"It is important to always act based on long term rational self interest however it may be hard emotionally"--Zara

سه‌شنبه ۲۸ فوریهٔ ۲۰۱۲

برای اون هایی که دل نگران من هستند

امشب بهترم...شاید دلیلش این باشه که یک ساعتی را با دوستم حرف زدم یک ساعتی هم با دوستان فیلسوفم گپ زدم. به هر حال این خوب و بد بودن های نوسانی برای مدتی با من خواهد بود. شما هم اگر دوست ندارید نوشته های غمگین بخوانید توصیه می کنم یه دو ماه دیگه برگردید اینجا:ي

امروز دوستم برام عکس ها مامان و بابا را فرستاد. عکس ها را گذاشتم توی افیسم...دلم را شاد می کنه هر وقت که نگاهشون می کنم.


یه جایی می خوام همین اطراف با فاصله ۴ تا ۵ ساعت رانندگی که هفته دیگه برم سفر..یکی دو روز هم بیشتر نباشه..چون دلم بی نهایت جاده می خواد. یه همسفر خوب هم اگه داشتم که خوب بود ولی فکر نمی کنم پیدا کنم...به هر حال دلم جاده می خواد....آتلانتا جای ایده آل بود اما یکم دور هست. دنور هم خوب هست اما باید پرواز کنم...که مشکل جاده را حل نمی کنه!.

دوشنبه ۲۷ فوریهٔ ۲۰۱۲

Why am I torturing myself, for something I can not do anything about! Zahra, the world is not fair...you did your best, but you can not do more than this. You can NOT change the world, you can not undo what have been done. Zahra Please! Please love yourself...you deserve it! Even if there is nobody to hug you, you can take care of yourself. Just look at all you achieved before you get 30! and I mean "achievement". You worked hard for every single bit of it.

Zahra, Chanel you anger towards a better good. Support other girls...try to bring awareness to the community you live.

Zahra, dont fight a fight, which you can not win...instead accept it and put your energy towards a better good...

Take care of yourself....Please please take care of yourself.

همین جوری

الان از پیش این مشاور جدید برگشتم. حالم خوب نیست....یعنی صبح حالم خوب بود. اینقدر که حتی می خواستم وقت مشاورم را کنسل کنم. بعد از ظهر هم که داشتم می رفتم اینقدر من خوب بودم هوا هم حتی از من بهتر بود که گفتم بعدش می رم خرید. صبح هم یه جلسه خوب داشتم با استادم...قانع اش کردم یه آیده واسه مقاله نوشتن خوب هست. البته مقاله من نخواهد بود اما همین که این روزها می توانم این نقش را بازی کنم خوشحالم. گفتم که همه چیز خوب بود. مشاور هم عالی بود...می فهمید چی می گم. اما مثل این می مونه که احساسات را هم بزنی...بالا بیاریشون...الان دقیقا اینجوری هستم. حالم خوب نیست.. می دانم اما که راه درمانش همینه. نمی شه احساسات را فرستاد ته قلب بعد لبخند زد و گفت خوبم. باید کم کم با کمک یه مشاور خوب بیرونشون آورد و ریختشون بیرون...الان دلم می خواد با یه کسی حرف بزنم. حرف معمولی ها...نه اینکه بگم چم هست...الان لازم دارم برگردم به دنیا....باید بر می گشتم سر کارم اما نرفتم امدم خانه چون خیلی دلشوره دارم حالم خوب نیست....چند تا ای-میل خیلی مهم دارم. اما الان نمی توان جواب بدم. تنها کاری که کردم این بود که یه ستاره بگذارم بغلش تا فردا جواب بدم. فردا هم باید ماشین را ببرم تعمیر گاه....

یکشنبه ۲۶ فوریهٔ ۲۰۱۲

چکار باید می کردم؟

امروز صبح با عجیبترین تلفن زندگی بیدار شدم! دختر خالم از ایران زنگ زد. این دختر خاله من شاید سالی یه بار با من تماس داشته باشه. اون هم معمولا ای- میل. بعد از یه کم احوال پرسی بهم گفت که پروژه مکانیک سیلاتش را از یکی از دوست هاش گرفته و حالا می خواد من براش عوضش کنم یعنی یه کم تغییرش بدم که استادش نفهمه و تا دو ساعته دیگه هم باید پروژه را تحویل بده.

درستش این بود که بگم نه! که بگم این جوری یاد نمی گیره! که بگم این کار دروغ گفتن و تقلب کردن هست. که من دوست ندارم شریک دروغگویی بشم! اما این دختر خالم مثل خواهر دوقلو واسه من می موانه. من و اون از بچه گی با هم بزرگ شدیم. نمی دانم چرا نگفتم نه! گفتم باشه! بعدش هم با هزار عذاب وجدان یکم پروژه را تحویل دادم و براش فرستادم. الان هنوز هم بابت دروغی که گفتم دلم گرفته.

نمی خوام دختر خاله ام را قضاوت کنم. وقتی زنگ زدم بهش که بگم پروژه را بهش ای-میل کردم. صدای گریه بچه اش می آمد. اون باید کار کنه که پول در بیاره . به بچه اش برسه و درس هم بخوانه...تعریف او از تقلب و دروغ گویی قطعا با تعریف من فرق داره. اینه که نمی خوام قضاوتش کنم اما یه چیز مسلم هست و اون اینکه با این روش چیزی یاد نمی گیره...آیا باید بهش زنگ بزنم و این رو براش توضیح بدم؟ سعی کنم تشویقش کنم که سعی کنه یاد بگیره؟ می دانم که این کار را نمی کنم. امیدوارم دیگه چنین چیزی از من نخواد. نه گفت به کسی که بیشتر از یه خواهر برام هست سخته! خیلی سخت!

