"It is important to always act based on long term rational self interest however it may be hard emotionally"--Zara

جمعه ۱۳ ژانویهٔ ۲۰۱۲

یک پله از پایان

قصد داشتم و دارم که کمتر وقت برای بلاگ بگذارم اما امروز را باید بنویسم...می دانم که تا حالا چند بار آمدم اینجا و نوشتم که امروز بالاخره فرم های نهایی طلاق را امضا کردم و فرستادم. از بس که ماجرا الکی پیچیده هست. ما در ایران ازدواج کردیم و الان توی دو تا کشور متفاوت زندگی می کنیم. اینه که سه تا پروسه طلاق باید انجام بدیم...پیچیدهگی های قانونی واقعا یکی از نکات منفی ازدواج رسمی هست. یعنی اگر ما دو تا همین جوری بدون ثبت ازدواج با هم زندگی می کردیم من تا به حال صد بار مرده و زنده نشده بودم. بگذریم امروز را می خواستم بگم....

صبح که بیدار شدم خیلی بی انگیزه بودم. دلم نمی خواست برم سر کار...برای خودم هم این حالم باور کردنی نیست. روی کاغذ من باید شاد شاد باشم. این یه سری دیگه از افسرده بودنم باید باشه...همین طور که توی تخت بودم سعی کردم به دلایل ناراحتیم فکر کنم و اگر می توانم نرمال سازیشون کنم. 

-نگرانی برای کار ندارم نه برای همین روزها و نه برای سال بد. اگرچه باید سخت کار کنم. اما کاری هست که دوستش دارم و امیدوارم که آینده خوبی داشته باشه.

- روابط اجتماعی خوبی دارم بر مبنای احترام دو طرفه. 
- هر کاری از دستم بیاد واسه مامان و بابا می کنم اونها هم همینطور برای من و یه دریا نا متنهایی عشق بینمون هست. واقعیت اینه که امروز صبح ناراحتیم از بابت اونها نبود.
باید با خودم صادق باشم. طلاق برای من دردآور هست. می توانه نشات گرفته از فرهنگ جامعه ای باشه که درش بزرگ شدم. می توانه این پیش فرض من باشه که به هر حال من اشتباهاتی کردم در این رابطه و حالا طلاق برام می شه یک نشانه شکست چیزی که من بهش عادت ندارم...یا حتی طلاق می شه برام یک نشانه از چیزی که بدست نیاوردم و باز هم من بهش عادت ندارم...بعد به این فکر می کنم که همه اینها اشتباه هست. سعی می کنم واقعیت را ببینم و منطقی باشم. واقعیت اینه که این طلاق در عمل خیلی هم بموقع هست و از نظر کاری خیلی برام مفید هم هست. واقعیت اینه که در جامعه ای که من امروز زندگی می کنم - با نرخ ۴۲ درصدی طلاق- طلاق پدیده ای اجتماعی منفی نیست -حداقل به اندازه ایران. واقعیت اینه که بخاطر اینکه من همیشه مسوول زندگی خودم بودم این طلاق اثر واقعی بر شرایط زندگیم نداره. به هر حال همه این نرمال سازی ها انقدر موثر هست که کمی کتاب بخوانم بعد بهش زنگ بزنم تا در مورد فرمی که باید برای ایران پر کنیم صحبت کنم. 

بعد از حرف زدن باهاش دلم آنقدر می گیره که گریه می کنم. همچنان توی تخت هستم.  این روزها گریه کردنم هم فرق کرده. دیگه صدا نداره...فکر می کنم این مدل گریه کردن آدم هایی هست که روی شونه کسی گریه نمی کنند. یا شاید هم مدل گریه کردن دخترهایی که نگران خراب شدن آرایششون هستند. البته من که هیچ وقت آرایش ندارم چه رسد به ساعت ۱۱ ظهر توی تخت. پس حتما من اولیشم... نه اما...من یه دنیا آدم دارم که می توانم توی بغلشون گریه کنم...حالا اگر شده بغل مجازیشون چون فیزیکی دورن...این انتخاب من هست که این بار غیر از خودم و بلاگم کسی نباشه...گریه ام یه جوری قشنگی هم هست. یعنی خودم دوستش دارم...اول یه چیزی توی گلوم بوجود می اید بعد آرام می آید به چشم ها و بعد چشم ها پر آب می شن و اگر مثل امروز خیلی دل گرفته باشم اروم اشک ها گونه ام را می پوشونه...چشم هام می سوزن و من دلم برای چشم های زیبای قهوهایم می سوزه. پاکشون می کنم و چند ساعتی را همون جا روی تخت می موانم کتاب می خوانم و سریال می بینم- The big bang theory. 

