- با دوستم حرف می زنم. می گه خواندن بلاگ من مثل خواندن یک لبخند می مونه. تعبیرش به دلم می شینه. زندگی مثل یک لبخند هست. گاهی قهه قهه شادی گاهی هم اشک...اما لبخند زیباترین هست.
- زمان عجب معجزه می کنه. باورم نمی شه که هفته پیش این موقع چقدر درب و داغون بودم. چقدر زندگی به نظرم تلخ می آمد. شاید تنها دلیلی که زنده موندم این بود که اگر صبر کنم شاید باز دوباره یه روزی بیاد که شادی بشینه توی قلبم. و امروز اون روز بود.
- از خواب که بیدار شدم انگار همه غم رفته بود. این تجربه را قبلا هم داشتم. یعنی یه لحظه مشخص که یه غم مشخص به طرز ملموسی از بین می ره. یادم دو سه ماهی بعد از حمله به آفیسم یه روزی از مشاوره بر می گشتم. زیر یه درخت تازه به شکوفه نشسته توی یه هوای بهاری یه مرتبه حالم خوب شد. یه مرتبه دلم شاد شد. امروز هم همین طور بود. در واقعیت بیرونی فرقی ایجاد نشده بود. من به مرحله پذیرش رسیده بود.
۱- اتفاق بدی رخ داده.
۲- من مسوولیت اشتباه خودم را می پذیرم و سعی می کنم تکرارش نکنم.
۳- بخودم برای دمج کنترل بسیار خوبی که کردم کردیت می دم.
۴- خودم را بی جهت گناه کار نمی دانم.
۵- با چیزی که نمی توانم تغییرش بدم صلح می کنم.
این پنج تا مورد را روزی هزار بار بخودم می گفتم توی این هفته اما امروز صبح وفتی بیدار شدم انگار باورشون داشتم.
- می دانم که تا یه مدتی -حتی شاید تا سال های بعد- گاه به گاه موج -پس لرزه های- غم فرا برسند اما از طرفی هم می دانم که سخت ترینش را پشت سر گذاشتم.
-خودمانیم توی سی سالگی عجب اتفاقاتی که برام نیافتاده.
-دقیقا بعد از یک هفته با اشتها غذا خوردم. صبحانه تخم مرغ و بیکن بوقلمون خوردم. شیرنی هم درست کردم که در طول روز با دو تا قوری چای خوردم. نهار و شام هم از مرغ های دیشب خوردم. یه دنیا هم انبه خوردم....
- امروز با سه تا از بهترین دوستانم هم حرف زدم. با مامان و بابا هم. بابا سرماخوردگیش بهتر شده بود. خیلی خوشحال شدم. مامان برای عید لباس خریده بود. من هم دلم هوای عید کرد. می خواستم برم واسه عید خرید. اما تا تلفن هام تمام شد دیگه دیر شده بود. یه دوست جدید هم پیدا کردم که با اون هم کمی چت کردم.
-یه مقاله رویو کردم و یکمی هم نوشتم....واسه یه روز تعطیل خوبه!