"It is important to always act based on long term rational self interest however it may be hard emotionally"--Zara

شنبه ۳۱ دسامبر ۲۰۱۱

جمعه ۳۰ دسامبر ۲۰۱۱

365+2

-امروز هم در راستای همون تمرین دی سی قرار آف باشم...البته الان با یه دنیا مقاله توی کافه نشستم!

- صبح - یعنی ظهر چون تا ۵ بیدار بودم- رفتم خرید جنگولک سال نو...یعنی بوق و کلاه و عینک و از این جنگولک ها برای خودم و دوست....راستی دارم با دوست دوران خوابگاه شریفم می رم...اصلا تعطیلات از این بهتر هم می شه. هفته پیش با دوست عزیز چند سالم بودم. این آخر هفته را هم که با این دوست خواهم بود. هفته بعدش سفر کاریم و آخر هفته بعدش هم آفیسی سابق می آید دیدنم...یعنی داره جابه جا می شه بره باستون و آخر هفته را پیش من می مونه...

-هم آفیسی که داره می ره بستون...دوست جان دیگم -کتی- هم که داره می ره نیویورک...من هم اگه سال بعد برم نیویورک باز همه به هم نزدیک می شیم انقدر نزدیکه که بشه آخر هفته ها را روی کوچ کتی ولو شد و با گربه هاش بازی کرد...یا با هم آفیسی دنبال بهترین شکلات فروشی شهر گشت....

-خلاصه بعد خرید جنگولک یه دنیا گشتم تا یه تعمیرگاه باز پیدا کردم که پلاک های ماشین را نصب کنم. توی ایالت جرجیا ماشین ها فقط پلاک عقب دارن اینجا پلام جلو هم دارن. من هم اینقدر مهندس هستم که بدونم جلوی ماشین پر از سنوسر هست که کیسه های هوا را باز می کنه آنقدر اما مهندس نستم که بدونم دقیقا کجا هستند اینه که خودم نمی خواستم انجامش بدم. به هر حال یه آقای مهربانی را پیدا کردم که بدون اینکه پول بگیره ماشینم را درست کردم. حالا از این کافه براش کیک می خرم برای تشکر.

- نهار را همین جا خورد. poached salmon , یه سالاد قارچ خیلی خوشمزه. الان هم دارم چای وانیلی می خورم توی لیوان قرمز...برم سر کار کردن یا شاید هم کتاب خواندن....
- شاید باز بنویسم شاید هم نه! اگه ننوشتم سال نو مبارک از حالا. شاد باشید!

Happy new year 

365+1

۳۶۵ پست بلاگم توی سال می بایست یه پست پر محتوا باشه مثلا یه مرور و ارزیابی از سال گذشته یا یه لیست از کارهایی که می خوام بعدن انجام بدم. اما خب شد یه پست که خیلی شبیه منه! آدمی که رابطه ها را دوست داره!

 چه طور شد که تصمیم گرفتم برم دی سی؟ راستش یه تمرینه! توی کار آکادمیک یه روز نتیجه خوب داری ده روز نداری شاید بیشتر حتی...صد تا ایده داره که ۹۹ تاش به بنبست می رسه. حالا واسه کسی که وقت می خواد دکترا بگیره می توانه بگه خب چهار سال پنج سال اینجوری هست می گذره اما اگر کسی مثل من می خواد این کار را برای همیشه عمر انجام بده باید یه بتوانه یه روزهای فارغ از نتیجه که می گیره استراحت کنه. جسمش نه! ذهنش...من از این آدم ها هستم که ذهنم همش داره به کارم فکر می کنه دست خودم نیست...لذت هم می برم ازش نه اینکه لذت نبرم اما تعطیلات رفتن خیلی سخته اینجوری...یعنی کلا آدم اگه از فاصله یه درایو از آفیسش دور بشه کلافه است...راه دیگش اینه که یه لپتاب پر کار را با خودت حمل کنی و بشینی توی اتاق هتل های مختلف و کار کنی...من این کار را کردم...رسما لب ساحل با لباس شنا نشستم لب تاپ را هم زدم زیر بغلم و کار کردم.....حالش را هم بردم و یکی از بهترین کانکشن های کاریم را هم در همون حال پیدا کردم...یه راه دیگش اینه که کلا تعطیلات نری تا وقتی که نتایج خوب داشته باشی...این یکی زیاد کار نمی کنه چون درست بعد از داشتن نتیجه خوب هزار تا ایده داری و یه دنیا انرژی و فقط دلت می خواد کار کنی....چه نردی هستم من! بقول یکی از دوستای دبیرستانم خر خونی شغل شریفی هست....بگذریم. راه سومش که واقعا مهارت لازم داره اینه که یاد بگیری گاه گاهی هر جای کار که هستی...دفتر و کتاب و کامپیوتر ببندی...چراغ آفیست را خاموش کنی و بگی من می خوام این دو روز سه روز یه هفته را آف بگیرم و واقعا آف بگیری...نه مثل آخر هفته های من که اسما آف گرفتن هست اما به هر حال من مقاله می خوانم یا می نویسم ....خلاصه همه اینها را گفتم که بگم در راستای تمرین کردن واسه این حالت سوم دارم دو روز می رم دی سی درست وسط هزار تا کار...اما دو روز آخر سال واقعا روز تعطیل....البته حالت اول و دوم هم بد نیست و همچنان من دوستشون دارم.

چهارشنبه ۲۸ دسامبر ۲۰۱۱

will be in DC

آخر این هفته را دی-سی خواهم بود. کسی اون اطراف هست که دلش بخواد من را ببینه و یه چای با هم بخوریم؟

روزانه

- آمدم کافه که یه کم آدم ببینم فکر کنم و اگر نه چای و منظره و مقاله هایی که باید قضاوت کنم را توی خانه هم داشتم اما از دوشنبه نزدیک ظهر که دوستم رفته با هیچ آدمی صورت به صورت - ترجمه مزخرف فیس تو فیس- حرف نزدم. وحشتناکی قضیه اینه که این موضوع غمگین یا حتی ناراحتم نمی کنه برام خیلی هم خوبه. البته تلفنی و ایترنتی حرف زدم اما حضوری نه! 

- هوا آفتابی و گرم و عالی هست. انگار که نه انگار اینجا ورجینا است و الان آخر دسامبر هست. من عاشق این هوا هستم. گفته بودم که من برف را فقط شب کریسمس دوست دارم و حالا که برفی در کار نبود شب کریسمس من بقیه سال هم همین هوا را می خوام. 

- دو تا موضوعی که حتما می خوام در موردشان بنویسم نیاز هست و on-line dating. با این حساب نوشته هام توی امسال امکان داره از ۳۶۵ تا بیشتر بشه. مسخره هست اما دلم می خواست همون ۳۶۵ تا باشه البته نه بقیمت عمدا ننوشتن. 

 - دارم peppermint tea می نوشم. به فارسی چی می شه؟ چای فلفل نعنا؟

- دیروز مقاله ای که روش کار می کردم تا جای خیلی خوبی پیش رفت. اما همین که گیر تکنیکالش حل شد من دیگه دلم نکشید که بشینم پاش...شاید امشب و فردا روی یه چیز دیگه کار کنم. ...روی یه گیر تکنیکال دیگه...

-موهای دم موشی صورتم را کودکانه تر می کنه. من دوستش دارم. حرکت ناخن های لاک زده هم را هم روی کیبرد دوست دارم. 

-کافه شلوغه شلوغه!

- هنوز نمی دانم سال نو را چکار کنم. یه راه حل اینه که پاشم برم نیویورک یا دی سی. یه راه حل اینه که برم یه کلبه جنگلی بگیرم شب را در سکوت و آرامش کوه بگذرونم. یه راه حلش هم اینه که خانه باشم. فکر کنم آخری را انجام بدم. به ساده ترین دلیل اینکه با طبیعت شیرازی من بیشتر جور در می آید. :ي

- خوب برم سر کارم دیگه!

دوشنبه ۲۶ دسامبر ۲۰۱۱

Back to work...

الان توی آفیسم نشستم با پیژامه:ي از مزیت های روز تعطیل امدن به آفیس هست. دوست جانم الان یه ایالت از من دور شده...دورتر هم می شه بزودی...توی کمی بیش از ۲۴ ساعتی که باهاش بودم به اندازه همیشه خوش گذشت. به اندازه همه چهار شنبه هایی که برای دو سال با هم شام خوردیم. همه پیاده روی هایی که با هم رفتیم و حتی بیشتر از اون...چی می گم اصلا من؟ خوش گذشتنش در کلمه نمی گنجه...