مثل یک لبخند

- با دوستم حرف می زنم. می گه خواندن بلاگ من مثل خواندن یک لبخند می مونه. تعبیرش به دلم می شینه. زندگی مثل یک لبخند هست. گاهی قهه قهه شادی گاهی هم اشک...اما لبخند زیباترین هست.

- زمان عجب معجزه می کنه. باورم نمی شه که هفته پیش این موقع چقدر درب و داغون بودم. چقدر زندگی به نظرم تلخ می آمد. شاید تنها دلیلی که زنده موندم این بود که اگر صبر کنم شاید باز دوباره یه روزی بیاد که شادی بشینه توی قلبم. و امروز اون روز بود. 

- از خواب که بیدار شدم انگار همه غم رفته بود. این تجربه را قبلا هم داشتم. یعنی یه لحظه مشخص که یه غم مشخص به طرز ملموسی از بین می ره. یادم دو سه ماهی بعد از حمله به آفیسم یه روزی از مشاوره بر می گشتم. زیر یه درخت تازه به شکوفه نشسته توی یه هوای بهاری یه مرتبه حالم خوب شد. یه مرتبه دلم شاد شد. امروز هم همین طور بود. در واقعیت بیرونی فرقی ایجاد نشده بود. من به مرحله پذیرش رسیده بود.

۱- اتفاق بدی رخ داده. 
۲- من مسوولیت اشتباه خودم را می پذیرم و سعی می کنم تکرارش نکنم.
۳- بخودم برای دمج کنترل بسیار خوبی که کردم کردیت می دم. 
۴- خودم را بی جهت گناه کار نمی دانم. 
۵- با چیزی که نمی توانم تغییرش بدم صلح می کنم.

این پنج تا مورد را روزی هزار بار بخودم می گفتم توی این هفته اما امروز صبح وفتی بیدار شدم انگار باورشون داشتم.

- می دانم که تا یه مدتی -حتی شاید تا سال های بعد- گاه به گاه موج -پس لرزه های- غم فرا برسند اما از طرفی هم می دانم که سخت ترینش را پشت سر گذاشتم. 

-خودمانیم توی سی سالگی عجب اتفاقاتی که برام نیافتاده. 

-دقیقا بعد از یک هفته با اشتها غذا خوردم. صبحانه تخم مرغ و بیکن بوقلمون خوردم. شیرنی هم درست کردم که در طول روز با دو تا قوری چای خوردم. نهار و شام هم از مرغ های دیشب خوردم. یه دنیا هم انبه خوردم....

- امروز با سه تا از بهترین دوستانم هم حرف زدم. با مامان و بابا هم. بابا سرماخوردگیش بهتر شده بود. خیلی خوشحال شدم. مامان برای عید لباس خریده بود. من هم دلم هوای عید کرد. می خواستم برم واسه عید خرید. اما تا تلفن هام تمام شد دیگه دیر شده بود. یه دوست جدید هم پیدا کردم که با اون هم کمی چت کردم. 

-یه مقاله رویو کردم و یکمی هم نوشتم....واسه یه روز تعطیل خوبه!

شنبه ۲۵ فوریهٔ ۲۰۱۲

روزانه

-بدنم کمی درد داره. اما امروز روز خوبی بود و من خوبم.

-امروز صبح نزدیک های ۱۰ بیدار شدم....یه تخم مرغ آب پز درست کردم با کمی انگور برداشتم بردم آفیسم. کار کردم یه کم. استادم می خواد یه کاری را انجام بدم. که یه کمی احماقانه هست. یعنی استدلالش را قبول دارم. اما بنظرم کاری نیست که به زحمتش بیرزه. به هر حال انجامش می دم. چون خودم هم دوست دارم نتیجه کار را ببینم. 

-با چهار تا از دوستای عزیزم هم تلفنی حرف زدم که خیلی چسبید. دوست دوران راهنماییم...ازش اینجا قبل تر ها نوشتم. هم آفیسی جانم هم زنگ زد. این هم آفیسی هم کمی گیج کننده شده. چون اول اینکه من خیلی هم آفیسی داشتم و با دو تاشون خیلی دوستم - جیمی و یانیک- اینکه وقتی اینجا می گم هم آفیسی سابق منظورم یا جیمی هست یا یانینک. امروز با یانیک حرف زدم. یکی دیگه از دوستای دانشکده هم زنگ زد. با خودش و همسرش دوستم. تلفن را گذاشته بود روی آیفون و با هم حرف می زدیم. 

-هم خانه جان نان تازه پخته. از در که می آیم تو بوش مستم می کنه. یه قطعه اش را خالی و یه قطعه را هم با کره و مربا می خورم تا شام خودم حاضر بشه.
-  سه رنگ فلفل -نارنجی و قرمز و زرد- و کدو و مرغ را گذاشتم توی پاکت مخصوص فر و گذاشتم پخت. دو تا پیاز کوچولو را هم روش خرد کرد. فعلا بهتر از این نمی توانم آشپزی کنم. آشپزی کردن علیرغم ساده بودنش واقعا اعصاب می خود. سعی کردم غذا رنگی رنگی باشه تا بتوانم بخورمش.

- من تا همین ۶ ماه پیش پیاز خرد نمی کردم. یا پودر پیاز استفاده می کردم. یا پیاز خرد شده می خریدم. خیلی وقت ها هم دوست جون ها پیاز را برام خرد می کردن. چون من دوست نداشتم بابت پیاز خورد کردن اشک بریزم. اما الان رمزش را پیدا کردم. کارد خیلی خیلی تیز می خواد. که در واقع یه دنیا آبش بیرون نپره و نره توی هوا و چشم....

