- توصیه شدید می کنم که سر سال نویی این پست من را نخوانید! دلگیر می شید! از من گفتن بود خلاصه!
-برای هزارمین بار به این نتیجه رسیدم که برای استراحت کردن و تعطیلات رفتن هیچ چیز بهتر از مبل خونه خود آدم نیست!
- معلومه دیگه دی- سی تجربه چندان خوبی نبود....چهار ساعت رانندگی کردم با در پیت ترین آهنگ های ممکن غیر از یه آهنگ خوب در حالی که می توانستم بجاش رادیو ملی گوش کنم...بگذریم تعریف کردن نداره کل ماجرا....نکته اینه که من چقدر می توانم مثبت باشم شاد باشم تا واقعیت های شاد زندگی را بکشم بیرون بگذارم کنار واقعیت های تلخ زندگی برای بقیه...وقتی خودم دقیقا به چنین چیزی نیاز دارم. یه دنیا غر غر (دیکتش را بلد نیستم) شنیدم...برای پارکینگ برای نداشتن آتیش بازی...چرا ملت بلد نستن از این همه داشتن شاد باشن...و فقط نداشتن ها را می بینن...البته وظیفه من نیست که براشون تصویری از واقعیت بکشم...تصویری که خاکستری قشنگی داره نه سیاه نه سفید! اما گاهی دلم می سوزه...گاهی باید تلاش کنم تا موج غم من را نبره...
- الان توی تاریکی یه اتاقی توی دی- سی نشستم...دلم یه سکوت طولانی می خواد....
-امروز توی راه داشتم خانه رویایم را توصیف می کردم برای دوستم...یه خانه با باند پرواز...توربین بادی...سلول های خورشیدی و حتی یه تونل باد کوچیک. بعد یه هو دیدم که فقط او بود که می شد با هاش چنین خانه ای ساخت که این خانه را می خواست به اندازه همه دنیا...من هنوز هم خانه را می خوام و هنوز هم سعی می کنم بسازمش...او چی؟ هنوز هم خانه را می خواد؟ روزی خواهد ساختش؟ با کی؟ جواب این سوال ها مهم نیست اما یه غمی هست....
-من دلم سکوت و نتهایی می خواد....
2 نظرات:
این دوستت باید خیلی آدم مزخرفی باشه چرا با چنین آدمی رفتی سفر
این دوستم خیلی دوست خوب و مهربانی هست. گفتم که سال ها با هاش دوستم. تقصیر خودم بود که اعتراض نکردم به آهنگ ها یا موضوع های مورد بحث را عوض نکردم. روز دوم همین کار ها را کردم و خوش گذشت. حالا می نویسم...
ارسال يک نظر