اما حالا باید بر گردم به زندگی عادی و واقعیت. واقعیت اینه اونهایی که من دوستشون دارم توی چهار تا قاره پخشن...به همین سادگی دورن! منظورم از نظر فیزیکی دورن....می شه با هاشون تلفنی حرف زد. می شه بهشون ای-میل زد. می شه عکس هاشون را توی فیس بوک دید و توی تویتر فلوشون کرد. می شه زیر ای-میل براشون نوشت یه دنیا بوس...اما نمی شه بغلشون کرد. نمی شه بوسیدشون...نمی شه کنارشون لم داد و کتاب خواند و هی کتاب خواندنشون را قطع کرد و یه چند جمله از چیزی که می خوانی براشون خواند. وقتی دورن یه چیزی کم از دوستی همونی که می شه بغض می آید می شینه توی گلوی من...می شه دلتنگی می چسبه ته قلب من...اما واقیعته....

البته من فرصت دارم که اینجا توی این شهر باز هم دوست پیدا کنم. انقدر امتحان کنم تا آدم هایی پیدا کنم که رفیق جان بشن. این خبر خوبه ماجراست. قسمت تلخش اینه که باید باز هم اونها را گذاشت و رفت...رفت و رفت و رفت....یا اینکه انها می رن...رفتن قصه تکراری زندگی است.

خوبم! اما با اینکه دیروز دیدمش دلم براش از یه هقته پیش تنگتر هست.

کاش میتوانستم اینها را به انگلیسی بنویسم که حداقل بتوانی بخوانیش...اما قصه رفتن ها برای من فارسی هست.

یکشنبه ۲۵ دسامبر ۲۰۱۱

شنبه ۲۴ دسامبر ۲۰۱۱

Let it snow....

Let it Snow
Oh the weather outside is frightful
But the fire is so delightful
And since we've no place to go
Let It Snow! Let It Snow! Let It Snow!

It doesn't show signs of stopping

And I've bought some corn for popping
The lights are turned way down low
Let It Snow! Let It Snow! Let It Snow!

When we finally kiss good night

How I'll hate going out in the storm!
But if you'll really hold me tight
All the way home I'll be warm

The fire is slowly dying

And, my dear, we're still goodbying
But as long as you love me so
Let It Snow! Let It Snow! Let It Snow!

Merry Christmass (2)

کریسمس مبارک!
 
من الان روی این مبل نازنین نشستم روبروی درخت کریسمسم...چراغهاش روشن...رنگارنگ و شاد...زیر درخت هم هدیه دو تا از دوستانم هست که هنوز ندادم بهشون. روی میز روبروم یک کیک رولتی دارم. چای روی چای گرمکن شراب و اجیل و چند تا تکه شرینی دیگه. روی گاز شکلات آماده هست واسه شیر کاکاوی آخر شب. بوقلمونم هم کم کم داره حاضر می شه و بوش همه خانه را برداشته. از رادیو پندرا  هم دارم آهنگ های کریسمسی گوش می دم. کاش برف هم می آمد...در حدی که آهنگ بگذار برف بیاد معنی بیشتری پیدا می کرد. 
 
الان یه ساعتی را با یکی از دوستای خوبم و همسرش صحبت کردم. خیلی خوبه که یه دنیا آدم از شادی من شاد می شن. خیلی خوبه که وقتی دوستانم ازدواج می کنن من همچنان دوستشون می مانم. 
-امروز نزدیک های غروب رفتم پیاده روی. هوا عالی بود. یعنی در یه حدی سرد که ادم دلش بخواد کاپشن بپوشه اما نه آنقدر سرد که کلا بلرزه. شهر خلوت و زیبا و رویایی بود. نزدیک های غروب خورشید یه نور قرمزی توی افق پاشیده بود و شهر پر بود از چراغ های کریسمس...اون لحظه آرام بودم. ارامش عمیق بود انقدر عمیق که به نظر می آمد هرگز بهم نمی خوره. به سالی که گذشت فکر کردم همه لحظات تلخش را هم یادم آمد اما دیگه درد نداشت. یه خاطره دور دست بود که در آرامش اون لحظه گم شده بود. 

برم پیژامه کریسمسم را هم بپوشم با کلاه و بعد میز شام را حاضر کنم.



Merry Christmas!

-من از دیروز عصر در تعطیلات بسر می برم. برای در تعطیلات بودن هم واقعا نیازی به سفر رفتن و کارهای عجیب غریب کردن ندارم. در واقع بهترین تعطیلات برای من می توانه از روی همین مبل اتفاق بیفته. کافی اون  روز را رو ریکس زندگی کنم. البته نصف امروز به کار خانه گذشت.

-دیروز بهترین و عمیق ترین خواب بعد از ظهر را کردم بعد با صدای یه باران بسیار تند و هیجان انگیز بیدار شدم. رفتم دنبال دوستم و با هم رفتیم مسابقه بسکتبال تماشا کردیم. یکی دیگه از مزیت های زندگی توی یه کشوری که دختر ها را هم آدم محسوب می کنه اینه که آدم می توانه بره مسابقه ورزشی مردان/زنان را تماشا کنه. هورا بکشه و تیمش را تشویق کنه. جنسیت کنار دستی های آدم و همچنین بازیکنان این حق ا نسانی را ازش نمی گیره. بعد از بسکتبال هم رفتیم کافه. من بستنی خوردم و دوستم یه دسر/غذا.

-دیگه چی؟ آهان با یکی از خوانندهای بلاگم چت کردم. برای اولین بار بود که با یه نفر از طریق بلاگ آشنا می شدم و بعدش چت می کردیم. چت کردن باهاش ساده روانتر و دوست داشتنی تر از اونچه بود که فکر می کردم. مثل گپ زدن با یه دوست بود...من تا حالا توی دوستام کسی همکار این خواننده ام را نداشتم اینه که خیلی جالب بود یه گفت و گوی معمولی و روان کردن با کسی که یه شغل خیلی متفاوت و هیجان انگیز تر از من داره.

- دوستم از فلوریدا آمده خانه پدرش که همین نزدیکی من هست با فاصله ۴۰ مایلی ...کریسمس را با هاش خواهم بود. این دوستم را الان از ۲۰۰۸ تا حالا می شناسم. حالا دیگه دوست نزدیکم محسوب می شه. با هاش یه دنیا خاطره دارم. اینجا هم ازش نوشتم (این و این). زندگی قشنگتر هست وقتی کسانی که سابقه دوستی طولانی باهاشون داری نزدیکت باشن...یکی از چیزهای که زندگی توی این شهر را خوب می کنه حضور دوست هم خوابگاهی ایرانم هست مثلا. ..

-امروز دو تا فیلم چیک فیلیک (chick flick) هم دیدم. چرا توی همه این فیلم ها دختر هرچقدر هم موفق و شاد باشه بدون حضور یه پسر غمگینه هست؟ و بعد یه هو به طرز احمقانه ای می فهمه که این پسر سکسی که در دو قدمیش بود عاشق دلباخته اش هست؟ چرا فیلم ها اینقدر از واقعیت جدا هستند؟ این نوشته را ببینید. این قسمت واقعا چشم من را گرفت:

During the holidays, this gets ramped up into a frenzied state. Look at all of the women in the television commercials having orgasms over the sight of a little box with a diamond ring in it or a Lexus with a big red bow. The Lexus never comes from their kids or parents or friends. Only sex partners can knock us over with a flash of cash

این تبلیغات واقعا با تجربه شخصی من هماهنگ نیست. من چه زمانی که دوست پسر داشتم چه زمانی که همسر داشتم و چه زمانی که مجرد بودم/هستم همشه بهترین و مهربانترین هدیه ها را از دوستانم می گرفتم. یه پز هم بدم. این خانم Bella DePaulo که توی مقاله ازش نقل قول شده دوست فیس بوکی من هست و من کلی از نوشته هاش لذت می برم.

-راستی فرستنده اون ماگ زیبا هم پیدا شد! یکی از دوستای جدیدم هست.  

- من نمی فهمم چرا هی ملت دوست دارن بپرسن کریسمس ایو را چکار می کنی؟ همون کاری که همه ملت می کنند. توی خانه ام می مونم. شام ترکی درست می کنم. با یه کیک بشکل کنده درخت - این را از دوستان فرانسویم یاد گرفتم یعنی رسم فرانسه هست- یه دنیا می خورم. من هر سال فیلم it's a wonderful life را هم تماشا می کنم. واقعا دلم می خواد داد بزنم توی صورت آدم هایی که یه دنیا غم هستند و می خوان بمن هم ثابت کنن که باید غمگین باشم که لطفا shut up! 