- الان شام را خوردم. یه لیوان شیر و شکلات هم خوردم. شیرش هم شیر نارگیل بود. که خیلی خیلی بد مزه هست. برند خوبی هم خریدم. اما مزه اش خوب نیست اینه که حتما شکلات می خواد:ی

-دیگه هیچی برم توی تخت یکم بخوانم تا خوابم ببره. خیلی دلم و کمرم درد می کنه. بیشتر از این نمی توانم بشینم.

خیلی هیجان انگیز

من الان از لبتاب لینوکسم وصل شدم به دسکتاپ مکم که خودش وصل هست به یه کامپیوتر ویندوز. بعدش قسمت هیجان انگیز ماجرا اینکه که این کار را با وی-ان-سی و ریموت دسکتاپ انجام دادم نه با اس-اس-اچ....

جمعه ۲۴ فوریهٔ ۲۰۱۲

خوبم؟

-حالام داره خوب می شه! یعنی روحم یا ذهنم یا همون چیزی که از گوشت و پوست نیست. چرا؟ از کجا فهمیدم؟ از اینکه درد جسمم را تازه یادم آمده. تک تک عضلات بدنم درد می کنه بخصوص کمرم.  یه بخشش هم باید مال ضربه تصادف باشه...حالم که بهتر بشه یه دکتر پیدا می کنم می رم. یه پتو اضافه انداختم روی تخت...شاید کمی نرم تر بشه و کمرم اینقدر درد نگیره. دیشب انگار روی سنگ خوابیده بودم.

-ا نگشتری را که یکسال (این و این ) می خواستم بخرم بالاخره سفارش دادم. فکر کردم دلم را شاد می کنه. کرد البته. پولش را هم قسطی می دم:ي
-بیرون باد می آید...یه باد وحشتناک...از این بادهایی که دلت شاد می شه که خانه داری...یه خانه گرم و امیدوارم گرم.

-راستی گوشواره هام هم پیدا شد. توی جیب کاپشنم بود.

-دیگه هیچی برم سر کتابم....

پنجشنبه ۲۳ فوریهٔ ۲۰۱۲

move on?

-فکر می کردم با موضوع طلاق و خیانت و اینها کنار آمدم و مو آن کردم. فکر می کردم خب با همسر سابق هم دوست که نه اما حداقل می توانم مثل یه آشنای قدیمی برخورد کنم. اما ظاهرا اینطور نیست. 

- این چند روز را زنگ می زنه که حالم را بپرسه. خیلی خیلی این کارش بقول اینوری ها sweet و مهربان هست. اونقدر مهربان که من نمی توانم تحمل کنم و یادم می آید که هنوز مو آن نکردم. یادم می اید به اینکه برای مدت طولانی من را تهدید می کرد که اگر روزی اتفاقی برام افتاد من را رها می کنه. یادم می آید به اون روزهایی که به آفیسم حمله کرده بودن و تنها واکنش این بود که قضیه را بی خود بزرگ نکن....دلم می سوزه که اون روزها که مهربانیش را می خواستم مهربان نبود. و حالا که مهربان هست برای کس دیگه ای هست. 

-توی فروشگاه بودم که زنگ زد....دلم برای خودم سوخت. برای او هم...گریه ام می آید یه دنیا. از فروشگاه تا خانه را نفس های عمیق کشیدم.

- حالا ماهی داره توی فر پخته می شه. این تنها غذایی هست که این روزها می توانم بخورم. امروز یه مشاور دیگه هم پیدا کردم. پشت تلفن که خوب بود. حداقل صداش بدون قضاوت بود. بنظر می امد بشه تو آفیسش نشست و یه دل سیر گریه کرد. 

اشک؟

دو ساعت پشت سر هم جلسه دارم. یعنی که باید دو ساعت بدون گریه کردن دوام بیارم!

به چشم خويشتن مي‌بينم از دور/ بهار دلكش آينده تو

بهارم، دخترم، از خواب برخيز
شكرخندي بزن، شوري برانگيز،
گل اقبال من، اي غنچه ناز
بهارآمد تو هم با او بياميز.

بهارم، دخترم، آغوش واكن
كه از هر گوشه گل آغوش واكرد.
زمستان ملال‌انگيز بگذشت
بهاران خنده بر لب آشنا كرد.

بهارم، دخترم، صحرا هياهوست
چمن زير پر و بال پرستوست.
كبود آسمان همرنگ درياست.
كبود چشم تو زيباتر از اوست.

بهارم، دخترم، نوروز آمد
تبسم بر رخ مردم كند گل
تماشا كن تبسم‌هاي او را
تبسم كن كه خود را گم كند گل

بهارم، دخترم، دست طبيعت
اگر از ابرها گوهر ببارد؛
وگر از هر گلش جوشد بهاري؛
بهاري از تو زيباتر نيارد.

بهارم، دخترم، چون خنده صبح
اميدي مي‌دمد در خنده تو.
به چشم خويشتن مي‌بينم از دور
بهار دلكش آينده تو

مرسی دوست خوبم که این شعر زیبا را برام فرستادی. شادم کرد.

چهارشنبه ۲۲ فوریهٔ ۲۰۱۲

دست هام

-دستام دلشون می خوان کار کنن...شاید آخر هفته نون بپذم...یه چیزی که خیلی با خمیر ور رفتن بخواد...کاش مجسه ساز بودم...الان این را دیدم دلم رفت.

-الان دلم میخواست یکی اینجا بود برام حافظ می خواند. یا حتی زنگ می زد حافظ می خواند...کامنت هم قبول حتی....

یکی که صداش تو اتاقم بپیچه:

حافظ اسرار الهی کس نمی داند خموش 
از که می پرسی که دور روزگاران را چه شد

از روزهای زندگی

-صدای بارون چای بابونه و Atlas Shrugged چیزی هایی هست که امشب و شب های زیاد دیگه ای بهاشون زندگی می کنم....