ساعت نزدیک ۲ هست که دوش می گیرم. یه تخم مرغ درست می کنم به روشی که تازگی یاد گرفتم - poached egg- پوتین های جدیدم را می پوشم می رم کتابخانه اول کتابی را که رزرو کرده بودم امده می گیرم. فرم را همون جا پرینت می کنم...می رم روی یکی از مبل های کتابخانه روبروی یک قفسه پر از کتاب...پاهام را دراز می کنم روی جا پایی و فرم را با آرامش پر می کنم. در همین بین بهم زنگ می زنه همون بحث های تکراری و همیشگی و بدرد نخور اخرش می گه تو که با همه این همه منطقی هستی چرا با من نیستی؟ در مورد منطقی بودن چیزی نمی دانم اما یه چیز را خیلی مطمن هستم و اون اینکه من در رابطه با آدم های اطرافم معمولا بشدت objectivist -در معنای فلسفی خاصش- هستم و در مورد رابطه ام با اون قطعا اینجوری نبودم...توی ذهنم هر رابطه -دوستی- را هم که شکست خورده مرور می کنم به این می رسم که توی اون را بطه هم یکی ابجکتویست نبود....فرها که پر می شه برای چند دقیقه ای به کتابهای روبروم نگاه می کنم و این عنوان چشمم را می گیره...

God, If You're Not Up There, I'm F*cked

اصلا نمی دانم کتاب در مورد چی هست اما انگار که کلمات من هست. کلامتی که من خیلی دلم می خواد بگمشون اما نمی گم....حتی از این منظره عکس هم می گیرم....

بعد بساطم را جمع می کنم که برم پست. باید برم خانه اول تا پاسپورتم را بردارم...توی خانه دو تا میل دارم...یکی کتابی هست که پیش خرید کردم و حالا رسیده و یکی هم مجله انجمن هوافضا. هر دو را با خودم می برم...می رم پست...با آقای مهربانی که توی پست خانه کار می کنه خوش و بش می کنم. انگار که انگار فرم طلاق دارم می فرستم...


از پستخانه که بیرون می آم یه دونه های خیلی کوچک برم توی هوا معلق هستند. به طرز عجیبی احساس سبکی می کنم. یه مرتبه بخش بزرگی از غمی که روی سینه ام بود از صبح برداشته شده انگار...احساس شادی نیست. احساس بی احساسی هست....یه جور خوبی سبکم....یه جور خوبی سرمای هوا می چسبه...دلم یه چیز شرین می خواد با یه کافه گرم....تصمیم می گیرم برم به بهترین دونات فروشی شهر و برای هم خانه ای و صاحبخانه و البته خودم دونات بخرم....می رم اما دونات فروشی بسته هست. باشه واسه فردا....می رم کافه محبوبم یه کیک فرانسوی می گیرم و یه چای با طعم وانیل...اولین بخش کتاب - در واقع مقدمه نویسنده- را همون جا می خوان.  این جوری تمام می شه:

I issue my thanks for their support and encouragement, and for motivating me to once again return to my computer and write.

این دقیقا همون لحظه ای هست که شادی برمی گرده به قلبم...یعنی او بی حس بودن می ره...این جمله همون جمله ای هست که اون لحظه دوست دارم به خیلی ها بگم از جمله نویسنده کتاب....

issue my thanks for your support and encouragement, and for motivating me to once again return to my computer and work.

البته امشب دیگه برای کار کردن کمی دیره...چون هم آفیسی سابق - که دوست عزیزم هم هست- از آتلنتا امشب می آید و مهمونم هست....

الان خانه هستم...حالم در برابر امروز صبح و حتی دیروز خیلی خیلی بهتر هست...یه لیوان نوشیدنی جلوی روم دارم خانه گرم و کتابی که دوست دارم بخوانم...شام هم آماده هست و دوستی که کمتر از یک ساعت دیگه می رسه....

این هم عکس هایی که امروز گرفتم


2 نظرات:

لی لی گفت...

دلم گرفت که میخوای کمتر وقت بذاری برای بلاگت. چقدر نرم و شیرین بود با همه غمهاش :((
با این طرز گریه آشنام. بی که بفهمی از راه میرسه...
این حس بی حسی را خوب میفهمم. خالی میشی و خلایی که ایجاد میشهباعث میشه آماده باشی برای حس بعدی که هرچه عمیقتر بر جانت بشینه و چه خوب که برای تو شادی بوده. خوشحالم برات. :)))
راستی لینک عکسات مشکل داره.
لیلا

جیران گفت...

کفش نو هم مبارک در ضمن