پنجشنبه ۲۲ دسامبر ۲۰۱۱

روزانه

دیشب ساعت نزدیک چهار خوابیدم. ساعت هفت و نیم اما از شدت نگرانی واسه دیر شدن کارم پریدم. بعدش باز هم خوابیدم اما هی نیم ساعت نیم ساعت بیدار می شدم. به هر حال ۱۰ از خانه رفتم بیرون...هوا عالی بود و هست...افتابی خنک...اما نه سرد..واسه خودم نون و پنیر و آب پرتغال تازه خریدم از پنرا برد و بعدش رفتم. بعد رفتم سر کاره. تا ۱ کار کردم بعد هم آخرین جلسه سال را رفتم. استاد گفت که از کارم خیلی راضی هست. یک قدم دیگه دارم که این مقاله آماده بشه برای چاب کردن. بعدش اما دیدم خیل خسته و خواب آلودم. آمدم خانه که بخوابم....دلم می خواد روی مبل بخوابم نه تخت...پنجره ها را هم باز می کنم. کتابی را هم که این روزها می خوانم می آرم که کمی بخوانم و بعد هم بخوابم. امشب هم بلیط مسابقه بسکت بال دارم....

تولدت مبارک مامان بزرگ

این بلاگ را نزدیک هایی یه شب یلدا شروع کردم. قبلش البته می نوشتم اما نه توی این بلاگ...تولدت مبارک دوست و همراه من.

دم موشی

موهام را امروز بعد از هزار سال دم موشی کردم بچه که بودم بهش می گفتم گوگولی:ي

یلداتون زیبا باد

 شب یلدای امسال هم خوش گذشت. رفتم خانه یکی از دوستان جدیدم. همه غیر از یکنفر جدید بودند. یعنی آدم هایی که همین چند ماه پیش با هاشون آشنا شدم. اما خوش گذشت...دلم برای مامانی تنگ شده...دلم برای مامان و بابا تنگ شده. اما همه اینها باعث نمی شه از اونچه دارم خوشحال نباشم...همین که امشب را دور هم بودیم و بهم خوش گذشت خوب بود. 

توی مهمونی بودم که صاحبخونه ام زنگ زد و برام پیغام گذاشت که یه بسته پستی دارم که برام گذاشته توی اتاق لباس شویی...تا می رسم خانه می رم بسته را بر می دارم. یه ماگ خیلی دوست داشتنی هست که خیلی دلم می خواست داشته باشمش. اصلا نمی توانم بیان کنم که چقدر هیجان زده و شاد شدم که ماگ را دیدم. یعنی کی فرستادتش؟



الان نشستم یعنی در واقع لم دادم روی مبل روبروی درخت کریسمس و دارم می نوشم توی ماگ زیبام و با خودم تکرار می کنم 
I swear by my life and my love of it that I will never live for the sake of another man, nor ask another man to live for mine. 


شادی زیر پوستم می خزه. زندگی توی رگ هام جریان داره...یه جوری آرامم... شب هاتون به زیبایی یلدا باشه و آسمانتون همیشه پر ستاره....

اولین و آخرین یلدا

نمی دانم هنوز اینجا را می خوانه یا نه! 

اولین و آخرین یلدایی که با هم بودیم. ۱۰ روز مانده بود به آمدن من...اون روزها فکر نمی کردیم -یا حداقل من فکر نمی کردم- که این آخرین یلدامون با هم باشه. نصف هندوانه خریدیم...بقیه اش را واقعا یادم نیست...شاید فیلم دیده باشیم...شاید نه! اما یادمه از معدود روزها و شبهایی بود که توی اون چند ما شاد بودم. کی فکرش را می کرد که  پنج سال بعدش از مهمونی شب یلدا بیام و ای-میلت را ببینم که چون هنوز مدارک را دریافت نکرده -من چکار کنم که پست کند هست- من را متهم کرده باشه به دروغ گویی و تهدید کنه که می ره دادگاه و تقاضای ساپورت مالی می کنه چون من بیشتر از او حقوق می گیرم....یعنی روزی که باهاش ازدواج کردم فکر می کردم یه روزی از هم جدا شیم اما هیچ وقت فکر نمی کردم خیانت کنه یا بهم بگه دروغ می گی....یعنی خیانت چیزی بود که اصلا در شانش نمی دانستم...در شان خودم هم نمی دانستم....

یلدای امسال خوش گذشت. من خوشحالم...بیشتر می نویسم...

سه‌شنبه ۲۰ دسامبر ۲۰۱۱

هدیه ها

- برای تولد دوستم یه کتاب فرستادم. یه عکس از خودش و کتاب گرفته گذاشته روی فیس بوک با یه خنده بزرگ...خیلی خوشحال شدم. از شادیش خوشحال شدم. 

- چند هفته  پیش توی یه مغازه بودم با دو تا از دوستانم. یکشون یه چیزی دید گفت چقدر دلش می خواد این را داشته باشه. در توان مالیم بود که براش بخرمش...خریدمش...شاد توی صورتش خنده هاش و آغوشش موج می زد. شاد شدم. 

در همین راستا حوصله کردید این را گوش کنید. 

روز خوبتر از خوب

- امروز روز خوبی بود. دیروز هم همین طور. من از دو روز می نویسم...
 
-دیروز خانه را مرتب کردم. الان باز دوباره بهم ریخته البته. بهترین و خوشمزه ترین سوپ دنیا را هم اختراع کردم. یعنی در واقع هرچی سبزی داشتم را پختن با کریم و آب مرغ بعدش همه را ریختم توی مخلوط کن....یعنی یه مایع غلیظ خوشمزه ای شده که نگو....من واقعا باز کردن یه رستوران را شدیدا در نظرم دارم می گیرم. البته باید اول گرین کارت داشته باشم تا بتوانم واسه اجاره جا و اجازه کار و اینها وام بگیرم.

-امروز هم خوب بود. استادم حالش کمی بهتر شده آمده آفیس. ظهر نهار را با کارمند های دانشکده خوردم. قرار بود هر کسی یه غذایی بیاره همه با هم بخورن به این می گن pot luck بعد بمن هم گفتن بیا:ي یه دنیا غذای هندی خوشمزه خوردم. 

-خوب هم کار کردم هم توی دانشگاه هم شب که آمدم خانه. بالاخره کارم به نتیجه رسید. کافیه یه مثال ساده پیدا کنم و با معادلات حلش کنم و بعد یه مقاله پایه ای و عالی خواهم داشت. خیلی خیلی خیلی...تا بی نهایت خوشحالم. به نظر من اگه بخوام یه تعریف از خوشبختی بدم میگم آدمی خوشبخته که از کاری که عاشقش هست پول در بیاره...در واقع شغلش را دوست داشته باشه...

-در مورده هدیه هم می خواستم یه چیزی بگم که الان فکر می کنم یه پست کامل می خواد. 

- بعضی از مردم چرا هی می خوان آدم را دچار احساس گناه کنند. الان یکی ای-میل زده که اگه نمی خوای سه یا چهار روز وقت بگذاری بیای سفر چرا گردن من می اندازی؟ خواهر من برادر من! من آخه کدام تصمیم را توی کل زندگیم گردن کسی انداختم...اصلا من بقول این آمریکایی های برای عشقم به کارم از کسی غذرخواهی نمی کنم! بی خیال...زندگی زیباست...بخصوص وقتی نتایج خوب آدم داشته باشه.

-فکر کنم معتاد شدم به چای:((  شنبه را فقط یه چای خوردم چنان سر دردی گرفتم که نگو...توی کل زندگیم یه بار همیچین سرد دردی شده بودم. سال اولی بود که آمدم آمریکا. ماه رمضان بود. روز اول روزه گرفتم. نگو که عادت کرده بودم به قهوه و همچنین سردردی گرفتم...اکثر چایی هم که من می خورم چای گیاهی هست اما به هر حال باید کمش کنم. متنفرم از چنین فرمی از عادت کردن.
 

دوشنبه ۱۹ دسامبر ۲۰۱۱

2011 self evaluation ---part 1

http://zara-every-day-life.blogspot.com/2011/12/2011-self-evaluation.html

شنبه ۱۷ دسامبر ۲۰۱۱

چقدر منتظر هفته بعد هستم که دوستم بیاد...چقدر به بودنش نیاز دارم...

هم خانه ای ۲

هم خانه ایم همین حالا رفت. قبلش بمن یه دنیا کادو داد و رفت...بغلم هم کرد...من دلم براش تنگ شده...حالم خوب نیست نه؟! اول می آیم غر می زنم که چرا نرفته بعد می گم دلم براش تنگ شده. ولی خانه تنهایی داشتن را خیلی دوست دارم. 

