- از
ساعت ۱۲:۳۰ امروز تا ساعت ۴:۳۰ هر آن امکان داشت یه دیوانه ای با اسلحه
بیاد توی اتاق کارم و من را بکشه. البته این احتمال همیشه وجود داره. اما
خب امروز بیشتربود یا من بیشتر متوجه اش بودم چون یک دیوانه ای که دو نفر
را کشته بود داشت برای خودش توی دانشگاه می گشت و پلیس هم داشت سعی نا
موفقی می کرد که بگیردش.
-
ساعت ۱۲:۳۰ بود. من ساعت ۱ می تینگ داشت....لم داده بودم روی صندلی و
پاهام را گذاشته بود روی میز و داشتم مقاله می خواندم. تحقیقم بجای خوبی
رسیده...خیلی خوب که نه
اما قطعا از اول سال خیلی بهتر...داشتم لذتش را می برد که صدای دریافت یه
مسج را شنیدم. اول حتی نمی خواستم چکش کنم اما نمی دانم چی شد که نگاش
کردم. خبر تیر اندازی و گشته شدن یه نفر بود. از جام پریدم در را قفل کردم
و یه میز را کشان کشان گذاشتم پشت در.
-
اعتراف می کنم که برای ۲۰ دقیقه اول واقعا پنیک کرده بودم. همان موقع بود
که پست پایین را نوشتم. احساس خیلی بدی بود. پر بودم از ترس از مرگ اما
بدتر از اون این بود که چیز خاصی برای انجام دادن هم نداشتم. یعنی کاری
نبود که بخوام توی فرصت باقی مونده تا مرگ انجام بدم. کسی نبود که بخوام
بهش زنگ بزنم...دلم می خواست صدای مامان را بشنوم با بابایی اما زنگ نزدم.
نمی خواستم بترسن...توی اون ۲۰ تا ۳۰ دقیقه دیوانه وار گریه می کردم. از
مرگ دردناک با اسلحه بیشتر می ترسیدم تا خود مرگ و غمگین از زنده نبودن
بیشتر بودم تا ترسیده از مردن.
-
توی اون اوج ترس و گریه و حسرت فکر کردم چقدر دلم نمی خواد که بیمرم و با
دوستانم قهر باشم. فقط با یکیشون مدت ها بود حرف نزده بودم. ازش ناراحت
بودم بشدت. اره...همسر سابقم را می گم....بهش زنگ زدم فقط برای اینکه اگر
مردم با هیچکدام از دوستانم قهر نبوده باشم. مثل همیشه اش بود. آدمی که می
توانه دوست خوبی باشه اما همسر خوب نه! حالا که ترس رفته و من آرام و امن
هستم هم از کاری که کردم ناراحت نیستم. دلم نمی خواست بمیرم و با هاش قهر
بمونم....
-
حالا که سالمم و امن و مرگ از دو قدمی ام گذشته و من را با خودش نبرده
خیانت دیگه درد نداره. یعنی اصلا مهم نیست. من زنده ام و این مهترین چیزی
هست که برای من واقعیت داره. من زنده ام و هنوز وقت دارم که یاد بگیرم یاد
بدم عاشق بشم...بدوم شنا کنم...کیک بپذم ...من زنده ام که زندگی کنم. حتی
که غصه بخورم که گریه کنم که گاهی غمگین باشم...همین که زنده ام عالیه...از
هر چیزی بهتره.....
-
دوستام شروع کردن به تلفن کردن مسج زدن توی فیس بوک و جی میل کنارم
موندن...هر کسی بشکل خودش...مذهبی تر ها با دعا...بقیه با بودنشون با حرف
زدن با من...توی همون نیم ساعت اول چنان گروه ساپورتی مجازی درست شد که من
برگشتم به حالت منطقی...نه اینکه دیگه نترسم اما چیزی شبیه رضایت از زندگی
زیر پوستم می گنجید. یعنی اگر اینه همه آدم وجود دارن که بمن بگن دوستت
دارم زندگی را تا بحال خوب زندگی کردم...حتی یه ای -میل مهربان از یکی از
خواننده های بلاگم هم گرفتم.