-امروز رفتم پیش مشاور اول که قیافم را دید و گفتم ۳۰ سالم هست گفت که اصلا بهت نمی آید بعداش که مختصری را که براش نوشته بودم رسما شک شده بود که من چه جوری این همه را دوام اوردم و هنوز اونجا نشستم و دارم بهش لبخند می زنم. بعد هم گفت تو چه جوری توی ۳۰ سالگی دکترا داری کار داری یه بار ازدواج کردی طلاق هم گرفتی...تازه دو تا حمله به افیسم را براش فاکتور گرفتم که سکته نکنه...مفید نبود خیلی. چون از این مشاورهایی بود که هی می خواست بمن بگه چکار کنم. من اما فقط یکی را می خواستم که چند دلاری بهش بدم یک ساعت به حرف های من گوش بده قضاوتم نکنم بکن نکن هم نکنه من هم دیگه تا آخر عمر قیافش را نبینم....به هر حال واسه هفته بعد هم وقت گرفتم چون به راحتی نمی شه توی زمان کم مشاور خوب پیدا کرد اون هم توی یه شهر به این کوچیکی...هفته بعد می خوام بهش بگم خفه شه بگذار من حرف بزنم.

-سر کار هم رفتم...خیلی کار نکردم اما. ولی یه گیر کوچیک پروژه ام را باز کردم. که خوب بود. یعنی گیرش کوچک بود اما مدتی بود که من پیداش نکرده بودم. یه جور هایی معما چو حل گشت آسان شود بود.

- یکی از دوستام امروز حدس زد که چه اتفاقی برام افتاده حدسش اشتباه بود البته اما من را واقعا بخودم اورد. هزار مرتبه بدتر می شد باشه. نمی خوام بگم اینی که هست خوبه چون بدترش وجود داره اما خب فکر کنم می خوام بگم دنیا به اخر نرسیده. 

-ترم بعد قرار آنالیز سازه های هوایی درس بدم. درس محبوبم هست توی ایران و لیسانس با یکی از استادهای خیلی خوبم داشتمش و اینجا هم با مرد داشتمش...امروز یکمی هم با مرد چت کردم. خیلی با حال هست. توی اسکایپ همیشه آن هست. من و دختر و پسرش هم تنها کسانی هستیم که ادرس اسکایپش را داریم. یعنی رسما خانواده اش شدم. 

- از مشاوره که برمی گشتم از در دونات فروشی محبوبم گذشتم. بعد دلم دونات خواست بخصوص که دیروز هم fat Tuesday بود. بعد این دونات فروشی کردیت کارت قبول نمی کنه با همه سکه هایی که توی ماشین داشتم سه تا دونات خریدم دو تا را خوردم و یکی را هم برای هم خانه ای جان آوردم. 

-امروز شنا هم نرفتم. گفتم یکم بیشتر کار کنم....در عوض زیر باران راه رفتم. کلا چتر و بارانی پوشیدن را بی خیال شدم. همین جوری با لباس هام می زنم زیر باران یه مدتی. ملت هم چنان بمن نگاه می کنند که انگار خود مجنون را دیدند:ي

سه‌شنبه ۲۱ فوریهٔ ۲۰۱۲

روزانه

از اون لیست کار هایی که گفته بودم یه بخشش را انجام دادم. 

- غذا بخورم -یادم نمی آید آخرین باری که غذا خوردم کی بوده.
صبحانه خریدم اما تقریبا نتوانستم بخورمش...نهار یا شام اما ماهی درست کردم نه خیلی با حوصله اما به هر حال خوردم.
- همه لباس هام را بشورم. لباس تمییز ندارم.
امروز در واقع تمام روز را داشتم لباس می شستم
- ای-میل تشکر را بفرستم.
ای-میل ها را فرستادم. کلا ای-میل های عقب افتاده ام را جواب دادم. این خیلی مفید بود چون کلی ای -میل مهربان گرفتم و چند تا پیشنهاد همکاری. اینکه می دانم اونهایی که از نظر کاری و دوستی برام مهم هستند من را دوست دارند و برام احترام قایل هستند خیلی بهم کمک کرد امروز.
- تاکسی بگیرم برم ماشینم را بیارم.
این کار را هم انجام دادم. ماشین عزیز الان دم در هست. تعمییر گاه هم بردمش خرجش خیلی خیلی می شه. مجبورم از بیمه ام استفاده کنم.

  اگر دلم کشید حق دارم گریه هم کنم.
 گریه هم نکردم یعنی تا گریم گرفت نشستم فیلم چرند دیدم. 

- یه مشاور هم پیدا کردم که فردا می رم پیشش. باید یه وقت روانپزشک هم بگیرم. می دانم که قبل از اینکه انرژیم تمام بشه باید دارو خوردن را شروع کنم. 

- هم آفیسی سال های قبل -جیمی- هم زنگ زد که تبریک بگه. نگفتم بهش که چه اتفاقی افتاده یعنی به هیچ کس نگفتم. یعنی گفتنش کمکم نمی کنه. انچه که کمک می کنه گپ زدن در مورد چیزهای دیگه هست. چیزهایی که زندگی را شیرین می کنند. با جیمی کلی گفتیم و یاد قدیم ها کردیم. کمتر دو ماه دیگه هم کنفرانس می بینمش...

زندگی با همه خوبی ها و بدی هاش در مجوع خیلی خوبه. من دوستش دارم و برای شادتر زندگی کردن هر لحظه مبارزه می کنم. فکر می کنم نبرد امروز را بردم. فردا روز دیگری هست. دلم برای آفیسم تنگ شده.