یکی از تفریح های امسالم اینه که هی توی ذهنم تصور کنم سال دیگه یه خانه برای خودم می گیرم. وسیله براش می خرم. یه کتابخانه بزرگ می خرم که جا داشته باشه حسابی....حتی یه دونه تردمیل هم می خرم...

-امروز اولین شبنه ای بود که بعد از مدت ها دوستانم دورم نبودند و تازه فهمیدم که دوستی های جدیدم چقدر با کیفیت هستند توی این شهر اگر چه تعداد دوستانم کم هست.

-سرم هنوز درد می کنه!

همخانه ای

- نمی دانم این هم خانه ای من چرا ول نمی کنه بره خانه؟! البته خیلی هم بد نیست چون هی کیک و نون خوشمزه می پزه برام.

زمان

-سرم درد می کنه بدجور...تازه رسیدم خانه. امروز رفتم مدرسه. اولین بار بود که آخر هفته رفتم مدرسه. بد نبود. خوب هم نبود. خیلی خیلی وقت تلف می کنم و اعصابم از دست خودم خیلی خورد می شه. این مشکل وقت تلف کردن یه مشکل سیستماتک هست که من باید یه راه حل اساسی براش پیدا کنم. باید نا امید نشم و روش کار کنم. کمتر از یک سال وقت دارم که این مشکل را که شبیه یه بیماری شده را حل کنم. 

یه کتاب هم خریدم که اگه مفید بود بعدا معرفیش می کنم.


جمعه ۱۶ دسامبر ۲۰۱۱

بچه داشتن می توانه خوب باشه

این را آیدا نوشته الان...من الان دلم کشید یه بچه داشتم که با من می آمد کافه بعد ۵ یا ۶ سالش بود بعد از من می پرسید آدم ها چه جوری بوجود آمدن بعد من براش سعی می کرد evolution را توضیح بدم...خیلی هم سخت نیست...باور کنید می شه برای یه بچه ۵ ساله هم کلیتش را توضیح داد. حسش بود این را گوش کنید....



خواب عجیب

دیشب یه خواب عجیبی دیدم....خواب یه سر معادلات را دیدم. که در ظاهر خیلی شبیه معادلاتی بودن که این روزها با هاشون کار می کنم...ولی یه سری ترم اضافه داشت که من سعی می کردم با هاشون فرضیه Quantum gravity را توضیح بدم...یعنی این دو تا اینقدر بی ربطن بهم که خدا می دانه...فکر کنم نیجه بیش از ۱۰ ساعت خواندن معدلاتی که نمی فهممشون و برای مطالعه آخر شب هم کوانتوم گرویتب خواندن...

-من چقدر دلم می خواد ریاضی و فیزیک بخوانم به اینها اضافه کنید Evolutionary Biology و هوافضا را هم که عاشقشم...
برم سر کارم...

چای و کافه و باران

-امروز تصمیم گرفتم که خانه کار کنم. تصمیم مناسبی نبود...صبح با یه گفتگوی اینترنتی شروع شد در مورد دیبیت دیشب. بعدش خبر مرگ    Christopher Hitchens هChristopher Hitchensمه امروز صبح را از بین برد. بعد هم گشنه بودم نهار درست کردم و خوردم در حالیکه به یکی از سخنرانی های کریس گوش می دادم خوردم. 

- دیدم خانه کار نمی کنم. اینه که بساطم را جمع کردم امدم کافه . یه قوری چای زرد آلو گرفتم و می خوام سعی کنم کار کنم. اگه خوب کار کنم می توانم به خودم جایزه یه دسر خیلی خوشمزه بدم. 

- بیرون باران می آید من عاشق بارانم...گفته بودم هزار بار نه؟ دلم می خواد صد هزار بار دیگه هم بگم...باران که می آید نشاط هم با خودش می آره برای من.

- در مورد رسم هایی هم اینجا می نویسم سعی می کنم بیشتر توضیح بدم یا حداقل لینک بگذارم.
-چند روز متوجه شدم اگه کمی بیش از ۲۰ تا پست دیگه بنویسم امسال می توانم دقیقا ۳۶۵ تا پست داشته باشم که یه رکورد واسه من:ي

 

پنجشنبه ۱۵ دسامبر ۲۰۱۱

آب

خب یکی نوشتنم واسه نون یکی هم بنویسم واسه آب:ي

تقریبا که چه عرض کنم دقیقا همه دوستان من که با من روی یه تخت خوابیدند یا حتی با من توی یه اتاق خوابیدند شب برای من آب آوردن. من از اون آدم هایی هستم که کلا زیاد آب می خورم اما شب ها تنبلیم می شه آب بیارم و معمولا نصف شب اگه کسی نزدیکم باشه بیدارش می کنم می گم برو آب بیار...تا حالا هم کسی بهم نگفته نه! خودت پاشو! فکر کنم ملت وقتی از خواب بیدارشون کنی توی اون مدتی که هنوز خواب هستند جر و بحث نمی کنند. الان هم اینقدر تشنه هستم اما واقعا دلم نمی خواد بلند شم...الان دوساعتی می شه که توی تخت دارم می خوانم...

البته جدیدا یاد گرفتم آب می آرم می گذارم بالای سرم اما کیف می ده که آدم یکی دیگه را بیدار کنه که بهش آب بده:ي 

Happy Holidays


نان

هم خانه ای من یه نون درست کرده...یعنی جای همتون یه دنیا خالی...من الان نصف نون را با کره خوردم. تازه گشنه هم نبودم...یعنی به این می گن هم خانه ای....

روزانه

- امروز زود امدم خانه...یه جای تحقیقم گیر کرد درست هم نمی شه! یعنی باید یه معجزه بشه و یه ایده خدا به ذهن من برسه...از صبح داشتم می زدم توی سر خودم و معادلاتم...دیگه حوصله ام سر رفت آمدم خانه...خیلی هم وقت تلف می کنم. همش یا توی فیس بوکم یا دارم بلاگ می خوانم...خیلی کار بدی هست...باید دوباره تایم لاگم را بنویسم تا درست بشه...

- هوا بارونی و زیباست. من می توانم توی لندن یا ونکور بشادی زندگی کنم. اگه همه سال هم هوا ابری و بارانی باشه من دوست دارم:ي

-دیگه اینکه این را از بلوط و این را هم از سی و پنج درجه بخوانید. من با اولی خیلی موافقم با دومی هم همینطور بجز اینکه من همیشه اینجوری فکر می کردم. البته اینکه مثال های این مدلی این اطراف زیاد هستند هم خودش حرفی هست. 

بفرمایید نهار

بعد از کلی وقت دارم دست پخت خودم را واسه نهار توی آفیس می خورم...آخ که چه خوشمزه هست.


چهارشنبه ۱۴ دسامبر ۲۰۱۱

روزهای خوب- شب های پر سکوت

- من توی طول روز خوبم...کارم را حداقل می کنم. روابط اجتماعیم را هم دارم. احساس شادی هم دارم. یعنی به نسبت آدم توی شرایط خودم....

-اما شب ها که می آیم خانه...درست قبل از اینکه برم توی تخت یا خوابم ببره...یه غم بزرگی می آید روی دلم می شینه...خیلی کمتر از اون درد خیانت کردنش...بیشتر از دست خودم ناراحت می شم...که چرا زودتر تمامش نکردم. که چرا صبر کردم تا بهم خیانت کنه...می دانم که نباید خودم را سرزنش کنم و اینکه می نویسم دقیقا یه وسیله است واسم که اون فکر آزار دهنده را بریزم بیرون. بعد از نوشتن واقعا حالم بهتر می شه...متاسفام واسه کسای که اینجا را می خوانن. چون فقط نق زدن هام را می بینن...

- خوب بگذار از خوب هاش هم بگم. همون دوستم که موقع حمله بهم زنگ زده بود...پدرش همین نزدیکی زندگی می کنه. قرار برای کریسمس بیاد اینجا...من را هم دعوت کرد که شام کریسمس را برم اونجا..یه جور خیلی مهربانیه...خوشحالم که تعطیلات را می آید اینجا...می دانم با هاش خوش می گذره...

-درخت کریسمسم را خیلی دوست دارم. دلم را شاد می کنه...برم شکلات روز ۱۴ را هم بخورم...شب خوش...

سه‌شنبه ۱۳ دسامبر ۲۰۱۱

من توی ۲۲ سالگی ...


من توی ۲۲ سالگی خر بودم حتما که فکر می کردم می توانم با یه همچین آدم سنتی ازدواج کنم و شاد هم باشم.

-باید می فهمیدم کسی که مادرش دندان پزشک نمونه سال هست اما بخاطر همسرش مریض مرد ویزیت نمی کنه چی می توانه باشه...

