- بابا خیلی دیگه سنش رفته بالا. من همش نگرانم...همیش می ترسم...بابا همه زندگیم هست. برای تنهایی مامان هم نگرانم. امروز فهمیدم بابا دیگه با ماشین قبلی نمی توانه رانندگی کنه. دلم گرفت بد جوری...اما خب نگاه خوب و مثبتش هم اینه که خوبه که آدم اینقدر عمر کنه قانونا دیگه بهش گواهینامه ندن:ي یعنی رو کن کنی دقیقا. من که آرزوم هست یه روزی همسن بابا باشم....اما عجب سالهایی را باید بدون اونها زندگی کنه. می ترسم...خیلی...و هیچ کس هم نیست که بتوانم از این ترسم باهاش حرف بزنم.
- باور کنید سخته که آدم توی سی سالگی مسول مالی زندگی سه نفر باشه...تازه اینکه اونها دو اقیانوس هم با من فاصله دارن...امیدوارم از پسش بر بیام...
- باید دنبال یکی بگردم که بیمه عمرم را به نامش بکنم...واسه خودم غمم گرفت.
- دیگه هیچی...بهترین اتفاق امروز یک ساعت شنا کردن بود...
0 نظرات:
ارسال يک نظر