برگردم به زندگی

خب باید برگردم به زندگی...تا کی می توانم توی تخت گریه کنم و بخوابم؟ کمکی نمی کنه! لیست کارهایی را که امروز باید انجام بدم را می گذارم اینجا که شب بیام روبروشون بنویسم انجام شد.

۱- غذا بخورم -یادم نمی آید آخرین باری که غذا خوردم کی بوده.

۲- همه لباس هام را بشورم. لباس تمییز ندارم.

۳- مقاله این پسره را که باید رویو کنم بخونم.

۴- ای-میل تشکر را بفرستم.

۵- تاکسی بگیرم برم ماشینم را بیارم.

۶- سر راه شیر بخرم. 

۷-اگه شد یه سر دانشگاه هم برم.

۸- اگر دلم کشید حق دارم گریه هم کنم.

همین فکر کنم واسه من این همه کار را انجاک دادن خیلی هم زیاد هست.

دوشنبه ۲۰ فوریهٔ ۲۰۱۲

A letter to myself

Zahra, honey.

You are brave and successful. What happened was not your fault in anyways. You didnt do any think unwise or illegal - a sound in my head wants to point out what I did was wrong. But hell with that in so many levels what I did labeled cool, brave, exceptional...but I think it doest really matter. The sound in my head might be right to some extend but by no means he has all the truth.

Zahra, honey, let me recap for you what happened. Something went wrong, you could have been more be careful and prevent it. You didnt, no problem! understand it and forgive yourself. Then you did a GREAT job in damage control. you took yourself to the hospital the minute you thought some thing is wrong, despite all the snow...you got all the possible medication. You got all the work which was needed to be done. Today, you went back to hospital and took all the test except one which was so hard for you to do. And according to the nurse it is Ok. You look healthy now...

Zahra, there are people who like you, who care about you. Who cheers for your success. Dont let this one incidence overtake the joy of getting the best job in the world. There is a life wide open in front of you are gonna be even more successful.

Zahra, honey. Dont be scared...thrust yourself and your abilities. know that you are doing better than a lot of other people.  And life has more to offer.

نوشتن

الان تنها چیزی که بهم کمک می کنه نوشتن هست. البته حرف زدن هم هست...اما کسی نیست که با من حرف بزنه...پشت تلفن نه! کسی که اینجا باشه و من را قضاوت هم نکنه. حالم خوب نیست. اما باید هزار بار بنویسم من خوبم....من خوبم تا باورم بشه...من خیانت و طلاق را دوام آوردم. من حمله به افیسم را دوام آوردم. من تیر اندازی توی دانشگاه را دوام آوردم. این یکی را هم دوام می ارم. 

من خوبم. من خوبم. من خوبم. من خوبم. من خوبم. من خوبم. من خوبم.

از پستی و بلندی های زندگی

- اگر می خواستم امروز ظهر بنویسم می گفتم یه آخر هفته عالی داشتم. الان....خب می توانم بگم که خیلی خوب و منتطقی با شرایط بر خورد کردم. 

- در حالی به سختی داشتم توی برف رانندگی می کردم تا خودم را برسونم به بیمارستان یه تصادف هم کردم. عقب ماشین خودم داغون شد. اون یکی ماشین هم به همچنین. مقصر هم من بودم. اما به هر حال خودم را رساندم بیمارستان...

-الان خوبم؟ نمی دانم...هر کاری که از دستم بر می امده واسه خودم کردم. نباید بابت اتفاقی که افتاده خودم را سرزنش کنم. 

-الان آمپول زدم و دلم بشدت برای خودم می سوزه.

- لطفا نپرسید که چرا بیمارستان بودم. شاید یه روزی خودم نوشتم. الان به دلایلی نمی توانم بگم.

شنبه ۱۸ فوریهٔ ۲۰۱۲

دارم می رم آفر لترم را پست کنم. گفتم بنویسم که خودم یادم بمونه امروز این ساعت را

پنجشنبه ۱۶ فوریهٔ ۲۰۱۲

از روزهای خوب زندگی

-امروز روز خوبی بود. این جمله بشدت بقول این ور آبی ها underestimate هست. امروز روز بسیار بسیار خوبی بود...

- سر ظهر با هم کارهام -استادم و بقیه- رفتیم نهار...گپ زدیم گفتیم خندیدم...برگشتنی باران گرفت. من بقیه را رها کردم با یه تی-شرت زیر باران از طولانی ترین راه ممکن قدم زنان برگشتم افیسم.

- ساعت نزدیک های چهار بود از دو تا جلسه پشت سر هم برگشتم. یه ای-میل ریجکشن گرفتم از یه دانشگاه و علیرغمی که جاب را نمی خواستم اما حالم کمی تا قسمتی گرفته شد.

- داشتم کار می کردم که ای -میل دیگه ای گرفتم که می گفت نامه ای - جاب آفری- که منتظرش بودم رسیده. 

- دوستم قبل از کلاس امد آفیسم. خبر را بهش گفتم. کلاس ۵-۶ را با هم پیچونیدم. توی آفیس چای خوردیم گپ زدیم و زدیم به جاده برای شام خوردن توی رستوران محبوب این روزهای من در دل کوه. حالا من یک ساعتی می شه که برگشتم...توی تختم دراز شدم و فکر می کنم که آرامترین شب زندگیم را دارم.