- خانواده ای که اینقدر سنتی هستند که براشون جشن عروسی مهم هست و چمدان عروس می خردند از ۱۰ سال قبل به مهریه هم معتقدند اگر می گن ما مهریه را قبول نداریم این نشانه نارضایتشون هست. 

من باید بوی گند سنت را همون روزهای اول می فهمیدم....



همینجوری

فرم های رسمی طلاق را ای-میل کردم همین حالا. دلم گرفته.


دوشنبه ۱۲ دسامبر ۲۰۱۱

معلمی

 من به طور متوسط روزی  حدود یک ساعت وقتم صرف کمک و مشاور تکنیکال به آدم هایی می شه که من مستقیما وظیفه راهنمایی کردنشون را ندارم.
-یه دنیا ملت ای میل می زنند  سوال دارن از معمولا مقاله های استادم و گاهی هم خودم. 

-یه سری دیگه کلا می خوان کار پیدا کنن پذیرش بگیرن بعد می خوان من نوشته هاشون را بخوانم

- یه سری دیگه می خوان تصمیم بگیرن بعد نظر من براشون مهم هست حتی اگه بهشون بگم که من الان مستم....


- یه سری دیگه می خوان من مقاله و تحقیق و نوشته هاشون را بخوانم و نظرم را بگم...


تازه صرف نظر از ادم های بی ربطی که چپ و راست ای -میل می زنند در مورد اپلای کردن و من مدتی هست که دیگه جواب نمی دم.  و  صرف نظر از اون هایی که چپ و راست اشکال دارند دم افیسم سبز می شن...


اما همه اینها خوبه. اگرچه وقتم را می گیره اما معلمی کردن را دوست دارم.
 

روزانه

-امروز روز خوبی بود.
 
-جواب ای -میل بالاخره آمد. بعد هم معلوم شد که من از این طرف منتظر اونها هم از اون طرف منتظر چون ای -میل ها به طرز عجیبی خورده می شدن وسط راه. 
-مهمونی دانشکده خوش گذشت. 
 
-پیرمرد دعوتم کرده که واسه سال بعد جز برگزار کننده های یه کنفرانس مهم رشته ام باشم.:)
-بعد از ظهر تا شب را خوب کار کردم.
 
-دوستم هم بساطش را بر داشت اورد آفیس من با هم کار کردیم. به یاد اون روزهایی که هم آفیسی داشتم...یه دنیا هم آفیسی خوب و مهربان.

روزانه

امروز روز خوبی بود. بعد از ظهر تا غروب را رفتم کافه چای خوردم و مقاله خواندم. توی دهه ۶۰ و ۷۰ چقدر کار خوب آیرودینامیکی انجام می شده! این روزها همش کار برنامه نویسی هست...خواندن مقالات این روزها یه جورهایی به نسبت مقاله های سال های ۶۰ و ۷۰ کسل کننده هست. بعد رفتم یکم وسایل تزیین درخت کریسمس خریدم. همه را طلایی خریدم امسال. اول می خواستم یه درخت بزرگ و طبیعی بخرم اما ته دلم می ترسم توی این شرایط مالی کلی پول درخت و تزییناتش را بدم. به هر حال من با همین درخت کوچلوم هم شادم. الان حال خیلی قشنگ شده. درخت را تزیین کردم -عکسش را می گذارم بزودی- بعد پشت در هم یه حلقه کریسمسی داریم...

اتاقم اما تا سر حد مرگ به هم ریخته هست و من بسی دوستش دارم. کف اتاق پر از کتاب و لباس هست:ی

الان می رم توی حیاط...هوا سرده اما یه جور خوبی سرد...از اون سردهایی که دلت می خواد برم بیرون بشینی روی نیمکت با یه لیوان چای داغ و واین و با یه نخ سیگار...بعد بلرزی اما تو نیایی...اما من سیگار نمی کشم...یعنی خوب که دوست سیگاری ندارم و سیگار هم نمی کشم...چون نمی خوام مثل بابایی سرفه بزنم....می آیم توی اتاق پنجره را باز می کنم تا کمی از این هوای سرد بیاد تو و من بتوانم خودم را زیر پیتو بغل کنم.

الان اون پست پایین را می خوانم. دلم می خواد دلیتش کنم چون دیگه احساس تنهایی نمی کنم...اما چند دقیقه قبل می کردم. اینه که باشه همون جا....واقعا نوشتن و البته خواندن دوای دلتنگی است -حداقل برای من-

نوشتن درمان هر دردی است هر جای جهان--برای من

۱-سر هرمس هم خودش از جایی نقل قول کرده:

«بنویسید تا جوان بمانید. کرم مرطوب‌کننده را دور بریزید، نوشتن بهترین درمان برای هر درد و درمان چین و چروک است. تنها کاری که از نوشتن برنمی‌آید، جلوگیری از سفید شدن موهاست. برای آن باید حنا استفاده کنید. اما یاد بگیرید روزی یک ساعت بنویسید. هرچیزی که به فکرتان می‌رسد. حتا می‌توانید به اداره‌ی برق نامه‌بنویسید و بگویید چراغ برق روبروی خانه‌تان سوخته است. نمی‌توانید تصور کنید نوشتن چه تاثیری روی پوست‌تان دارد. چین و چروک‌های کنار لبتان و اخم بین ابروهایتان کم کم کنار خواهد رفت، چشم‌هایتان بازتر خواهند شد و با همه‌ی این‌ها آرامش درونی خواهد آمد. در خاورمیانه نوشتن، ارزان‌ترین و عمیق‌ترین نوع کشیدن پوست است. در این کشورها همه‌چیز از رژیم‌های سیاسی گرفته تا آلودگی‌های ایدئولوژیک و اقتصاد همه دست به دست هم می‌دهند تا زن را قبل از آن‌که زمانش برسد پیر کنند. هفته‌ای یک بار به او شوک عصبی می‌دهند، ماهی یک‌بار حمله‌ی قلبی. همه با هم کاری می‌کنند که از بیست و پنج سالگی موهای زن سفید شود و بعد از بیست سالگی حداقل سالی پنج چین و چروک به چین‌هایش اضافه شوند.»

۲- من اگه الان تنهام و ...نه این تیکه اش فارسی نمی آید:
I am lonely in bed, and it is my own fault. How can I find some of to hold me in the middle of the night, when I am broken, lonely , and anxious, If I don't put myself out for the adventure of finding a love, a true love. It is all my own fault that I ended up all lonely with my books on a Sunday night! But then, I can't effort it any more, I feel old...tired...I just don't wanna get out there, I don't wanna try any more.

شنبه ۱۰ دسامبر ۲۰۱۱

واسه اینها است که دوست من هست....

واسه اینه که دوست من هست و خواهد موند....

خب اون دوستی که این حرف را زده بود فرداش آمد با عقلانیت و آرامش گفت: اشتباه کرده تا بحال متوجه نبوده این بایس توی ذهنش هست. در موردش فکر کرده و الان دیگه اینجوری فکر نمی کرده. گفت خوشحال که این گفتگو پیش آمده تا اون متوجه اشتباهش بشه.

روزانه

-الان نشستم روی این مبل قرمز. یه هات چکلات روبه روم هست...پاهام را هم دراز کردم روی میز...هم خانه ای توی آشپزخانه داره برونی می پذه و من هم منتظرم که حاضر بشه. البته منتظر خیلی چیزهای دیگه هم هستم...منتظر اینم که دیبیت ساعت ۹ شروع که. منتظر این هستم که این ریس عزیز جواب ای -میلم را بده...منتظر بودن بد نیست در ذاتش اما باید پذیرفت که نا مطمن بودن بخشی از حقیقت زندگی هست و ازش لذت برد و بهش بعنوان یه ماجراجوی نگاه کرد. اما خب در عمل خیلی سخته!

-امروز شنبه هست. می توانست شنبه خوبی باشه...یعنی شاید شنبه خوبی هم هست و خوش هم گذشته. اما من دلم گرفته الان...با یکی از دوستانم حرف زدم و دلم گرفت. حالا تعریف می کنم....

- باید مراقب خودم باشم. افسردگی نگیرم. آدم به یه شهر جدید بیاد. بعدش زیاد دوست نداشته باشه. کارش جدید باشه. واسه سال بعد نه کار داشته باشه نه ویزا...به این وضع اضافه کنید خیانت و بریک آپ و طلاق...همه اینها نگران کننده هست. آدم می شه لبه پرتگاه به قول این ور آبی ها -On the edge- بعد فقط یه تلنگر می خواد که پرت بشه توی دره افسردگی و اون هم می توانه یه حمله مسلحانه به محل کار آدم باشه....همین دیگه...باید حواسم بخودم باشه. اگه این حال مزخرفم تا چند روز دیگه ادامه پیدا کرد باید برم دکتر...نباید بگذارم پرت بشم توی دره افسردگی...باید مراقب خودم باشم.

