-الان خانه هستم...این یعنی بهترین جای جهان...خانه! جای امن... بیرون هی برف می آید هی آفتاب می شه...اما باد تند همین جوری هست...باید سر کار باشم الان اما خستگی ناشی از رانندگی دیشب و گشت و گذار دیروز باعث شد تا ۱۲ بخوابم...بعدش چکار کردم؟ خودم را کشاندم روی مبل یه ساعتی طول کشید که توانستم آنقدر خودم را جمع و جور کنم که برم بخشی از وسایل را از ماشین بیارم.
- خیلی خوبه آدم از در را باز کنه که بره بیرون بعد ببینه صاحبخانه مهربانش چند تا دونات خوشمزه - از معروفترین دونات فروشی شهر- براش گذاشته باشه توی بسته پشت در...اصلا روز آدم ساخته می شه که هیچ سال نوی آدم هم ساخته می شه...من قرار بود یه رژیم غذایی خاصی را برای ۳۰ روز رعایت کنم. بعد الان دارم آخرین جرعه شیری را توی خانه داشتم می خورم با دونات:ي
- روز دوم دی-سی خوب بود. یعنی حتی خوش گذشت خیلی...رفتم موزه هوافضا...۷ ساعت را توی موزه بودم کلی بخش هاش را هم وقت نکردم ببینم اما اون قسمت هایی که دیدم عالی بود. بخصوص بخش هواپیمای برادران رایت. واقعا لذت بردم و حس خیلی خوبی بود حس اینکه من بخشی از این جامعه پرواز هستم اینکه من داستان این آدم ها را دنبال می کنم...از موزه برای خودم دو تا ماگ خریدم. یعنی قشنگ ترین ماگش را قبلن دوستم بهم هدیه داده بود. دو تای دیگه را خودم خریدم. یکیش - اونی که الان دارم توش شیر می خورم- یاد بود برادران رایت هست و اون یکی یاد بود امیلی ارهارت. بعد از موزه هم رفتیم یه رستوران ایرانی که کبابش خوب بود. باقلوا و رولت خامه ایش و چایش عالی بود...اما شیک نبود اصلا! بعدش هم جاده...۵ ساعت پشت سر هم توی یه باد بسیار تند رانندگی کردم... اینبار آهنگ هارا بی خیال شدیم و بیشتر گپ زدیم اینه که خوب بود.
- این دوستم که با هاش رفتم سفر دوست خیلی خیلی خوبیه! سال هاست که با هاش دوستم. این را می نویسم چون نمی خوام از پست قبلیم برداشت اشتباهی بشه. اول اینکه تقصیر خود من بود که نگفتم چی دلم می خواد مثل اینکه دوست دارم رادیو گوش بدم... روز دوم گفتم چی دوست دارم..گفتم که دلم می خواد موزه ببینم نه ساختمان وایت هوس را مثلا...دوستم را هم مجبور نکردم که کاری کنه که من دوست دارم بهش پیشنهاد دادم که ماشین را برداره بره جاهایی که دوست داره را ببینه و بعد بیاد دنبال من اما خودش ترجیح داد موزه ببینه. دوم اینکه اینکه من و این دوستم خیلی متفاوت هستیم یعنی از اول هم بودیم اما من توی این سال ها بیشتر تغییر کردم و الان بیشتر شبیه اون نیستم - نمی گم یکی خوبه یکی بد می گم متفاوت- بعد من هم توی این سال های اخیر بیشتر با آدم های خیلی شبیه خودم وقت گذراندم اینه که یاحدم رفته تفاوت را ببینم بی آنکه قضاوت کنم. بی آنکه نظری بدم بی آنکه بحث کنم یا بخوام تغییر بدم. شاید بعضی وقت ها بهترین موضع اینکه که فقط به تفاوت ها نگاه کنم... فقط ببینمشون...به آدم ها و احساست و نیازهای واقعی شون احترام بگذارم...بگذارم خودشون باشن حتی اگر من فکر می کنم غمگینتر از اونی هستند که استحقاقش را دارند.
- از فردا باز کار و مدرسه و...شروع می شه! چه خوب!
این هم یکی از معدود عکس هایی که از پرواز برادان رایت موجود هست. طبیعی هست که عکس را گوگل کردم.

0 نظرات:
ارسال يک نظر