روز هجران و شب فرقت یار آخر شد
زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد
آن همه ناز و تنعم که خزان می‌فرمود
عاقبت در قدم باد بهار آخر شد
شکر ایزد که به اقبال کله گوشه گل
نخوت باد دی و شوکت خار آخر شد
صبح امید که بد معتکف پرده غیب
گو برون آی که کار شب تار آخر شد
آن پریشانی شب‌های دراز و غم دل
همه در سایه گیسوی نگار آخر شد
باورم نیست ز بدعهدی ایام هنوز
قصه غصه که در دولت یار آخر شد
ساقیا لطف نمودی قدحت پرمی باد
که به تدبیر تو تشویش خمار آخر شد
در شمار ار چه نیاورد کسی حافظ را
شکر کان محنت بی‌حد و شمار آخر شد

دوش از جناب آصف پیک بشارت آمد

دوش از جناب آصف پیک بشارت آمد
کز حضرت سلیمان عشرت اشارت آمد
خاک وجود ما را از آب دیده گل کن
ویرانسرای دل را گاه عمارت آمد
این شرح بی‌نهایت کز زلف یار گفتند
حرفیست از هزاران کاندر عبارت آمد
عیبم بپوش زنهار ای خرقه می آلود
کان پاک پاکدامن بهر زیارت آمد
امروز جای هر کس پیدا شود ز خوبان
کان ماه مجلس افروز اندر صدارت آمد
بر تخت جم که تاجش معراج آسمان است
همت نگر که موری با آن حقارت آمد
از چشم شوخش ای دل ایمان خود نگه دار
کان جادوی کمانکش بر عزم غارت آمد
آلوده‌ای تو حافظ فیضی ز شاه درخواه
کان عنصر سماحت بهر طهارت آمد
دریاست مجلس او دریاب وقت و در یاب
هان ای زیان رسیده وقت تجارت آمد

۱۶ فوریه ۲۰۱۱-- روزی برای به یاد داشتن

Happy...but more than happy, I am calm...finally got what I 've wanted for a long time....many more years of hard work/fun are ahead. 
 خوشحالم اما بیشتر از خوشحال آرام هستم. ۱۵ فوریه ۲۰۱۱ تاریخی هست که زندگی من به قبل و بعد از اون تقسیم می شه شاید...بالاخره بعد سالها تلاش اونچه می خواستم را بدست آوردم. حالا باید سال ها تلاش کنم تا حفظش کنم. 
ته دلم کمی نگرانی هست هنوز...ترس از نتوانستن شاید. اما تا بحال آنقدر کارهای سخت -کارهایی که اولش سخت بنظر می آمده- که می دانم اگر پیوسته و خستیگی ناپذیر تلاش کنم چنین روزهایی باز هم خواهم داشت. پس امشب را جشن می گیرم...

چهارشنبه ۱۵ فوریهٔ ۲۰۱۲

shopping list

بدنم کوفته هست نه از جنس کوفته تبریزی خوشمزه - وقتی می گم کوفته تبریزی دلم برای علیرضا و شیوا تنگ می شه و کوفته های خوشمزه شون. فکر کنم دارم سرما می خورم شاید هم نتیجه کم خوابی یا بد خوابیدن هست. از بس که روی تختم جا نیست باید یه گوشه خودم را جا کنم. دلم ماساژ می خواد اما توی این روستا سالن ماساژ نیست. من باید حداقل یه بیست دقیقه ای یا شاید هم یک ساعتی رانندگی کنم که به چنین جایی برسم. آخه اگه من جون داشتم یه ساعت رانندگی کنم که دیگه اصلا ماساژ لازم نبود. یه صندلی ماساژ اساسی رفت توی لیست خرید اگه یه روزی پول دار شدم:ي

یکشنبه ۱۲ فوریهٔ ۲۰۱۲

یه آخر هفته عالی

نزدیک ساعت ۱۰ بیدار شدم با کمی دل درد و یه کم حس سرما خوردگی...بیرون افتابی بود اما باد می ورزد و مطمن بودم که هوا سرد هست...از اون روز ها و حال هایی بود که دلت می خواد تا شب توی تخت کنار شوفاژ بمونی و کتاب بخوانی -شاید هم فیلم بینی- و اخبار بخوانی...اما بیلط کنسرت داشتم. بلیط کنسرت خیلی وقت پیش خریده ام. یعنی کلا بلیط همه اجراهای فصل را خریدم. همون روزهایی بود که خبر خیانت را شنیده بودم و بلیط ها را خریدم چون شادم می کرد. در اوج غمگین بودن هم می دانستم موسیقی کلاسیک شادم می کنه. توی پرانتز بگم که عجب زمان مجزه می کنه. همین چند ماه پیش بود که غمی به اون بزرگی روی قلبم سنگینی می کرد و حالا شادم و سبکم و رهام....یه خاطره دور برام خیلی دور...که گاهی هم یاد می اید بهش و یادم می افته به غمش اما غمش دیگه نیست...همیشگی نیست...بگذریم...امروز را می گفتم. خلاصه از اون روزهایی بود که دلم می خواست خانه باشم...اما از طرفی هم دلم نمی خواست بلیطم را بی خیال شم. ۱۱ تا ۱۲ را توی چت با دوستان گروه فلسفم معاشرت کردم. بعد باقی بساط عیش تنهایی دیشب خودم را از آشپزخانه و حال جمع کردم و سلانه سلانه لباس پوشیدم. این شهری که الان هستم- شهر که نه در واقع ده- آنقدر کوچیک هست و همه چیز توش دانشجویی که آدم کلا درس-اپ جایی نمی ره. اینکه بعد از مدت ها از پیراهن پوشیدم. یعنی یه لباس کوتاه بافتنی آبی با چکمه مشکی....بعد زدم بیرون...هوا سرد بود اما خب نه توی ماشین...نزدیک ۴۰ مایل رانندگی کردم. و درست ۵ دقیقه قبل از کنسرت رسدیم....ظاهرا اون موقعی که بلیط خریده بودم فکر می کردم آدم پول داری هستم چون بلیط را توی سکشن ارکسترا و جز ردیف های جلو خریده بودم. 
نور سالن کم شد و ارکستر شروع کرد به نواختن....نمی توانم در واژه توصیف کنم لذتم را و زیبایش را....جانم سبک شده بود و ذهنم به پرواز در امد همراه طنین زیبای موسیقی...مثل نوازش نوازشگر مهربانی بر دل و جانم بود...بین دو نیم یک لیوان Rose هم گرفتم تا بیشتر لذت ببرم:ي من کانداکتر این ارکستر سمفونی را خیلی دوست دارم. خیلی زنده و با نشاط هست و همیشه هم اول برنامه کمی در مورد قطع ها توضیح می ده که برای آدم هایی مثل من مفید هست...بعد از نزدیک دو ساعت موسیقی سرشار از نشاط بیرون امدم...تصمیم گرفتم از اتوبان برنگردم. جی پی اس عزیز برام یه راه محشر پیدا می کنه....۴۰ مایل رانندگی توی دل کوه و در کنار رود ...جادی خلوت و پر پیچ و خم....

