بین دو تا پروازم توی آتلانتا توقف داشتم یعنی به قول این ور آبی ها کانکشن داشتم و این ها را توی فرودگا نوشتم:
الان فرودگاه اتلانتا هستم تا پروازم کمی بیش از یک ساعت باقی مانده. نمی توانم برم بیرون از فرودگاه...حتی وقت نیست که از این محوطه گیت ها هم برم بیرون. دلم گرفته. یه بغض بزرگی چسبیده ته گلوم که کم مونده اشک بشه بریزه بیرون....روی کاغذ باید حالم خوب باشه. اما بعضی که چسبیده ته گلوم...خون پیرودی که دوست نداره بیاد چیز دیگه ای می گه....من چقدر از این فرودگاه حالا دیگه لعنتی خاطره دارم. لعنتی چون باعث این بغض لعنتی هست....چقدر رویا پرداختم سال های اولی که اینجا بودم که یه روزی می ام اینجا دنبالش...یعنی او هم همین احساس را به فرودگاه مونتریال داره....فقط دلم می خواست امکان این بود که می دانستم اگه ویزا می گرفت و می آمد بازهم او ضاع به اینجا می کشید؟! نمی دانم...و هیچ راهی هم نیست که بدانم. این احمقانه ترین سوال جهان هستی هست چون هیچ جوری نمی شه بهش جواب داد و هیچ روشی نیست ...و حتی اگه جوابش را هم بدانم هیچ تفاوتی در واقعیت الان نمی کنه....
همین الان گیت را عوض کردن...چند دقیقه پیش رفتم استارباکس چای بخرم اما با تمام وجود دلم بابونه می خواست...دلم یه لیوان بابونه می خواد و یه یه تخت گنده که توش گریه کنم...می بینی دیگه حتی توی رویا هم یه شونه واسه گریه کردن نمی خوام...یه تخت خالی می خوام....تم
همین الان گیت را عوض کردن...چند دقیقه پیش رفتم استارباکس چای بخرم اما با تمام وجود دلم بابونه می خواست...دلم یه لیوان بابونه می خواد و یه یه تخت گنده که توش گریه کنم...می بینی دیگه حتی توی رویا هم یه شونه واسه گریه کردن نمی خوام...یه تخت خالی می خوام....تم
و اما بعد نوشت:
نه تنها که گیت عوض شد که پرواز هم به تاخیر افتاد حداقل برای سه ساعت...خسته بودم و یه غم بدی هم ته دلم بود...ایستاده بودم پشت پنجره و نگاهم خیره موند به شهری که روبه روم در دور دست با میلیون ها چراغ روش شده بود...برج هایی که بالا رفته بوند در ابر و افق مه آلودی که من عاشقشم...صدای هیاهوی فرودگاه کم کم داشت برام حذف می شد...می شد یه بک گراند...و من مجذوب شهری شدم که عاشقشم...شهری که جز شهر های معرف جهان نیست...پاریس و نیویورک و پراگ و شیراز نیست...اما شهری هست که من را پناه داد در آغوشم کشید و گذاشت نفس بکشم....شهری که سخاوتمندانه خانه من شد...ناگهان فهمیدم منشا این غم چی هست! همه انچه که نوشته بودم چرند بود...من بارها امدم به این فرودگاه و هیچوقت اینجوری غم روی دلم نبود...برای اینکه این فرودگاه هیچ وقت برای من کانکشن بنود...همیشه یا مبدا بود یا مقصد...همیشه یا دوستی بدنبالم آمده یا ماشینم توی پارکینگ منتظرم بوده...همشه کسی من را در آغوش گرفته...همه این افکار در کسری از ثانیه از ذهنم عبور کرد....دیدم دلم داره پر می کشه برای این شهر در مه فرو رفته...شهری که کلی از بهترین دوستانم را در خودش جا داده....یه نسیم شادی از روی قلبم گذشت...لب تاپم را انداختم روی شونم و دوان دوان رفتم سمت گیشه بلیط فروشی...بلیطم را برای فردا عوض کردم و در جوابم فروشنده که می گفت نمی توانه برای شب بهم هتل مجانی بده چون خودم دارم پروازم را کنسل می کنم گفتم من اینجا زندگی می کنم. تازه وقتی بلیطم را عوض کردم و امدم بیرون یادم آمد که اصلا می خوام برم پیش کی؟ به یکی از دوستان زنگ زدم که با هم خانه اش هم خیلی صمیمی هستم یعنی دو تا از دوستانم که هم خانه هستند....به دوستم گفتم مهمون می خوای...گفت کی داری می آی؟ گفتم همین الان فرودگاهم...گفت الان می آم دنبالت...گفتم من با مترو نصف راه را می آیم چون واقعا دیگه نمی توانم فرودگاه بمونم....بلیط خریدم و بعد از سه سال سوار مترو شدم...چه حس خوبی بود...توی ایستگاه مترو پریدم توی بغل دوستم...توی ماشینش که نشستم خستگیم رفت...تمام شد....خستگی روح و جسمم رفت...با هم می ریم پیتزا می خریم واسه شام مسواک واسه من -طبیعتا مسواکم با چمدان به امید خدا رها شده شاید که بمقصد برسه که رسید:ي- شب مثل خیلی از شب های خوب این سال ها سه نفری توی آشپزخانه دوستم دور هم جمع هستیم....می گیم می خندیم درددل می کنیم...من می رم مسواک بزنم وقتی می آم توی اتاق مهمونشون که بخوابم می بینم برای روی تخت ملافه های تمیز انداختن. یه شکلات خوشمزه هم روی بالشم-مجبورم می کنه به دوباره مسواک زدن- غش میکنم از خواب رسما...می دانم که اگر بلند شم. چند قدم تا در اتاق برم در را باز کنم درست اون ور اتاق نشیمن دو تا در هست که می توانم بازشون نکنم و بهترین دوستان دنیا اونجا هستند. دنیا اینجوری جای بسیار امن تری هست و من چقدر آرام و خوب خوابیدم...صبح زود با دوستم می رم دانشگاه شهر هنوز فرو رفته در مه....و من که چقدر عاشق این هوا هستم...با هم کافی می خوریم...گپ می زنیم. و حدود ساعت ۸ من می رم پیش استادم سه ساعت باقی مانده را با استادم و یکی دیگه از استادها گپ می زنم و بعد هم فرودگاه...اینبار توی فرودگاه غمگین نمی شم...مثل همه سفر های دیگه است...دوستم من را رسونده و من دارم می رم خانه....
1 نظرات:
به این می گن روش درست شاد زیستن..ایول
ارسال يک نظر