-حس می کنم روی بلاگم غبار غم نشسته. شاید روی خودم هم. اما من غبار غم بلاگم را بیشتر حس می کنم. اتلاف وقت هم توی زندگیم زیاد...نگرانی هم همینطور. اما لحظه لحظه زندگی - هر لحظه مستقل از لحظه قبل و بعدش- شادتر از هر پست این بلاگه اینکه من غبار غمی را که روی پست ها نشسته دوست ندارم.
-مثلا الان از یه رستوران زیبا در کنار یه رود قشنگ برگشته. با دوستم برای شام رفتیم...عالی بود. رستوران را تازه کشف کردم و بی برو برگرد رستوران محبوبم شد. رستورانش مثل فیلم ها می موند. دلم رفت براش...اما غمی که روی کلماتم هست حتی موقع حرف زدن از این رستوران هم نمی ره. شما هم این را حس می کنید؟ یا من خیالاتی شدم.
1 نظرات:
آدمی که کنار ظرف غذا خودکار داره غمگین نیست.
ارسال يک نظر