 الان هم یه کیک فرانسوی درست کردم که بهش می گن کیک شاه و دارم با بابونه می خورم. می خواستم بیشتر بنویسم امشب اما کلی تلفن داشتم و بجای نوشتن با دوستام گپ زدم. 

- یه پست هم می خواستم در مزمت اقتصادی شدن و کلی گرایی در ولنتاین بنویسم. بعد دیدم یکی بر می گرده می گه خودت دیت نداری داری اینجوری می گی...بعد هم کلن دیگه من آدم بحث های ایجوری کردن هم نیستم. آدم باید شاد باشه اگه یه عده با ولنتاین شادن به من چه که بهشون بگم کارتون ایراد داره. اصلا واقعیتش اینه که تا زمانی که اونها را شاد می کنه و به کسی هم آزاری نمی رسونه ایرادی نداره. به هر حال خود من هم رنگ قرمز و شکلات و خرس پشمالو را دوست دارم نه یک روز توی سال بلکه همه سیصد و شصت و پنج روز سال. 

هچی دیگه شاد باشید!


از افسردگی

من دکتر نیستم. یعنی هستم اما نه از اون دکتر هایی که بتوانن در مورد بیماری روح و جسم دیگران نظر بده اما نوشته ترانه باعث شد تصمیم بگیرم اونچه را خودم از تجربه شخصیم یاد گرفتم بنویسم. 

-افسردگی یه بیماری هست. مثل همه انواع بیماری های دیگه. البته دلیل هم داره. یعنی یه شرایط سختی پیش می آد که ادم بصورت طبیعی ممکن افسردگی بگیره.

-افسردگی با غمگین بودن فرق داره. افسردگی یه جور غمگینی طولانی مدت هست. 

-این پست ترانه یه جورهایی حرف های هست که من میخوام بگم اینه که میگذارمش اینجا - ازش اجازه گرفتم-


از وقتی که دارو میخورم کمتر احساس تنهایی میکنم، کمتر دلتنگ میشم، استرسم پایین اومده،تمرکزم بهتر شده، میل و امیدم به زندگی بشتر شده، خوشحالترم. بجای نگرانی برای آینده دور و  نزدیک کارهایی رو باید انجام میدم.مهمتر از همه اینکه برای حفظ حال خوب مجبور نیستم با خودم کشتی بیگریم.  اینها همه معجزه یک قرص 20 میلیگرمیه؟ نمیدونم. ..مصرف دارو برای من عارضه جانبی نداشته. وزنم زیاد و کم نشده اشتهام تغییری نکرده البته از غذا خوردن بیشتر لذت میبرم . بی حس و بی تفاوت هم نشدم.میدونم  اثر این داروها روی همه یکجور نیست، شاید من خوشنانس بودم و بهم ساخته  ولی مطمئنا برای خیلی های دیگه میتونه موثر باشه اگر بخودشون شانس این امتحان کردنش رو بدن  و اگر ما براشون دکتری نکنیم و نترسونیمشون.

جمعه ۱۰ فوریهٔ ۲۰۱۲

زندگی نوسانی

-دیروز یکی از دو ساعت بعد از اون نوشته زدم بیرون از آفیس. جاده های پیچ در پیچ و باریک این اطراف این روزها شده پناه گاه من. شده محل ارامش من...رانندگی کردم تا رسیدم به رستوران هفتگی...کنار رود بین کوه. غذام را خوردم ...و هزار تا ای کاش هست که دلم می خواد توی این سه نقطه جاشون بدم.

- امروز توی مدرسه روز خوبی بود. پر از جلسه و من هم یه ارایه داشتم که خیلی خیلی خوب پیشرفت. بعد ساعت نزدیک چهار زدم بیرون...باز هم توی جاده...از یه مغازه محلی هم تخم مرغ دو زرده خریدم و بعدتر امدم خانه. هم خانه ای هم این هفته نیست.

- پشت در یه پاکت نامه دیدم. دوست گلم و هم آفیسی مهربان سابق برام یه کارت تشکر فرستاده با یکی از عکس های فارغ التحصیلیش....حالا عکسش روی در یخچال توی یه قاب آهنربایی نارنجی هست و کارت تشکرش روی میز...مرسی دوست گلم این هفته را به زیبایی برام تمام کردی...دوستت دارم هم آفیسی بهترین سال های مدرسه.

پنجشنبه ۹ فوریهٔ ۲۰۱۲

خسته ام خسته

خیلی خیلی اعصابم درب و داغون هست. باید واسه مامان اینها پول بفرستم. من پول دارم. اونها ندارن...اما هیچ راهی پیدا نمی کنم که پول را بفرستم ایران...احساسش از پول نداشتن بدتر هست....دارم خفه می اشم...نمی توانم نفس بکشم...خسته ام خسته!