-الان برانی ها حاضر شدن...یه دنیا خوردم با هات چکلاتم... 

-امروز از خواب بیدار شدم. همون توی تخت یکی  دو صفحه کتاب خواندم که دوستم مسج زد بزنیم بیرون...من و دو تا از دوست های دیگه ام رفتیم سه تا واین تیستینگ .کلی خوش گذشت کلی هم چرت و پرت الکی خریدم مثل ادویه. برای نهار هم رفتیم یه رستوران. من ماهی سفارش دادم و دوستام سوشی. یه دونه و نصفی سوشی خوردم. خوشمزه نبود... واقعا دوست ندارم.

-خب الان دیبیت هم داره کم کم شروع می شه...باز هم کاش انتظار ها زود تمام می شد.

-بعد هم با دو تا دوستام رفتیم کافه. کیک و کافی و یه دنیا گپ های مفید. اینه که من دوستای ابجکتیوستم را  دوست دارم. یعنی امروز را ۷ ساعت را بهاشون گذروندم و برای لحظه ای احساس نمی کنم وقتم تلف شده. 

-بعدش من رفتم خرید باید یه چند تا کادو کریسمس می خریدم. امروز اولین کادو کریمسمسم را هم از صاحبخانه ام گرفتم.  هیچی دلم نمی خواست بگیرم. نمی دانم چرا؟ چرا می دانم همون احساس نا مطمن بودن...بگیرم که چی بشه...شاید تا سال دیگه باز مجبور شم همه زندگیم را بکنم توی دو تا چمدان....

دلم می خواد خودم را بغل کنم

- داشتم بین این همه نور و رنگ کریسمس برای خودم توی فروشگاه می گشتم. داشتم خودم را بغل می کردم. بدوستم که تولدش را تبریک بگم...همه چی خوب بود...بهش گفتم که دو روز پیش توی دانشگاه چی شده...گفت آره دیده که دوستام روی فیس بوک حالم را پرسیدن...گفت چه خبر بوده. بیست هزار نفر توی دانشگاه بودن و شانس مردن تو ۱ در بیست هزار بود. بیست هزار نفر توی دانشگاه بودن؟! نمی دانم! اما برای من مهم نیست. من ترسیده بودم...من توی یه اتاق زندانی بودم و هر آن ممکن بود بمیرم...با اسلحه! یه مرگ دردناک...برای من مهمه که دوستانم ترس من را درک کردن. برای من مهمه که دوستان دین دار من برای زنده بودنم دعا کردن برای من مهم که دوست من زنگ زد و گفت اگر ۱در بیست هزار تو بیمری من دلم می خواست صدات را یک بار دیگه بشنوم و من خوشحالم که با تو دوست شدم. من دلم گرفت که یکی از دوستانم می گه مهم نیست چون شانس مردنت کم بوده! شاید حرف منطقی باشه اما دل من گرفت از این منطق...

همین دوستم البته اون روز اون لحظه که خیانت را دیدم و شکستم به گریه هام گوش داد. شاید من از همه دوست ها نباید بخوام که همه ترس هام را بفهمن و همراهی کنند. خوب من هم خیلی چیزهای دوستانم را نمی فهمم مثل اینکه تنها کنسرت رفتن فان نیست...تنها نمی توانم برم رستوران..کارم را دوست ندارم و نمی توانم عوضش هم کنم. و شاید باید من هم بدونم که هر کدام از دوستانم بخشی از حرف /درد/علاقه های من را می فهمند. 

اما به هر حال من هنوز هم دلم گرفته و دلم بقل می خواد. 

جمعه ۹ دسامبر ۲۰۱۱

کنسرت

یه زمانی که خیلی هم گذشته نیست سه تا چهار راه بالاتر از فاکس تی-ا-تر زندگی می کردم. یه زمان های گذشته تری ور دل تالار وحدت و تاتر شهر بودم. حالا کجام یه جای وسط نا کجا آباد که نزدیکترین جایی که بشه توی یه چیزی دید و گوش داد که حال آدم کمی خوش شود یه شهر دیگه است که باید یه ساعت براش رانندگی کنم. نه اینکه فکر کنید من کوتاه امدم ها...بلیط خریدم برای پنج تا اجرای امسال...بلیط ها را طبیعتا توی حراج نمی توانم بخرم دیگه...گفتم که ماجرا کلا توی یه شهر دیگه است. بعدش بلیط ها هم خیلی شیک با پست یو پی اس امدن...حالا باید کم کم بلند شم راه بیفتم...

یادش بخیر اون روزهایی که با فاکس مثل سینمای سر خیابان برخورد می کردم. شب جمعه پا می شدم می رفتم ببینم چی دارن...گاهای هم با دوستام یه روز وسط هفته می رفتیم بلیط می خریدم بعدش هم توی اون رستوران ایتالیایی نزدیک نهار می خوردیم...

حالا باید برم یه شهر دیگه اون هم تنها...
-این ملت چرا جواب ای-میل را مثل آدم نمی دن...سه شنبه ای -میل زدم هنوز جواب نداده :(

پنجشنبه ۸ دسامبر ۲۰۱۱

من هنوز زنده ام و بسیار از زنده بودنم خوشحالم

- از ساعت ۱۲:۳۰ امروز تا ساعت ۴:۳۰ هر آن امکان داشت یه دیوانه ای با اسلحه بیاد توی اتاق کارم و من را بکشه. البته این احتمال همیشه وجود داره. اما خب امروز بیشتربود یا من بیشتر متوجه اش بودم چون یک دیوانه ای که دو نفر را کشته بود داشت برای خودش توی دانشگاه می گشت و پلیس هم داشت سعی نا موفقی می کرد که بگیردش.

-  ساعت ۱۲:۳۰ بود. من ساعت ۱ می تینگ داشت....لم داده بودم روی صندلی و پاهام را گذاشته بود روی میز و داشتم مقاله می خواندم. تحقیقم بجای خوبی رسیده...خیلی خوب که نه اما قطعا از اول سال خیلی بهتر...داشتم لذتش را می برد که صدای دریافت یه مسج را شنیدم. اول حتی نمی خواستم چکش کنم اما نمی دانم چی شد که نگاش کردم. خبر تیر اندازی و گشته شدن یه نفر  بود. از جام پریدم در را قفل کردم و یه میز را کشان کشان گذاشتم پشت در.

- اعتراف می کنم که برای ۲۰ دقیقه اول واقعا پنیک کرده بودم. همان موقع بود که پست پایین را نوشتم. احساس خیلی بدی بود. پر بودم از ترس از مرگ اما بدتر از اون این بود که چیز خاصی برای انجام دادن هم نداشتم. یعنی کاری نبود که بخوام توی فرصت باقی مونده تا مرگ انجام بدم. کسی نبود که بخوام بهش زنگ بزنم...دلم می خواست صدای مامان را بشنوم با بابایی اما زنگ نزدم. نمی خواستم بترسن...توی اون ۲۰ تا ۳۰ دقیقه دیوانه وار گریه می کردم. از مرگ دردناک با اسلحه بیشتر می ترسیدم تا خود مرگ و غمگین از زنده نبودن بیشتر بودم تا ترسیده از مردن. 

- توی اون اوج ترس و گریه و حسرت فکر کردم چقدر دلم نمی خواد که بیمرم و با دوستانم قهر باشم. فقط با یکیشون مدت ها بود حرف نزده بودم. ازش ناراحت بودم بشدت. اره...همسر سابقم را می گم....بهش زنگ زدم فقط برای اینکه اگر مردم با هیچکدام از دوستانم قهر نبوده باشم. مثل همیشه اش بود. آدمی که می توانه دوست خوبی باشه اما همسر خوب نه! حالا که ترس رفته و من آرام و امن هستم هم از کاری که کردم ناراحت نیستم. دلم نمی خواست بمیرم و با هاش قهر بمونم....

- حالا که سالمم و امن و مرگ از دو قدمی ام گذشته و من را با خودش نبرده خیانت دیگه درد نداره. یعنی اصلا مهم نیست. من زنده ام و این مهترین چیزی هست که برای من واقعیت داره. من زنده ام و هنوز وقت دارم که یاد بگیرم یاد بدم عاشق بشم...بدوم شنا کنم...کیک بپذم ...من زنده ام که زندگی  کنم. حتی که غصه بخورم که گریه کنم که گاهی غمگین باشم...همین که زنده ام عالیه...از هر چیزی بهتره.....