-بهترین
تلفن اما از یکی از دوستان بی دین آمریکایی و ابجکتیویستم بود. زنگ زد و
طبیعتا چون مذهبی نبود نمی تواست دعا کنه برام و از انجایی که یه انسان
بشدت منطقی هم هست واقعیت موجود را نمی توانست انکار کنه و بهم بی خودی بگه
نترس وقتی که ترس واکنش طبیعی به شرایط موجود هست. اما خیلی مهربان بهم
زنگ زد و گفت که دوست داشته صدام را بشنوه و بعدش یه سکوت...و بعد گفت
امیدواره و خیلی دلش می خواد که این شانس را داشته باشه که باز هم صدام را
بشنوه و از اینکه با من دوست شده خوشحال هست.
- پیر مرد حالم را پرسید. یه ای -میل زده بود به من و اون یکی شاگردش...همون که این جا استاده...مثل یه پدر که نگران بچه هاش باشه...
-خلاصه
بعد از حدود یه ساعت قسمت منطقی ذهن من توانست بر احساس ترس پیروز بشه. نه
اینکه نترسم ها! اما ترس شد پس زمینه مثل موزیک متن...یه مقاله را گذاشته
جلوی روم و سعی کردم بخوانم و بفهممش...حتی استادم که امد بالا حالم را
بپرسه توانستم با هاش گپ علمی هم بزنم.
-ساعت
۴:۳۰ بالاخره پلیس دانشگاه اعلام کرد که ما می توانیم بریم بیرون...حادثه
دو تا کشته داشت و هنوز هم قاتل گرفته نشده. استاد مهربونم می خواست من را
تا ماشینم همراهی کنه که من نگذاشتم...بالاخره بسلامتی رسیدم خانه....
-خسته
بودم و هستم. خستگی فیزیکی...و روحی...اولین کاری که کردم به همه خبر دادم
که رسیدم خانه و خوبم...بعد برای دو ساعت فقط روی مبل نشستم...واقعا کاری
ازم بر نمی آمید....
-کم
کم اما بهتر شدم. دوش گرفتم. یه کیک شکلاتی هم درست کردم. وای که چه لذتی
داره زنده بودن...اینکه بتوانی شکلات را بگذاری آب بشه موسیقی گوش
بدی...تخم مرغ ها را هم بزنی ...بعد حتی با دست از تخم مرغ ها بخوری...یه
چقدر خوشحالم که زنده ام...
-امشب
را دیگه کار نکردم. یعنی نمی توانستم کار کن....هیچ کار نکردم غیر همون
کیک پختن و خوردنش...بقیش را اینجا نشستم و کمی هم بلاگ خواندم...خیلی کم.
فردا را هم نمی رم دانشگاه...سعی می کنم از خانه کار کنم. بلیط کنسرت هم
دارم. عجب تصادفی. اون شبی هم که ماجرای شمیر کشی پیش آمد من بلیط باله
داشتم...
-الان
همه چیز خوبه. اما من دلم بغل می خواد...دلم می خواد از این همه رفیق
مهربان چندتایشون اینجا بودن من بغلشون می کردم. دلم می خواست می شد از توی
فیس بوک کشیدشون بیرون توی بغلم.
-حالا می فهم اون شب شمیرکشی چه ما چهار تا خوشبخت بودیم که همدیگر را داشتیم اینکه اون شب تا صبح هم را بغل کردیم....
-می شه یه دنیا در مورد حق حمل اسلحه بحث کرد الان من حس تکرارش را توی این بلاگ ندارم. دلبل های هر دو گروه را هم شنیدیم همه. من هم نمی دانم دقیقا کدام طرفی هستم هنوز....
-استادم حس احساس مسولیت عجیبی داره. این اتفاق امروز که شروع شد. دانشگاه نبود...نهار کار بود. بهش گفتم چرا برگشتی خطرناکه. گفت ترجیح می دادم باشم...بعنوان ریس دانشگاه نباید بقیه را توی چنین شرایطی تنها بگذارم... اگر یه روزی تصمیم گرفتم ریس دانشگاه بشم باید این موضوع یادم باشه. حتی برای استاد شدن هم این موضوع مهمه....
-من دلم بغل می خواد...