الان برای اولین بار توی زندگیم احساس کردم آمریکا امدن اشتباه محض بود. ای کاش...هزار تا جمله الان می توانم بعد این ای کاش بگذارم...حالم بد...خیلی خیلی بد....

سه‌شنبه ۷ فوریهٔ ۲۰۱۲

سلام

سلام بر اون دوست خوبی که هر روز بلاگ من را از کانادا می خوانه و هر روز هم برای رسیدن به بلاگ من ؛ زهرا مامان بزرگ آتلانتا؛ را سرچ می کنه: خب عزیز من خوب من بلاگ من را بوک مارک کن که هر روز نخوای گوگلش کنی. حالا امیدوارم این پست باعث  بشه راحتر با این کلمات کلیدی من را پیدا کنی. به هر حال خیلی مرسی که من را می خوانی.

Have a great sky

-امروز خوب کار کردم یعنی به نسبت. 

- هوا خوب هست و زیبا. یعنی خوب برای زمستان های اینجا. رفتم آشغال ها را بگذارم دم در. برگشتنی توی حیط موندم کمی آسمان شب را تماشا کردم. یکی از نعمت های این شهر همین آسمان پر ستاره و زیباش هست. سالها زندگی آپارتمان نشینی و شهری یادم برده بود که دیدن آسمان می توانه کار ساده ای باشه. البته زیبایی آسمان به لطف گروه نجوم جورجیا تک از ذهنم نرفته. هیچی دیگه خلاصه آسمان زیبا و دلربایی دارم توی این شهر.

 
-بسرم زده کاموا بخرم رنگ به رنگ برای خودم یه کیف دستی ببافم. شاید هم یه کیف بزرگ که حتی بشه توش لپ تاپ هم گذاشت.

-فردا دوستانم را دعوت کردم که بیان فیلم ببنیم دور هم. می دانم خوش خواهد گذشت.

-من دلم شاد. یعنی خیلی شاد شد از دیدن آسمان...چقدر خوشحالم که زنده هستم.

-عنوان این پست سال ها امضا یکی از دوستانم بود.شاید  هنوز هم باشه.

یکشنبه ۵ فوریهٔ ۲۰۱۲

بسی دلم خواست الان

کاش یکی الان زنگ می زد می گفت بیا خانه من قرمه سبزی یا قیمه بخور...قطعا اون یه نفر باید هم ایرانی باشه...

آلان هوا خود خداست واسه توی جاده رفتن...دلم می خواد سوار ماشین شم  برم دی سی قرمه سبزی بخورم...اما باید برم سر کار بجاش....

روزانه

- آدم گاهی قدر یه چیزهایی را خیلی خیلی بیشتر می دانه وقتی یه مدتی آن را نداشته باشه.

- حالا که باز تعداد دوستانم داره به اندازه کافی می شه...حس خوب و شادی هست. حتی شادتر از گذشته چون الان بیشتر قدرش را می دانم.
 
- دیروز بعد از کافه رفتیم اسنک خریدم آمدیم خانه من و تا ۴ صبح گپ زدیم خندیدم و خوش گذشت خیلی...و حالا من خیلی خیلی بیشتر قدرش را می دانم. بچه ها امروز هم دور هم جمع می شن که فوتبال تماشا کنن اما من می خوام برم سر کار.



چهارشنبه ۱ فوریهٔ ۲۰۱۲

آدم با این همه مسوولیت  حتی نمی توانه بمیره! حتی نمی توانه بره گم بشه!

مردی از جنس من...

توی آفیس مشغول کار بودم که متوجه شدم یه آقای کت و شلواری و خیلی جدی داره اون اطراف می پلکه...یعنی حتی یک بار کلش را نصف و نیمه کرد توی آفیس من که من شوکه شدم...یه سلامی هم کرد و رفت...بعد دوباره برگشت...این دفعه در زد...با هام دست داد و خودش را معرفی کرد...یکی از کله گنده های دانشگاه بود...نمی گم چه مقامی چون کار یه دقیقه هست پیدا کردنش....بعد بهم گفت که آفیس کنونی من آفیس دوران دکتراش بود و دلش کشیده که بیاد یه سری بزنه. دعوتش کردم بیاد تو بشینه...با هم گپ زدیم چند دقیقه ای و بعد هم کارت هامون را رد بدل کردیم و او رفت...و من چقدر احساس کردم که آدم خود من هست همین چند سال بعد....

همین جوری

- بابا خیلی دیگه سنش رفته بالا. من همش نگرانم...همیش می ترسم...بابا همه زندگیم هست. برای تنهایی مامان هم نگرانم. امروز فهمیدم بابا دیگه با ماشین قبلی نمی توانه رانندگی کنه. دلم گرفت بد جوری...اما خب نگاه خوب و مثبتش هم اینه که خوبه که آدم اینقدر عمر کنه قانونا دیگه بهش گواهینامه ندن:ي یعنی رو کن کنی دقیقا. من که آرزوم هست یه روزی همسن بابا باشم....اما عجب سالهایی را باید بدون اونها زندگی کنه. می ترسم...خیلی...و هیچ کس هم نیست که بتوانم از این ترسم باهاش حرف بزنم.

- باور کنید سخته که آدم توی سی سالگی مسول مالی زندگی سه نفر باشه...تازه اینکه اونها دو اقیانوس هم با من فاصله دارن...امیدوارم از پسش بر بیام...

- باید دنبال یکی بگردم که بیمه عمرم را به نامش بکنم...واسه خودم غمم گرفت.
- دیگه هیچی...بهترین اتفاق امروز یک ساعت شنا کردن بود...