- دوستام شروع کردن به تلفن کردن مسج زدن توی فیس بوک و جی میل کنارم موندن...هر کسی بشکل خودش...مذهبی تر ها با دعا...بقیه با بودنشون با حرف زدن با من...توی همون نیم ساعت اول چنان گروه ساپورتی مجازی درست شد که من برگشتم به حالت منطقی...نه اینکه دیگه نترسم اما چیزی شبیه رضایت از زندگی زیر پوستم می گنجید. یعنی اگر اینه همه آدم وجود دارن که بمن بگن دوستت دارم زندگی را تا بحال خوب زندگی کردم...حتی یه ای -میل مهربان از یکی از خواننده های بلاگم هم گرفتم.

-بهترین تلفن اما از یکی از دوستان بی دین آمریکایی و ابجکتیویستم بود. زنگ زد و طبیعتا چون مذهبی نبود نمی تواست دعا کنه برام و از انجایی که یه انسان بشدت منطقی هم هست واقعیت موجود را نمی توانست انکار کنه و بهم بی خودی بگه نترس وقتی که ترس واکنش طبیعی به شرایط موجود هست. اما خیلی مهربان بهم زنگ زد و گفت که دوست داشته صدام را بشنوه و بعدش یه سکوت...و بعد گفت امیدواره و خیلی دلش می خواد که این شانس را داشته باشه که باز هم صدام را بشنوه و از اینکه با من دوست شده خوشحال هست. 

- پیر مرد حالم را پرسید. یه ای -میل زده بود به من و اون یکی شاگردش...همون که این جا استاده...مثل یه پدر که نگران بچه هاش باشه...

-خلاصه بعد از حدود یه ساعت قسمت منطقی ذهن من توانست بر احساس ترس پیروز بشه. نه اینکه نترسم ها! اما ترس شد پس زمینه مثل موزیک متن...یه مقاله را گذاشته جلوی روم و سعی کردم بخوانم و بفهممش...حتی استادم که امد بالا حالم را بپرسه توانستم با هاش گپ علمی هم بزنم.

-ساعت ۴:۳۰ بالاخره پلیس دانشگاه اعلام کرد که ما می توانیم بریم بیرون...حادثه دو تا کشته داشت و هنوز هم قاتل گرفته نشده. استاد مهربونم می خواست من را تا ماشینم همراهی کنه که من نگذاشتم...بالاخره بسلامتی رسیدم خانه....

-خسته بودم و هستم. خستگی فیزیکی...و روحی...اولین کاری که کردم به همه خبر دادم که رسیدم خانه و خوبم...بعد برای دو ساعت فقط روی مبل نشستم...واقعا کاری ازم بر نمی آمید....

-کم کم اما بهتر شدم. دوش گرفتم. یه کیک شکلاتی هم درست کردم. وای که چه لذتی داره زنده بودن...اینکه بتوانی شکلات را بگذاری آب بشه موسیقی گوش بدی...تخم مرغ ها را هم بزنی ...بعد حتی با دست از تخم مرغ ها بخوری...یه چقدر خوشحالم که زنده ام...

-امشب را دیگه کار نکردم. یعنی نمی توانستم کار کن....هیچ کار نکردم غیر همون کیک پختن و خوردنش...بقیش را اینجا نشستم و کمی هم بلاگ خواندم...خیلی کم. فردا را هم نمی رم دانشگاه...سعی می کنم از خانه کار کنم. بلیط کنسرت هم دارم. عجب تصادفی. اون شبی هم که ماجرای شمیر کشی پیش آمد من بلیط باله داشتم...

-الان همه چیز خوبه. اما من دلم بغل می خواد...دلم می خواد از این همه رفیق مهربان چندتایشون اینجا بودن من بغلشون می کردم. دلم می خواست می شد از توی فیس بوک کشیدشون بیرون توی بغلم.

-حالا می فهم اون شب شمیرکشی چه ما چهار تا خوشبخت بودیم که همدیگر را داشتیم اینکه اون شب تا صبح هم را بغل کردیم....


-می شه یه دنیا در مورد حق حمل اسلحه بحث کرد الان من حس تکرارش را توی این بلاگ ندارم. دلبل های هر دو گروه را هم شنیدیم همه. من هم نمی دانم دقیقا کدام طرفی هستم هنوز....


-استادم حس احساس مسولیت عجیبی داره. این اتفاق امروز که شروع شد. دانشگاه نبود...نهار کار بود. بهش گفتم چرا برگشتی خطرناکه. گفت ترجیح می دادم باشم...بعنوان ریس دانشگاه نباید بقیه را توی چنین شرایطی تنها بگذارم... اگر یه روزی تصمیم گرفتم ریس دانشگاه بشم باید این موضوع یادم باشه. حتی برای استاد شدن هم این موضوع مهمه....

-من دلم بغل می خواد...
من زنده هستم...نمردم...می توانستم مرده باشم الان اما زنده ام. خانه هستم و بدنم اینقدر خسته هست بس که امروز ترسیدم. فکر کنم برم بخوابم.
man khili mitarsam....shayd in akherin neveshte man bashe....be daneshgah hamle kardan...mordeshoore in azadi aslehe ro bebaran...baz yeki divoone shode...man khili khili mitarsam...nemikham bemiram...delam mikhad be maman zang bezanam ama nemizanam, nemikham betarse...man nemikham bemiram...on ham to gun shot...mitarsam...hame kalamatam ro gom kardam...age in akherin neveshte man bashe man hich nadaram ke begam....mordan ba gun shot dard dare man nemikham bemiram

چهارشنبه ۷ دسامبر ۲۰۱۱

روزانه

-دیشب را خوب نخوابیدم. اصلا خوب نخوابیدم...چند بار با خواب های عجیب و غریب بیدار شدم. احتمالا در ادامه هموم ماجرای قیمه بود...

- خیلی خوبه که یکی باشه اینجور وقت ها که با هاش حرف بزنی...صبح به یکی از دوستام می گم لازمه باهاش حرف بزنم. بلافاصله بهم زنگ می زنه. حرف زدن کمی حالم را بهتر می کنه. به هر حال اشتباهی که کردم باید از این به بعد بیشتر حواسم به این جور چیزها جمع باشه.  حالم بهتر شد. اونقدری که تا ساعت ۳ کار کنم. اما هنوز یه چیزی توی دلم می پیچه...یه چیزی هم توی قلبم. یکم هم نگران کارم واسه سال بعد....همین دیگه خلاصه زندگی هست.
- ۳ تا ۴ می تینگ بودم. دیدم همش دارم چرت می زنم. بعد از می تینگ امدم خانه. سر راه هم پیاز و لیمو خریدم. امدم آشپزی کردم. آشپزی دلشوره ام را آرام می کنه. الان هم می خوام کم کم شروع کنم به کار کردن.

- اینجا چند روز پشت سر هم باران می اید...من عاشقشم....

قیمه نذری

چند روزی دلم هوس قیمه کرده بود اون هم قیمه نذری...اونقدر که فکر کردم خودم آخر هفته درست کنم. امروز ساعت حدود سه داشتم می رفتم نهار بخورم که یکی از دوست های جدیدم را دیدم. دوستم مذهبی هست...یعنی در این حد که حجاب داره و از این حرف ها. گفت که داره از مراسم محرم می اید. گفتم که دلم قیمه کشیده... گفت اتفاقا شب جایی قیمه می دهند نذری...من هم برم. بهش گفتم می ام. خلاصه شب رفتم دنبالش تا با هم بریم. یه روسری هم ازش گرفتم...وسط های دعای توصل رسیدیم. هنوز از بچگیم که این دعا را روزهای دوشنبه می خواندیم دعا را یادم بود همراه بقیه خوندم بعد هم قیمه نذری خیلی خوشمزه بود. 
بعد بین دعا داشتم فکر می کردم من مثل خیلی دیگه از آدم های دور و برم از کودکیم ناراضی نیستم. من از فضای مذهبی مدرسه خاطرات خوشی حتی دارم. برنامه های صبحگاهی اولین جایی بودند که حرف زدن برای جمع را تمرین کردم. من یه دنیا تحقیق مذهبی کردم. قران را بارها با دقت تحقیقی خواندم و چیزهای زیادی در مورد تحقیق کردن یاد گرفتم. علاقه ام به فلسفه از فلسفه اسلامی شروع شد. خاطراتم از نذری های خانه خودمون و مامان و بابا بی نهایت شیرین هست. اگرچه امروز اعتقاداتم با گذشته فرق می کنه اما از گذشته هم عصبانی نیستم.  معتقدم چیزهایی زیادی ازش یاد گرفتم. و همین طور امروز قدر داشته هام را بیشتر می دانم.

