی تقسیم شده و با مخمل شرابی رنگ هم پوشیده شده. توی هر قسمت هم کلی چای کیسه ای هست با طعم های مختلف. از خوشحالی دارم بال در می آرم که کسانی هستند که این هم خوب می شناسندم. بعد از ظهر یکی از چای ها را درست می کنم- چای با طعم هلو. چای را توی لیوان هدیه یکی از دوستانم می خورم. لیوان مشکی و زیبایی که پوشیده از تصاویر هواپیماهای مختلف هست و یه قطعه از شکلاتی که توی پست قبل گفتم. این همه دلیل خوب بودن زندگی...
جمعه ۱۰ دسامبر ۲۰۱۰
بازم شکلات
دیشب به دوستم کمک کردم توی پروژه اش امروز برام شکلات آورده. یه دنیا شکلات خوشمزه کریسمس. من خودم هم نخوام شکلات بخورم نمی شه:ي
لعنت به رنگ پاسپورت
هم افیسیم برگشته. برام شکلات خریده به رسم تشکر که وقتی جراحی کرده مراقبش بودم. بیرون آفیس روی مبل همیشگی نشستم و دارم درس می خوانم که می آید می شینه کنارم که کمی استراحت کنیم و شکلات بخوریم. انتخاب عالیه داره در شکلات...شکلات تلخ با طعم نمک دریایی...حرف می زنیم...قرار واسه تعطیلات بره خونه با دوست دخترش...خونشون کجاست؟ جنوب فرانسه. لعنت به رنگ این پاسپورت که من نمی توانم برم یه اقیانوس اونورتر کشور رویاهام را ببینم. بخصوص حالا که این همه دوست فرانسوی هم دارم.
پنجشنبه ۹ دسامبر ۲۰۱۰
شهر من
قبلا گفته بودم یه شهری کی خانه من می شه. بیشتر گفته بودم از فرودگاه. این هم یکی دیگه از نشانه هاست.
یه شهر خانه هست وقتی برای کریسمس ( یا نوروز یا هر چیزی از این دست) باید برای کلی آدم هدیه بخری...باید لیست خرید بنویسی. این آخر هفته باید برم خرید کریسمس و خوشحالم. حالا اینجا خانه هست. شهر من هست.
سهشنبه ۷ دسامبر ۲۰۱۰
من این مادر را خیلی دوست دارم. چون با وجود داشتن بچه بلند شده رفته یه شهر دیگه که درس بخونه اون هم کلی سال قبل و اونهم توی ایران
بستنی
توی این هوای سرد بستنی خوردن می چسبه. حالا نه اینکه فکر کنید من هم خیلی دل شیر دارم ها! نه! زیر دو تا پتو قایم شدم دارم بستنی سنتی با زعفران و پسته می خورم. البته از فروشگاه هندی خریدمش نه ایرانی.
دوشنبه ۶ دسامبر ۲۰۱۰
من چقدر می نویسم امروز
آمدم مدرسه با کاپشن و شلوار ورزشی...الان کسی نیست. بود هم مهم نبود به قول بعضی ها به آمریکا خوش آمدید. اصلا نمی دانم برای چی امدم همه کارهایی را که اینجا باید انجام بدم خونه هم می شد انجام داد. پسرک همکارم هم نیست. خودم امروز بعد از عمل روی دندانش گذاشتمش خونه. هیچی دیگه خواستم بگم من آفیس تنهایی دوست ندارم. خونه تنها خوب و بسمه:ي
یکی از روزهای زندگی
من از صبح فقط شیرینی خوردم. چند تا بیسکویت که خودم درست کرده بودم، نون زنجبیلی وکلی شرینی هندی. الان بالاخره بیدار شدم. دیدم کتابی که سفارش دادم رسیده.. رفتم از دفتر آپارتمان گرفتمش. هوا کمی سرده جون می ده واسه دویدن اما نرفتم به این می گن... بجاش آمدم بالا توی تخت نرم و گرمم تا کتاب بخونم. و باز شیرینی بخورم.
اشتراک در:
پیامها (Atom)