الان که امدم خانه اما احساس خوبی ندارم. دچار غذاب وجدان شدم. فکر می کنم یه جوری دروغ سفید گفتم. با رفتن به این مراسم خودم را به آدم های اونجا در همون حد مذهبی معرفی کردم. مدت هاست که دروغ نگفتم اینکه حتی چنین دروغی آزارم می ده و نمی دانم الان چه جوری درستش کنم. لعنت به این شکمو بودن من که واسه یه قیمه خودم را به یه چنین فکری انداختم. دلم می خواست یکی از دوستای فیلسوف یا حداقل خوشفکرم آن-لاین بود تا می توانستم با هاش در این مورد حرف بزنم اما هیچ کدام الان آن نیستند.


شنبه ۳ دسامبر ۲۰۱۱

خشونت

هر دم از این باغ بری می رسد...این جمله را داشته باشید! از یه مرد ایرانی...یکی از دوستان من مثلا:

In my experience with ladies, i fount they wont mind as much as male do, about disclosing their money guys really do mind, including myself.


پی نوشت: منظور این دوست من این بود که اون حق داره از من بپرسه من به چقدر در آمد دارم چون من دختر هستم و این موضوع خصوصی واسه دختر ها نیست. اما من حق ندارم همین سوال را از اون بپرسم چون اون پسر هست! قابل توجه که این آقا سال ها کانادا هست یعنی من از یه روستای ایران قرن بیستم نکشیدمش بیرون....

پی نوشت: دنیا  جای وحشتناک ترسناکی هست وقتی نزدیک ترین آدم های زندگی ات اینجوری فکر کنن و این جوری ضد زن باشن. این نوشته را هم ببنید.

Sir Isaac Newton

- دیشب را خوب خوابیدم. اگر چه که ساعت ۳ رفتم توی تخت. اما همین که رفتم توی تخت یه بار لالایی کیتی را گوش کردم و خوابیدم تا ساعت ۹ صبح امروز...البته تا از تخت در آمدم شد ساعت ۱۰. بعد رفتم نوتواری و پست و بعدتر بانک....بعدش هم آمدم کافه. حالم بهتر هست...زندگی هم خوبه. برای نهار سوپ گوجه و ریحان گرفتم با سالاد اوکادو و ماهی تن...

- داشتم کتاب می خواندم. مثل همه کتابهای فیزیک یه جایی به اسم سر آیزیک نیوتن می رسیم...خواندن اسمش یه احساسی بهم می ده. مثل همون احساسی که نام مسیح به مسیحیان می ده...مثل اونها که مسیح براشون مسیح مقدس هست برای من هم نیوتن سیر آیزیک نیوتن هست...

- راستی می دانید تولد سیر آیزیک نیوتن روز ۲۵ دسامبر هست. شاید بجاب جشن گرفتن تولد مسیح باید تولد نیوتن را جشن بگیریم حداقل آدم هایی مثل من....
برم گربه عروسکیم را بگیرم توی بغلم روشنش هم کنم که لالایی برای بخونه...بخوابم...شاید فردا روز بهتری باشه...ای کاش که باشه...
همسر سابق در مورد دو پست قبلی من -خوشبختی نوشته: 
I would have loved to talked on the phone. Unfortunately, you insisted
to talk via email about divorce.

اون بیچاره دیگه از من هم فاکدآپ تر هست!

یه فاکد آپ دیگه....

-نوشته آیدا را چند روز پیش خواندم همان موقع دلم می خواست این پست را بنویسم. بغض هم کردم شاید گوشه چشمم هم تری شده باشه...اما ننوشتم...یا باید بر می گشتم سر کار کردن یا باید می خوابیدم. الان یادم نمی آید کدام یکی اش...

-الان این سری پست های آخر خرس را خواندم....نمی دانم اصلا آنچه آیدا نوشته به اونچه خرس نوشته ربط داره یا نه...اما ذهن من ربطشون داد...از طریق خودم...

-ما همه فاکدآپیم به نظرم...منظورم از همه ما جمع زیادی که وبلاگ هاشون را می خوانم. شاید هم آدم ها وقتی خوشحال و شاد و خندان هستند بلاگ ننویسند! اما این درست نیست همین خرس روزهای شادش را می نویسه یا همین آیدا! 
-آیدا درست می گه فاکدآپی همه ما از این بی کجایی می آید شاید هم نه...ولی فکد آپی من از همین جا می آید... بقول آیدا: نمی شود برگشت و این مرز بالغ شدن است. برای هر کسی هم این نمی شود یه سری دلیل داره که ممکن برای کسی دیگه ای موجه نباشه...لنگ دراز هم درست می گه اصلا برگردیم هم کسی دیگه نمونده...شاید آیده جزیره خوب باشه...یا حداقل مثل آدم های  Atlas Shrugged  سالی یک ماه بریم جزیره همگی با هم...آیدا خودش و پسرکش را با مردش شریکه...من خودم و شغلم به این ور آب بسته هستیم...لطفا نگین توی دانشگاه های ایران می شه تحقیق کرد...من سعی کردم نشده! تازه اگر برگردم هم هزار بدبختی و فاکدآپی دیگه شروع می شه...دختری که توی سی سالگی طلاق گرفته باشه توی ایران یعنی یه مبارزه لحظه به لحظه داره...

- نوشته های خرس را می خوانم...فکر می کنم کاش من هم می توانستم حداقل اینجوری از طلاق بگم...دوست داشتن هنوز توی نوشته اش هست یا شاید من دلم می خواد اینجوری بخوانم. بشاید من رویا می پردازم...شاید...
پی نوشت: فکر کنم کاملا چرند نوشتم...یعنی بهم ریخته بی نظم  و بی منطق...اما از یه فکدآپ بهتر از این بر نمی آید....

 پی نوشت: اگر وبلاگ فارسی شاد سراغ دارید آ رید آدرسش را بمن بدید...

جمعه ۲ دسامبر ۲۰۱۱

خوشبختی؟؟!!

باورم نمی شد که هیچ وقت این را بنویسم....اما زن و شوهر ( سابقی) که ساعت ۱۱:۳۰ شب جمعه در دو کشور مختلف با ای-میل شرایط طلاقشون را چک کنند با هم نمی توانند آدم های خوشبختی باشن...یا دقیقتر توی زندگی خوانوادگی خوشبخت نیستند...دوست ندارم این را بنویسم اما باید نوشتش قبولش کرد تا شاید بشه شرایط را عوض کرد...با امید شب های جمعه شادتر...برم سر خواندن کتابم...

خانم پست چی مهربان

شب جمعه هست. من تازه رسیدم خانه بیرون کارناوال کریسمس هست...اما من خانه را بیشتر دوست دارم. گرم و امن. رسیدم خانه هم خانه ایم نبود اما چند شکلات خوشگل برام گذاشته بود روی میزم.  دو تا بسته پستی هم  که رسیده بود کنارش بود. کیتی نازنینم رسیده بود با یه کتاب.

شام خوردم با یکی از شکلات ها...

فرم های نهایی طلاق را فردا باید ببرم نوتاری کنم. دلم نمی خواد بخوانمشون اما مجبورم این کار را بکنم. یه لحظه از ذهنم می گذره که الان داره چکار می کنم...بمن چه اما؟ 

فردا یا پس فردا باید برم درخت کریسمس هم بخرم...حالا هم باید برم ظرف هایی که از دیشب مونده را بشورم...از این یکی کار متنفرم...یه چیزی پیدا کنم گوش کنم...شاید اسانتر بشه...

پنجشنبه ۱ دسامبر ۲۰۱۱

برای اولین بار

برای اولین بار از اینکه مرد چین هست احساس خوبی دارم. برای ساعت ۱۲ چنین شب هایی خیلی مفید. یعنی من اینجوری ۲۴ ساعته منتور و معلم دارم. روزها که پیرمرد هست و وقتی اینور دنیا شب می شه اما من از نگرانی خوابم نمی برد. مرد مهربان و دوست داشتنی اون سر دنیا توی افیسش هست اگر چه دوره اما مثل همه این سال ها به نزدیکی یه تلفن هست...می توانم بهش زنگ بزنم. با هاش مشورت کنم...سوال بپرسم...در مورد معادلاتم و کد نویسی حرف بزن...از سیاست بگم...او از سفرهاش بگه از بچه هاش بگه از شاگردهاش...حتی بهش بگم که می ترسم...و او بگه بهش فکر نکن فقط برو جلو...و جوری سکوت کنه که من بشنوم همینطور که تا بحال رفتی جلو....

برای اولین بار احساس می کنم چه خوب که مرد اون سر دنیا است جایی که انگار همه شب های من بیدار...